خرید بک لینک

آسمان صبح کم کم دارد روشن می شود اما نه آنقدر روشن که مردم از خانه هایشان دل بکنند و به دنبال کسب و کارشان بیایند.هنوز خورشید از پس کوه برنیامده است اما روشنایی افق، طلوعش را مژده می دهد و من روی جدولی در کنار خیابان نشسته ام و به طلوعش نگاه می کنم. نه اینکه دلم بخواهد بنشینم و طلوع صبح را نگاه کنم بلکه دیگر توان راه رفتن ندارم و با خود فکر می کنم که چه بسا بخیه هایم کنده شده اند و خون از جای انها سرازیر شده است که چنین دردی را دارم تحمل می کنم و چون مرسوم نیست که زنی عربده بکشد، فقط اشک می ریزم.با دستهایم خودم را بغل کرده ام و به سمت پایین خم شده ام تا درد کم تر شود اما نمی شود. نه این درد و نه آن دردی که فرهاد با حرف هایش بر جسم نیمه جان من وارد کرد و خودش فکر کرد که من تحملش را دارم و ندانست تنها چیزی که مرا می تواند از پا دربیاورد این است که دیگر جایی در زندگی او نداشته باشم و افسوس که دیگر ندارم.اما این پایان راه برای من نبود و من هنوز به پایش نیافتاده بودم که مرا ببخشد و اگر لازم باشد حتما این کار را نیز می کنم که او ارزشش را دارد.

کم کم صدای پاهای عابران می آید وکم کم اتومبیل ها از حالت سکوت خود خارج می شوند و شروع می کنند به بوق زدن و راننده ها شروع می کنند به معطر کردن دهانشان بافحش و کم کم صدای خنده بچه ها می اید که می خواهند به مدرسه بروند و صدای غر زدن مادر ها و پدرهاشان که از بازیگوشی اشان نالان هستند و من در دلم آرزو می کنم و نذرمی کنم که اگر یک باردیگر اجازه داشته باشم دست های کوچک یکتا را در میان دست هایم لمس کنم هرگز غر نزنم و تا جان دارم برآن بوسه بزنم و چه خوش روزی خواهد بود آن روزی که لباس هایش را بپوشانم و کفش هایش را نیز و کتاب ها را در کیفش جا دهم و خودم و فقط خودم او را به مدرسه برسانم و حتی اگر روزی او شاکی شد که چرا همیشه همراهش هستم و بچه های دیگر خودشان می آیند و خودشان هم برمی گردند و من چرا اجازه ندارم یک بار مانند آن ها باشم، و بعد در میانه راه با قهر از من رو برگرداند و دست هایم را رها کند، آن وقت محکم تر او را بچسبم و از شرمندگی سرم را پایین بیاندازم و بگویم که مگر مادر هیچ کدامشان هم دوسال از فرزندش دور بوده است و بعد به خود بگویم که چه دوسال منفوری بود که حتی خبر نداشتم یکتایی هست..فرهادی هست..زن بخت برگشته ای چون منی هست..با دستهایم شکمم را فشار می دهم و انتظار دارم کمی درد تسکین یابد اما نمی یابد و بیشتر هم می شود و در همین هنگام صدای اتومبیلی را می شنوم که در نزدیکی های من توقف می کند و صدای پایی را می شنوم که در کنار من می ایستد و سایه ای را می بینم که به طرف من خم می شود و صدایی را می شنوم که انگار مخاطبش من هستم.

-خانم مشکلی پیش اومده؟می تونم کمکتون بکنم

سرم به سختی بالا می آورم و به خاطر درد شدیدی که در شکمم ایجاد می شود چهره ام در هم می شود و هرچه نگاهش می کنم نمی توانم به وضوح ببینمش، اشک راه چشمانم را بسته است. او می گوید:

-من یه پزشک هستم.اگه اجازه بدین نبضتون رو بگیرم. به نظر نمیاد حال مساعدی داشته باشین

سرم را به نشانه تایید حرف هایش تکان می دهم و او هم نبض مرا می گیرد و بعد از مدتی همسرش را صدا میکند و آنقدر حالم بد بود که از من نمی پرسند می خواهی به بیمارستان بروی یا نه و خودشان می دانند که باید بروم و تنها به خاطر دختر ضعیف و کوچکی که کوچکی اش اندازه کف دست های یک مرد است تمام توانم را به کار می برم تا نام بیمارستان را بگویم و می گویم و بعد از مدتی که به انجا می رسیم و مرا به اوزژانس منتقل می کنند می توانم صدایم را روی سرم بیاندازم و از درد بنالم ومطمئن باشم که کسی نخواهد گفت ان زن بی حیا را ببین که معلوم نیست چه کشیده که انقدرمست شده و حالیش نیست که دارد چه کار می کند و بعد هم برای به جای اینکه برای من تاسف بخورند برای کسانی تاسف می خورند که من با این کارم آبرویشان را می برم.

همین که کمی درد آرام می گیرد بدون توجه به ممانعت پرستاران از روی تخت پایین می آیم و می گویم که باور کنید چیزی که مرا آرام می کند دیدن آن طفلی است که نمی گذارید در آغوشش بکشم و اصلا می دانید که چه رنجی را تحمل می کنم و بعد آرام آرام قدم برمی دارم و دوباره خودم را به اتاقک شیشه ای می رسانم و از پشت شیشه دخترم را که یکروز بزرگتر شده است نوازش می کنم و برایش لالایی می خوانم و از چشمانش میبینم که تمام دیشب را منتظر بوده تا بالای سرش بایستم تا او بخوابد و نکند که این اخلاقش به من کشیده که برای خوابیدن احتیاج به آغوش امنی دارد نه تخت نرمی.حالا که کنارش ایستاده ام میبینم که چشمانش را به آسودگی میبندد و از فکر اینکه او مرا حس کرده است و آرام شده است تمام وجودم سرشار از عشق می شود و سرشار از نیاز برای بوسیدنش.

روی نیمکتی که در سالن است دراز کشیده ام و هر کسی که می آید و می گوید اینجا چه میکنی و مگر اینجا جای خوابیدن است می گویم که آن اتاقک شیشه ای را میبینید که فرزندم را در آن زندانی کرده اند ، همان که در سمت راست است،من مادر او هستم و شما جای دیگری سراغ دارید که بروم و هم نزدیک فرزندم باشم و بعد ان ها که می بینند حرف زدن با من فایده ندارد رهایم می کنند هم مرا و هم دخترم را. هنوز کاملا خوابم نبرده اما اگر مدتی هم بگذرد و سالن همچنان درسکوت باشد می توانم بخوابم اما سالن در سکوت نمی ماند و صدای پاهای زنانه ای سکوت را می شکند و من کنجکاومی شم که بدانم چه کسی است که با دیدن فائزه دلم هری میریزد و برای اینکه باور کنم خودش است چندین بار چشمانم را باز و بسته می کنم وبعد که مبینم به طرفم می آید با نگرانی از روی نیمکت بلند می شوم و او در چند قدمی ام می ایستد. هنوز هم مانند دو سال پیش است. مانند فرهاد چشمهای مهربان دارد و برخلاف فرهاد زبان تند و وقتی که بعد از مدتی دست هایش به سمت صورتم بالا می آید و صدای سیلی در گوش هایم می پیچد با خود فکر میکنم که برخلاف فرهاد دست بزن هم دارد و این سیلی را باید فرهاد به من می زد که نتوانت و دلش نیامد و شاید دیگر ارزش سیلی خوردن را هم نداشتم.

دست هایم را روی صورتم می گذارم و اشک از چشمانم فرومی ریزد و می گویم:

-فائزه

و او در حالی که از خشم چشمانش سرخ شده است و پیشانی اش خط افتاده با صدای لرزانی میگوید:

-چطور تونستی این کارو با زندگی برادرم بکنی..با یکتا..اصلا چطور تونستی با خودتم این کارو بکنی

می خواهم حرف بزنم و برایش توضیح دهم که من همانقدر که شما از من بی خبر بودید من هم از خودم بی خبر بودم ومی دانم که باورش برایتان سخت است اما باور کنید تا من بتوانم ادامه اش را هم بگویم اما او نمی گذارد حرف بزنم و اشک از چشمانش فرو می ریزد و با همان لرزی که در صدایش است می گوید:

-تو مادری..اصلا تو خودت رو یه مادر می دونی بهار..می دونی یکتا چه قدر به خاطر نبودنت گریه کرد..حتی اگه اون ببخشه یا خدا ببخشه من خودم هیچ وقت ازت نمیگذرم که شاهد اشک های یکتا بودم وقتی که تو اغوشم بود و لباس هام خیس می شد اونم در حالی که هنوزم آروم نشده بود وهنوزم گریه می کرد و همش از من می پرسید مامانم کجاست و چرا نمیاد..چی باید بهش می گفتم بهار..حالا که برگشتی می شه خودت بری بهش بگی که چرا نبودی؟..چیزی برای گفتن داری.اصلا روت می شه بهش نگاه کنی..فرهاد می گفت دیشب اونم نصفه شب رفتی خونش.چرا نبودنت رو برای همیشه ادامه نمی دی.باور کن که دیگه کسی بهت احتیاج نداره..عمو و زن عموت که از خجالت دیگه روشون نشد تو صورت فرهاد نگاه کنند..خواهر بیچاره و بخت برگشتت هم که شد قربانی تو ..باید می بودی و می دید که اون شوهرش باهاش چیکار کرد و چه به روزش آورد و هی بی آبرویی تو روبه رخش کشید و گفت که توام مثل اونی..مردها اینطور نیستن گناه دیگرون به پای کسی ننویسن..می نویسن بهار جان..فرهادم نوشت که از همه زن ها متنفر شده..

این حرف را که زد با خود فکر کردم نکند معنی تنفر عوض شده است و فرهاد از روی تنفربود که برای آن دختر در اتومبیلش را باز کرد و با او حرف زد و او را خنداند و شاید در این دوسالی که در شهر نبودم تنفر معنی قبلی خود را از دست داده است. او همچنان ادامه می دهد ومن همچنان خجالت می کشم و گوش می دهم والبته در میان همه ناراحتی ها هایم به خاطر اینکه فرهاد از همه زن ها متنفر شده است خوشحالم و فائزه چه ساده بود که فکر میکرد این حرف مرا خواهد شکست.

-فرهاد خبر نداره اما تا همین چند ماه پیشم یکتا هروقت مییومد خونمون صدای هر زنگی رو که میشنید می دیدم که چشماش منتظرن تا در باز بشه و پشتش تو باشی..بهار بچه ها معنی بعضی از رفتارهای ما رو نمی فهمن..باید براشون توضیح بدیم..باید انقد اون رفتار پیچیده رو ساده کنیم و ساده کنیم تا بتونن هضمش بکنن..اما یکتا هیچ وقت نتونست رفتار تو رو هضم کنه..نتونست هضم کنه که بیشتر از اینکه چشمش به خونه خودش باشه به خونه منه..هنوزم اونجا منتظرته..دم ظهرا منتظرته بهار..اما دیگه عقلش می کشه که نپرسه..همه یه جواب می دن..اینکه تو رفتی اما انقد معصومانه می پرسه که کی برمی گردی که هیچ کس نمی تونه بگه هیچ وقت. هنوزهیچکی بهش نگفته هیچ وقت..بهار چرا این کارو کردی..اگه از زندگیت راضی نبودی خوب از فرهاد جدا می شدی.اگه یکتا رو نمی خواستی خوب می گفتی خودم بزرگش میکردم..بهار کار خوبی نکردی

او که گله اش تمام نمی شود و من هم دیگر توان ایستادن ندارم. انگار فرهاد به او نگفته که من را در حالی دیده که بار دار بوده ام و اگر ان را هم بداند چه قیل و قالی می اندازد. دستم را روی کمرم می گذارم و روی نیمکت می نشینم و فائزه سرش را با تاسف تکان می دهد و می گوید:

-تعجب می کنم که سرپایی..فک میکردم انقد غیرت داشته باشی که حداقل از خجالت بمیری..

به او نگاه می کنم و با خود می گویم که اگر روزی نشستی وبه حرفهایم گوش دادی شاید ان وقت داستان سرپا ماندنم را هم به تو بگویم که بدانی به آن راحتی ها هم که تو فکر می کنی نبود وشرافتم را به خاطرش معامله کردم و تو تا حالا شده که مجبور باشی شرافتت را بفروشی تا چیز مهم تری بدست آوری و من اینکار را کردم و حالا که زنده هستم تا یکتایم را از چشم انتظاری دربیاورم می دانم که چه معامله سود آوری کردم و هرگز پشیمان نیستم.اشک هایم را از روی صورتم پاک میکنم و میگویم:

-حق با توئه فائزه..حق با فرهاده..حق با همتونه..نیومدم جبران کنم..می دونم که نمیشه..اما برگشتم تا دوباره شروع کنم..می خوام با فرهاد حرف بزنی..در مورد یکتا نه در مورد خودش..اون حق انتخاب داره و انقدم می دونه که داره چیکار می کنه اما یکتا..هنوز مادر می خواد؟..نمی خواد؟..تو بیشتر از فرهاد می دونی که اون احتیاج به من داره..حتی اگه فراموشم هم کرده باشه دوباره همه چیو یادش می ندازم..

فائزه با دستهایش یقه لباسم رامیگرد و با خشم میگوید:

-قرار نیست کسی چیزیو یاد یکتا بندازه

این حرف را می زند و از من دور می شود و من قبل از انکه کاملا از سالن خارج شود صدایم را بلند میکنم و می گویم:

-فائزه..به فرهاد بگو همه چی اونجور نیست که اون فکر می کنه و دیده

و بعد آرام با خود می گویم:

-همه چیز خیلی بدتر از اون چیزیه که اون فکر میکه و دیده

برچسب: قسمت پایانی فصل چهارم عمرگل لاله, نویسنده: آبتین حسینیان تاريخ: دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت: 9:04

صفحه بندی