خرید بک لینک

حتی یک روز هم نتوانستم بر سر عهدی که با خود بسته بود بمانم زمانی که برای گرم کردن سر خود و فکر نکردن به آنچه که دیروز اتفاق افتاده بود به بیرون زدم و گشتم و گشتم و از آنجا که زن عمویم برای برنگشتن من از نظر مالی تامینم می کرد تا می توانستم لباس هایی را که خوشم می آمد خریدم و هر جایی هم که دلم می خواست رفتم و وقتی هم که برمی گشتم در حالی که از همان ابتدای ورود به کوچه چشمانم را به خانه آن مرد دوخته بودم راهم را پیش گرفتم و با خود فکر کردم نکند که دیروز اصلا اتفاقی نیافتاده که من از او متنفر نیستم و مانند همیشه انتظار دیدنش را دارم. ولی او نبود و من احساس کردم برای همیشه از دستش دادم و دیگر هرگز قرار نیست ببینمش و دلم گرفت و خواست چشمانم گریان شود که نذاشتم و به خانه خودمان چشم دوختم تا کم کم عادت نگاه کردن به آن خانه شوم را از سرم بپرانم اما نمی توانستم و هر گامی که بر می داشتم منتظر او بودم با دود سیگارش و در همان لحظه بوی سیگاری آمد که با ذوق فکر کردم اوست و خواستم ناز کنم و رویم را به عقب برنگرداندم تا اینکه صدای گامهای زنانه را شنیدم و بعد خودش را دیدم در حالی که مانتوی چرم و سیاه و براقی پوشیده بود و عینک آفتابی بزرگی را هم روی چشمانش گذاشته بود و با کفش های پاشنه بلندی که اگر من آن ها را می پوشیدم هر گام ده بار زمین می افتادم با اعتماد به نفس قدم بر می داشت و وقتی از کنارم گذشت حتی نیم نگاهی هم به من نیانداخت و من که حس ششم بوی خطر و بوی رقیب وبوی ادکلن تندش را نیز را حس کرده بود ، چهار چشمی پاییدمش و دیدم که در جلوی خانه او ایستاد و بعد او را دیدم که امد و با هم دست دادند و احتمالا روبوسی اشان ماند برای وقتی که در خانه تنها بودند و بدون اینکه متوجه من شوند در را بستند و به خودم که آمدم دیدم کنار در خانه اش توقف کرده ام و اشک می ریزم.

با بی حوصلگی وارد خانه شدم و از دیدن آن زن بیدار افسوس خوردم که نمی توانستم حالا که به تنهایی احتیاج داشتم تنها باشم اما آن زن که از صبح تنها مانده بود چه ذوقی کرد وقتی مرا دید و با آن کمر دردش از روی مبل بلند و به سمت آشپزخانه رفت تا برایم چایی بیاورد و گفت:

-بشین حتما خسته شدی انقد راه رفتی..کجا بودی..دلم برات شور افتاده بود

حرف زدن با او حوصله می خواست و من نداشتم. روی مبل نشستم و پاهایم را روی پاهایم انداختم و سرم را به پشتی اش تکیه دادم و به آن زن فکر کردم که هنوز هم صدای پاشنه بلند هایش به همان وضوح در گوشم شنیده می شد. و دیگر صدای مادر زن عمویم را نمی شنیدم که چه می گفت و نفهمیدم که کی آمد و کی کنارم نشست و حتی کی چایی ام سرد شد که او مجبور شد با همان کمر دردش عوضش کند و نمی دانست که من خسته نیستم بلکه دل شکسته ام از بی وفایی کسی که نمی دانست مدتها عاشقش شده ام.دستش که روی شانه ام نشست چشمانم را باز کردم و او را دیدم که با نگرانی و ناراحتی بالای سرم ایستاده.

-دخترم حالت خوبه؟چرا هیچی نمی گی؟چرا چایی تو نمی خوری

اگر زهرمار می خوردم و بعد ازآن می مردم بهتر از این بود که چایی را بخورم و به آن زنی حسادت کنم که نمی دانم با همسایه من چه نسبتی داشت اما لابد انقدر با هم نزدیک بودند که ان مرد به استقبالش آمده بود و دستش را گرفته بود و به رویش لبخند زده بود.کاری که با من نکرد و دلم را شکست و چه می دانست دلم را می شکند مگر او هم مانند من جوان خامی بود که اسیر رویاهای بچه گانه شود و به ان ها پرو بال بدهد و بعد که رویاهایش فروریختند زانوی غم به بغل بگیرد و احساس کند که دنیا به اخر رسیده است و تصمیم بگیرد که دیگر به هیچ مردی دل نبندد و از همه آن ها متنفر باشد. وقتی که دیدم هنوز زن بالای سرم ایستاده به خاطر او هم که شده لبخند بی روحی زدم و گفتم:

-چیزیم نیست. فقط یاد مامان و بابام افتادم...خیلی وقته که نیستند

با دروغی که گفتم اشک را در چشمان او جمع کردم و او که فکر کرد من نیاز به همدردی دارم ، کنارم نشست و در حالی که سرم را در آغوش گرفته بود گفت:

-بچه های منم خیلی وقته که نیستند...با اینکه زیادم باهام فاصله ندارند

نمی دانم چرا چشمان من نیز خیس شد. آخرین باری که کسی مرا در آغوشش جای داده بود مربوط به زمانی بود که کودکی بیش نبودم و با دختر همسایه دعوایم در آمد و او موهایم را کشید و گازش گرفتم و چه دندان های تیزی داشتم که روی دستش زخمی شد و گریه اش درآمد و بعد مادرش آمد و سیلی محکمی را روی صورتم زد که خون از دماغم باز شد و راه گریه ام نیز و بعد که آن زن ترسیده بود مرا در آغوش گرفت و به خانه اش برد و بعد با دستمال سفیدی راه خون را گرفت و بعد از مدتی حتی نقطه سفیدی هم روی دستمال نمانده بود.نمیدانم چقدر در خانه شاان توقف داشتم که بالاخره خون بند آمد و زن با صورتی رنگ پریده شکلاتی را در دستانم گذاشت و و بوسه ای بر صورتم زد و گفت که به کسی چیزی نگویم ولی من همینکه از خانه شان رفتم خود را به زن عمویم رساندم و گفتم که زن همسایه مرا کتک زده است و زن عمویم با اخم گفت که کمتر شیطنت کنم و بعد شب که شد به عمویم هم همان را گفتم و همان جواب را شنیدم ولی قبل از آن هم شنیدم که عمویم گفت زنیکه غلط کرده و بعد زن عمویم به دفاع از همسایه اش برخاست و گفت که این بچه نیاز به ادب شدن دارد و حقش است و بعد عمویم سرش را به گوشم نزدیک کرد و گفت که فردا می رود وحق ان زن را کف دستش می گذارد ومی دانم که هرگز نرفت اما هر بار که چشمم به زن همسایه می افتاد با خیال اینکه عمویم به او گوشتمالی داده است هرگز از او نمی ترسیدم . دیگر بعد از آن یادم نمی آید کسی مرا در آغوش گرفته باشد جر این زن که تمام حس مادرانه اش را به من می بخشید چرا که فرزندانش به خیال اینکه این زن مرده متحرک است تنهایش گذاشته بودند. مدتی که گریه کردم و غم دیروز و غم سالهای گذشته را از قلبم زدودم بلند شدم و به آشپزخانه رفتم تا آب بخورم که چشمانم به کاسه چینی افتاد که دیروز برای آن مرد برده بودم و سر جایم خشکم زد و به گل رز آبی رنگی که در میان ان بود نگاه کردم و بعد صدای او را شنیدم که گفت:

-راستی امرزو این همسایه روبرویی اومد این ظرف رو آورد و گفت مال شماست....تو بهش داده بودی

گل را برداشتم و بوییدمش و دوباره نگاهش کردم و ان همه غمی که بر جانم نشسته بود را فراموش کردم و آنزن را نیز که در خانه او رویاهای خود را می ساخت و از شوری که بر جانم افتاده بود به سمت مادر زن عمویم دویدم و بوسیدمش و با خوشحالی گفتم:

-نه من ندادم حتما در خونه رو اشتباهی اومده..دیدی که دیروز همسایه نذری می داد

می دانم که باور نکرد و اگر باور می کرد جای تعجب داشت . به هر حال من اهمیت ندادم فقط تنها کاری که می توانستم برای خودم بکنم تا به تله نیافتم این بود که دروغ بگویم و گفتم و دیوار حاشا بلند است وبعد به اتاقم رفتم و روبروی آینه چرخی زدم و در هر چرخی که می زدم خود را در میان لباس عروسی تصور کردم و بعد او را که با کت و شلوار دامادی چه خوشتیپ شده بود و در آینه می دیدمش که به من زل زده است و بعد صدایش را می شنیدم که می گوید تو زیباترین دختر روی زمین هستی و صدای خودم را که که با دلخوری تصنعی می گویم مگر تو همه دختران روی زمین را دیده ای . به این مکالمه مسخره ای که برای او و خودم تداعی کرده بودم خنده ام گرفت و بعد کنار پنجره رفتم و پرده را کشیدم و این بار به او که روی بالکن ایستاده بود و سیگار می کشید بدون حجاب نگاه کردم و بعد هم به ان زنی که با تق تق پاشنه بلندش ، که هر مردی را فرامی خواند تا نیم نگاهی به او بیاندازند ، و از کوچه خارج میشد نگاهی انداختم و گفتم :

-تو هرچیزی را که هم داشته باشی این گل رز آبی را که نداری

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

آن چنان مات که حتی مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

فریدون مشیری

برچسب: فصل 3 قسمت 4 arrow,فصل 3 قسمت 4 game of thrones,فصل 3 قسمت 4 سریال arrow,دانلود فصل سوم قسمت چهارم arrow,آواتار کورا فصل سوم قسمت چهارم,قلب یخی فصل سوم قسمت چهارم,کارتون آواتار فصل سوم قسمت چهارم,قلب يخي فصل سوم قسمت چهارم,شام ایرانی فصل سوم قسمت چهارم,آواتار فصل سوم قسمت چهاردهم, نویسنده: آبتین حسینیان تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 23:46

صفحه بندی