-
تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 10:08
http://s9.picofile.com/file/8277438950/%D8%A8%D8%B3%D9%85_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%AD%D9%85%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%AD%DB%8C%D9%85_docx2.docx.html
فصل سوم- قسمت یازدهم
-
تاریخ: 1395/9/8 ساعت: 9:04
بعد از آن روز که آب پاکی را روی دستش ریختم و گفتم آن کسی که او فکر می کند نیستم دیگر پاپیم نشد وهمین هم کار مرا راحت کرده بود و نیاز نبود که از او فرار کنم و همین کافی بود که از او متنفر باشم. البته حالا که فرهاد رهایم کرده بود بچه ها راحتم نمی گذاشتند. چرا که هر بار که مرا می دیدند از من در مورد او...
فصل چهارم(پایانی). قسمت اول
-
تاریخ: 1395/9/8 ساعت: 9:04
سرسوزنی را که در دستانم فرو رفته است را درمی آورم و خود را با آن وزن سنگینی که دارم از تخت پایین می آورم. این هم از الطاف بی کران آقاست که مرا در اتاق اختصاصی نگه می دارند و دم به دقیقه می آیند و مرا معاینه میکنند تا ببینند حالم چطور است و نمی دانم چرا از خودم نمی پرسند تا رک و راست به آنها بگویم که...
فصل چهارم(پایانی). قسمت دوم
-
تاریخ: 1395/9/8 ساعت: 9:04
نفس کم اورده آم. دیگر نمی توانم راه بروم و دلم میخواهد روی زمین دراز بکشم و به خواب بروم نه از جهت اینکه فقط خستگی در کنم بلکه نیاز داشتم کمی از دنیای واقعی که چون آوار روی سرم خراب شده بود فاصله بگیرم و چه بسا زمانی که بیدار شدم خودم را روی تختی ببینم که فرهاد دستانش را دور شانه های من حلقه کرده و ...
فصل چهارم(پایانی). قسمت سوم
-
تاریخ: 1395/9/8 ساعت: 9:04
* چند روزی از ان روز که فرهاد مرا به بیمارستان رساند گذشته است و دختر کوچکم بدنیا امده اما من حتی یک بار هم نتوانسته ام او را در اغوش بگیرم و نمی دانم چرا کسی حرف مرا نمی فهمد و حالم را نیز. مگر رسم بر این نیست که کودکان تازه متولد شده را که از دنیای دیگر امده اند در دامان مادرانشان می نهند تا کودک ...
فصل چهارم(پایانی). قسمت چهارم
-
تاریخ: 1395/9/8 ساعت: 9:04
آسمان صبح کم کم دارد روشن می شود اما نه آنقدر روشن که مردم از خانه هایشان دل بکنند و به دنبال کسب و کارشان بیایند.هنوز خورشید از پس کوه برنیامده است اما روشنایی افق، طلوعش را مژده می دهد و من روی جدولی در کنار خیابان نشسته ام و به طلوعش نگاه می کنم. نه اینکه دلم بخواهد بنشینم و طلوع صبح را نگاه کنم ...
فصل چهارم(پایانی). قسمت پنجم
-
تاریخ: 1395/9/8 ساعت: 9:04
می دانم که دکتر ها و پرستارها خیلی از دستم شاکی هستند اما من هم تقصیری ندارم . چرا که نمی توانم یکجا بنشینم و روی تخت دراز بکشم و پاهایم را روی پاهایم بیندازم و بگویم اگر فرهاد مرا نمیخواهد اشکالی ندارد و یا اگر یکتا هنوز هم برایم دلتنگی می کند مشکل خودش است و بگذار خودش با مشکلش کنار بیاید و یا حتی...
فصل چهارم(پایانی). قسمت ششم
-
تاریخ: 1395/9/8 ساعت: 9:04
دست هایم را روی میله های در وردی کلانتری قفل کرده ام..می دانم که باید مدتها پیش می امدم و اعتراف می کردم اما خوب نیامده بودم اما حالا اینجا هستم در حالی که آفتاب بی وقت اتشین شده است و بی دریغ گرما می دهد و من در حالی که هم به خاطر استرس و هم به خاطر گرما بدنم خیس از عرق است انجا ایستاده ام و به تاب...
فصل چهارم(پایانی). قسمت هفتم
-
تاریخ: 1395/9/8 ساعت: 9:04
خیلی وقت بود مهربانی را فراموش کرده بودم و از دیگران هم انتظاری نداشتم در حقم مهربانی کنند یعنی دوست داشتم ولی انتظاری نداشتم و اتفاقا آنان که روزی از نزدیکان من بودند چشمهایشان را روی دردهایم بستند و مرا جز گناهکار پر ادعایی که حیا را قورت داده بود و آبرو را قی کرده بود ندانستند و نه به طرفم امدند ...
فصل چهارم(پایانی). قسمت هشتم
-
تاریخ: 1395/9/3 ساعت: 4:31
نمی دانم چرا هنوز هم منتظر هستم تا فرهاد بیاید در حالی که روی نیمکت های داخل حیاط بیمارستان نشسته ام و دخترم در آغوشم ارمیده است و در کنارم کیف کوچکی است که لباس های کوچک دخترم را در آن گذاشته ام. هنوز روی نیمکت نشسته ام و به انبوه آدم هایی که می آیند و میروند چشم دوخته ام و منتظرم در میانشان فرهاد ...
فصل چهارم قسمت آخر
-
تاریخ: 1395/9/3 ساعت: 4:31
با خود فکر می کنم که واقعا تنفر معنای خود را از دست داده است که فرهاد از زن ها متنفر است ولی برایشان در اتومبیل باز می کند و من که از آقا متنفر هستم دلم می خواهد تا ابد کنارش بمانم و دست هایش را بگیرم و بگویم که جزتو کس دیگری را ندارم و بعد از تو کس دیگری را نمی خواهم که دیگر چه کسی را پیدا کنم که ب...
فصل سوم-قسمت دهم
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 7:59
نه اینکه من آدمی باشم که هر روز دیر به کلاس بروم..اصلا اینطور نبود و من اتفاقا آدم منظمی هم بودم اما بعضی وقت ها انگار باید دیر رفت و باید دیر رسید و انگار کسی گام های انسان را با گام های دیگری یکی می کند تا در یک نقطه بهم برسند و همدیگر را ببینند و بعضی ها نام این هم قدمی را قسمت می گذارند و من هم ...
فصل سوم-قسمت هفتم
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 22:50
نمی دانم چه کسی به بیمارستان رفته بود تا کنار مادر زن عمویم بماند اما می دانم که من نتوانستم بروم که اصلا حال خوبی نداشتم و بیشتر از رفتن او به وجدان دردی که دچار شده بود فکر می کردم و انسان هایی که به خاطر اشتباه من ممکن بود قربانی شوند و من هم کاری از دستم بر نمی آمد تا برای نجات انها و آرام شدن خ...
فصل سوم-قسمت هشتم
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 22:49
نمیدانم آن پدری که بعد از مرگش و در حالی که 15 سال از مرگش می گذشت همچنان به فکر دخترش بود و برای او پدری می کرد اگر زنده بود چه اتفاقی می افتاد و چه قدر حسرت خوردم که زنده نبود تا در زمانی که دیگر کسی در زندگی ام نبود و همه ی لحظاتم پر شده بود از هراس یک گناه، کنارم بنشیند و بگوید که آن چیزی را که ...
فصل سوم-قسمت نهم
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 22:49
اگر عمویم نمی آمد و نمی گفت که انها رفته اند تا نیمه های شب نیز منتظر می ماندم تا فرهاد به اتاق بیاید و من طلبکارانه از او بپرسم که چرا دست روی من گذاشته است و برای او چه نفعی دارد و بیشتر چه فرقی دارد که با من ازدواج کند در حالی که مطمئن هستم مرا ندیده است و من هم دختری جوان و خامی هستم که از زندگی...
سقوط آزاد قسمت چهاردهم
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 23:48
این اولین باری بود که وقتی از خواب برمی خیزم هنوز او روی تخت من است در حالی که خورشید ساعتهاست طلوع کرده و به همین خاطر است که نگران می شوم و به قفسه سینه اش چشم می دوزم تا بالا و پایین رفتنش را ببینم و می بینم و زمانی که می خواهم چشمانم را از او بگیرم میبینم که به من زل زده است و رنگ عوض می کنم و س...
سقوط آزاد قسمت شانزدهم
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 23:47
* تا زمانی که زمستان تمام شود منتظر آمدن او بودم وهر روز کنار پنجره بخار گرفته می نشستم و نام او را بارها و بارها روی آن می نوشتم و گاهی هم عکس سه نفره مان را در حالی که آن دختر زیبا و سفید در آغوش من جای دارد و یکی از دستانم در دستان آقا است می کشیدم و بعد که شب می شد و نیمه شب می شد و بعد هم صبح و...
فصل سوم-قسمت سوم
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 23:47
دنبال بهانه های زیادی بودم تا روزی در خانه آن مرد را بزنم و از نزدیک ببینمش و با او همکلام شوم و هیچ بهانه ای آنقدر قانع کننده نبود که اشتیاق مرا برای دیدنش پوشش دهد مگر زمانی که دختر همسایه امان با سینی نذری به در خانه آمد و من چشمانم به ظرف آش که افتاد فکری در ذهنم جرقه زد و با لبخند گشادی گفتم: ا...
فصل سوم-قسمت چهارم
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 23:46
حتی یک روز هم نتوانستم بر سر عهدی که با خود بسته بود بمانم زمانی که برای گرم کردن سر خود و فکر نکردن به آنچه که دیروز اتفاق افتاده بود به بیرون زدم و گشتم و گشتم و از آنجا که زن عمویم برای برنگشتن من از نظر مالی تامینم می کرد تا می توانستم لباس هایی را که خوشم می آمد خریدم و هر جایی هم که دلم می خوا...
فصل سوم-قسمت پنجم
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 23:46
بعضی وقت ها ،بعضی اتفاقات بدی در شرف وقوع هستند اما نمی افتند ولی همین که ممکن بود بیافتند تا مدت ها انسان از تصورش هم بر خود می لرزد و ته دلش خالی می شود و هزاران بار خدا را شکر می کند که چه خوب شد نیافتاد.از این دست اتفاق ها فقط یک بار در زندگی من افتاد آنهم زمانی بود که مادر زن عمویم در بیمارستان...