خرید بک لینک

*

چند روزی از ان روز که فرهاد مرا به بیمارستان رساند گذشته است و دختر کوچکم بدنیا امده اما من حتی یک بار هم نتوانسته ام او را در اغوش بگیرم و نمی دانم چرا کسی حرف مرا نمی فهمد و حالم را نیز. مگر رسم بر این نیست که کودکان تازه متولد شده را که از دنیای دیگر امده اند در دامان مادرانشان می نهند تا کودک بوی مادر را بشنود و احساس غریبی نکند و گریه نکند و اگر هم خواست گریه کند کسی باشد که ناز او را بکشد و بیچاره کودک من که صدای گریه ایش را می شنوم اما نمی گذارند او را در آغوش بگیرم و می گویند که فعلا نمی توانند از دستگاه بیرون آورند که او دوماه زودتر بدنیا امده و هنوزآمادگی این را ندارد که به دنیای ما ادم بزرگ ها وارد شود و نفس بکشد که هوای این شهر پر بود از آلودگی ها که البته نتوانستم به آنها بگویم اما کودک بیچاره من در بطن زنی که خودش همه آلودگی ها را داشت جان گرفته بود و دست و پا پیدا کرده بود و هیچ کدامتان نمی دانید که چه دست و پایی می زد تا خود را از آن لجن بیرون بکشد و نمی توانست و اگر میبینید که دوماه زودتر بدنیا آمده لابد طاقتش طاق شده و الودگی راه گلویش را بسته..راه نفسش را مسدود کرده و آدم اگر پدری مثل اقا داشته باشد ومادری مثل من شرایطش بهتر از این نمی شود و تازه این دختر کوچک خیلی هم دوام اورده که تا حال صبر کرده و دم برنیاورده.

حالا که اجازه نمی دهند او را دراغوش بگیرم خود از تخت پایین می آیم و به سمت اتاقی که دخترم را در انجا نگه می دارند می روم و از پشت شیشه به او که اخم کرده است نگاه می کنم و با تمام بچگی اش می فهمم که این اخم ها را از آقا به ارث برده است و لابد با این کار می خواست هرگز پدرش را از یاد نبرم و مگر می توانم کسی را که دنیایم را به خاطر او جهنم کرده بودم فراموش کنم .آنقدر می ایستم و به ان دختر ضعیفی که قفسه سینه ش به سختی پالا و پایین می رود چشم می دوزم که خسته می شوم و روی صندلی می نشینم و به یاد دختری می افتم که او هم شاید با اخم به خواب رفته بود. مانند ان روزهای من، که مادر و پدرم رفته بودند و هر بار که می خوابیدم پسر عمویم صبحش می گفت که چرا در خواب اخم می کنم و من دلیلش را نمی دانستم و حالا می دانم چرا. دلم میخواهد لباس هایم را بپوشم و به خانه ام بروم و کنار یکتا دراز بکشم و موها و پیشانی اش را نوازش کنم و آرام در گوشش بگویم که دوستش دارم و دلم برایش تنگ شده است و برای بوسیدنش و برای بوییدنش نیز،و همچنان که در فکر هستم نسیمی در فضای بسته بیمارستان می اید صورت مرا نوازش می کند و من از صندلی بلند می شوم و به سمت پنجره ای که در انتهای سالن بود می روم و شب را نگاه می کنم و ابر را و باران را و نسیم را و یکتا را که باران را مانند من خیلی دوست داشت و اشک در چشمانم جمع می شود و قلبم فشرده می شود و مطمئن می شوم که اگر امشب یکتا را نبینم خواهم مرد و به همین خاطر به سمت اتاقم می روم و لباس هایی که پرستار گفت ان مرد برایت خریده بود و من می دانم ان مرد فرهاد است می پوشم و به سوال کسی که پرسید کجا می روم می گویم:

-نمی دونم..اما برمی گردم

روبروی خانه ایستاده ام و دارم عروسی را تماشا میکنم کنم که چهار سال پیش دست در دست فرهاد وارد این خانه شد و انروز فکرش را هم نمی کرد که چنین بلاهایی سرش بیاید و زندگی آدم ها پر از اتفاق هایی است که هرگز پیش بینی نشده اند و هرگز به ذهن انسان هم خطور نمی کند و گاهی زندگی را شیرین می کنند و گاهی تلخ و تلخ تر . یک گام به سوی خانه نزدیک می شوم و با تردید دستم را به سمت زنگ می برم اما نمی توانم فشار دهم. اصلا برایم مهم نیست که او خواب باشد یا حتی یکتا..چیزی که مرا آزار می دهد اینست که فرهاد در حالی از خواب بیدار شود که دست هایش دور شانه های ان زن حلقه شده باشد و حسادت چنگ می اندازد به قلبم و مرا ناامید می کند و می خواهم از همانجا برگردم که باد برخلاف جهت حرکت من می وزد و مرا سرجایم نگه می دارد و با زبان خودش از من می خواهد که تردید را کنار بگذارم و به حرف دلم گوش دهم. اما نمی داند که چقدر این کار برای من سخت است. و درهمان هنگام باران نم نم شروع به باریدن می کند و با خود فکر می کنم که انگار خدا بالای سر من ایستاده و به هر نحوی می خواهد مرا وادار کند تا زنگ در را بزنم و همه این علامت ها را که کنار هم می گذارم می بینم از من می خواهد نترسم..ار هیچ چیزی نترسم و من برمی گردم به سمت در و چشمانم را می بندم و زنگ را فشار می دهم وکسی در را باز نمی کند و همان دم اشک از چشمانم سرازیر می شود روی گونه هایم و با آب باران که او هم از روی گونه هایم جاری بود یکی می شوند و روی زمین چکه می کنند ونه باران قطع می شود ونه گریه های من تمام و باز هم زنگ در را میزنم و باز هم کسی نمی اید و نمی گوید که تو چه کسی هستی و به هوای چه کسی در نیمه های شب و در این شب بارانی منزل گرم خود را رها کرده ای و آواره آرزوهای بر باد رفته خود شده ای .

برمی گردم و نمی دانم که اینبار باید به کجا بروم..حال بیمارستان رفتن را ندارم و حال هیچ کجای دیگر و با خودمی گویم چطور است که تا خود صبح اینجا بنشینم و به ان عروسی زل بزنم که در لحظه ورودش به خانه، همسرش پیشانی اش را بوسیده بود و گفته بود:

-اجازه نمی دم تو خونه من هرگز احساس غم کنی

و با خود فکر می کنم نکند باز هم به هوای همان جمله است که اینجا نشسته ام و آمده ام که فرهاد غم هایم را بزداید.می خواهم بروم که در باز می شود و من به سمت او بر میگردم و مردی را در آستانه در می بینم که موهایش ژولیده بود و لباس خواب بر تن داشت وحتی چشمهایش را هم به درستی نمی توانست باز کند تا اینکه مرا می بیند و درآن تاریکی چشمهایم را ، و اشک هایم را و بعد با بی حوصلگی می کوید:

-اینجا چی کار می کنی ؟ این وقت شب؟

کمی به در نزدیک می شوم و سرم را پایین می اندازم.. می دانم که باید خجالت بکشم اما نمی کشم . می دانم که باید حداقل کمی شرمنده باشم اما نیستم. من تنها دلتنگ بودم. تنها دلشکسته و خسته بودم.زخم خورده و درمانده بودم.

-خودمم نمی دونم..فکر نکنی که می تونم رو پا واستم..اگه به دکتر باشه هنوزم باید روی تخت دراز بکشم..اما نمی تونم فرهاد..من باید باهات صحبت کنم..نه به خاطر خودم به خاطر تو..می خوام همه چیو برات توضیح بدم

-برو بهار..من نیاز به هیچ توضیحی ندارم..همه چیزی رو که باید می دونستم اونروز دیدم..چیز دیگه ای هم هست که بخوای اضافه کنی

می خواهم حرف بزنم که عطسه اجازه نمی دهد و بعد از ان سرفه.و در همان لحظه اجساس می کنم بدنم سنگین می شود ومن دست هایم می لرزد و در میان ناباوری من فرهاد در را کامل باز می کند و می گوید:

-ببخشید حواسم نبود..بیا تو

و به طعنه اضافه می کند:

-خودت که راهو بلدی

و چطور می توانم پله هایی را فراموش کنم که یکتا از ان ها بالاامی رفت و می شمردشان و هر بار که با هم به بیرون می رفتیم یا از بیرون برمی گشتیم نفس نفس می زد و می گفت:

-مامانی..بیست تا پله بالا رفتیم

و من هم به او آفرین می گفتم د،ر حالی که خودم شمرده بودمشان و انها پانزده تا بیشتر نبودند و او چون شمردن بلد نبود فکر می کرد بیست تا پله داریم و فکر می کنم اگر می دانست پانزده تاست انقدر ها هم که نشان می داد خسته نمی شد.فرهاد در راباز می کند و من همزمان یاد روزی می افتم که در را بستم و کلید را هم از زیر در، داخل خانه هل دادم تا راه برگشتن نداشته باشم و بی انکه احتیاج به کلید باشد من مدتها نتوانستم برگردم که البته به اراده خودم نبود.فرهاد فکر می کند که نکند به خاطر زایمانم است که انقدر حالم بد است و برای مدتی ناراحتی هایش را کنار می گذارد و می گوید:

-زود بیا تو..رنگ به صورت نداری

و من خیلی دلم می خواهد دنبال دلیلی باشم که او هنوز مرا دوست نداشته باشد اما نمی توانم پیدا کنم و با خود می گویم کسی که در تاریکی رنگ پریده صورت مرا تشخیص می دهد اگر بگوید مرا دوست ندارد دروغ گفته است و همین دلگرمم می کند و من با گام های بلند تری وارد خانه ..خانه ام می شوم و بدون ان که دیگر به چیزی توجه داشته باشم مستقیم به سمت اتاقی می روم که من و یکتا و فرهاد با هم می خوابیدیم و در را باز می کنم و یکتا را می بینم که اخم کرده است و در خواب است و پس حس مادرانه ام به من دروغ نگفته بود و اشک در چشمهایم جمع می شود و به کنارش می روم و او را یک دل سیر نگاه می کنم که فکر می کنم نیم ساعتی طول می کشد و بعد با احتیاط او را می بوسم چرا که می ترسم سرما خورده باشم و دخترک اخمویم هم بیمار شود. . او را نوازش می کنم و برایش همان لالایی را که همیشه می خواندم می خوانم و او تکان می خورد و من می فهمم که مرافهمیده است و شاید هم در خواب می بیند. کنارش روی تخت دراز می کشم و به قدش نگاه می کنم که بلند شده و به چهره اش که هنوز هم بیشتر شبیه فرهاد است تا من و به موهایش که هنوز هم طلا یی اند و یابه قول او زردند. پتویش را باز می کنم و دست های کوچک و زیبایش را که به من رفته اند در میان دستان می گیرم و بوسه بارانشان می کنم و همزمان که اشک می ریزم و ارام آرام هق هق می کنم می گویم:

-یکتا..قربونت بره مامان..یادت میاد بهت گفتم منو ببخش..هنوزم می تونی به اندازه سه سالگی هات بخشنده باشی..نه اینکه به خوبی تو شک داشته باشما..به قابل بخشش نبودن گناه خودم اطمینان دارم..یکتا می دونم وقت این حرفا نیست..اما چی بگم..بعد این همه دوری باید چی بگم که دلم آروم بگیره ..که آتیشی که تو جونم افتاده خاموش بشه..یکتا..یکتا.

و همین طور با او حرف می زنم که دریک لحظه می شنوم او درحال خواب ناله می کند و می گوید:

مامان..بابا..مامان..مامان..مامان

دوست دارم کنارش بمانم و به مامان گفتن هایش پاسخ دهم اما دستی که روی شانه ام می نشیند و بعد از بازویم می گیرد و مرا بلند می کند و به سالن می برد و چون می فهمد که می خواهم گریه کنم در را می بندد و من هم با صدای بلند گریه می کنم و وقتی که فرهاد لیوان آبی را به سمتم می گیرد فریاد می کشم و می گویم:

-من می خوام یکتا رو ببینم..می خوام بمونم پیشش..تو حق نداری بگی برم..من هنوزم زن توام...حتی اگه بخوای از خونه بیرونم بندازی از پنجره میام تو..من نمی تونم یکتا رو فقراموش کنم..

فرهاد که دیگر خواب از سرش پریده است و روبروی من روی مبلی نشسته است و سعی می کند چهره اش جدی وانعطاف ناپذیر باشد ، پوزخندی می زند و می گوید:

-ولی تو یه بار این کارو کردی

می خواهم در برابر این حرفی که جواب نداشت چیزی بگویم که او ادامه می دهد:

-و ضمن اینکه یکتا هم تو رو فراموش کرده..خیلی زمان برد تا این اتفاق بیاقته و خیلی هم زمان سخت گذشت..اما بالاخره اتفاق افتاد..دیگه نمی خوام دوباره کابوس هاش شروع بشه بهار..اگه دوستش داری بهش نزدیک نشو

دوباره خواستم بگویم که یکتا اگر مرا فراموش کرده بود حالا هم مرا صدا نمی زد که او اجازه نمی دهد چیزی بگویم و خودش ادامه می دهد.

و دوباره ضمنا..تو دیگه زن من نیستی..همون موقه ای که یکتا فراموشت کرد منم غیابی طلاقت دادم

این حرف را که می زند دیگر زبانم بند می اید و نمی توانم چیزی بگویم و یا حتی نمی توانم ان چیزی را که شنیده بودم باور کنم .همچنان به او زل می زنم تا در ادامه اش چیزی بگوید که می فهمم دیگر ادامه ای ندارد و این خودش پایان است و انقدر واضح است که هیچ سوالی به ذهنم نمی آید تا بپرسم و موضوع برایم روشن شود و آنقدر موضوع روشن است که از روی مبل بلند می شوم و بعد از اینکه نگاهی به در بسته اتاق یکتا می اندازم از خانه خارج می شوم و فکر می کنم نزدیکیهای ساعت چهار و یا حتی پنج صبح است که صدای اذان می آید و عده ای از مرمان شهر در حالی که استینهایشان هنوز به خاطر وضوی صبح بالای آرنجشان است راهی مسجد می شوند .

دریغا

دریغا ندیدیم

که دستی در آن آسمان ها

چه بر لوح پیشانی ما نوشته است!

دریغا در آن قصه ها و غزل ها نخواندیم

که آب و گل عشق با غم سرشته است

فریب و فسون جهان را

تو کر بودی ای دوست من کور بودم!

از آن روزها آه عمری گذشته است ...

من و تو دگرگونه گشتیم

دنیا دگرگونه گشته است

در این روزگاران بی روشنایی

در این تیره شب های غمگین

که دیگر ندانی کجایم ...

ندانم کجایی ...

چو با یاد آن روزها می نشینم

چو یاد تو را پیش رو می نشانم

دل جاودان عاشقم را

به دنبال آن لحظه ها می کشانم

فریدون مشیری

برچسب: قسمت پایانی فصل چهارم عمرگل لاله, نویسنده: آبتین حسینیان تاريخ: دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت: 9:04

صفحه بندی