خرید بک لینک

دنبال بهانه های زیادی بودم تا روزی در خانه آن مرد را بزنم و از نزدیک ببینمش و با او همکلام شوم و هیچ بهانه ای آنقدر قانع کننده نبود که اشتیاق مرا برای دیدنش پوشش دهد مگر زمانی که دختر همسایه امان با سینی نذری به در خانه آمد و من چشمانم به ظرف آش که افتاد فکری در ذهنم جرقه زد و با لبخند گشادی گفتم:

این همسایه روبرویی الان نیستش من بهشون می دم -

انگار از خدایش بود که هرگز به در آن خانه نرود چرا که چنان تشکری از من کرد که انگار قرار بود به قتلگاه خود برود و من نجاتش دادم. البته هیچ بعید نبود که او هم این مرد را در بالکن دیده بود و به جای اینکه مانند من در پی او باشد کسی بوده که به او بگوید از مرد غریبه ای که می آید و به پنجره خانه تو زل می زند و تو را جستجو می کند باید پرهیز کرد و او هم پرهیز کرده بود. تنها لحظه ای کوتاه به خاطر این افکار از تصمیمی که گرفته بودم منصرف شدم و به خودم تشر زدم که چرا آنقدر اصرار دارم تا کسی را که مغرور بود به زمین بزنم و اصلا به من چه ربطی داشت که کاسه داغ تر از آش شده بودم و می خواستم برای او نذری ببرم. اما دلم و اشتیاقی که برای بیشتر شناختنش داشتم نگذاشت دنبال افکارم را بگیرم و من نفس عمیقی کشیدم و فراموش کردم که تا چند ثانیه پیش به چه می اندیشیدم و به آشپزخانه رفتم و در جواب آن زن که پرسید چه کسی بود گفتم آش اورده اند و یکی از آنها را برای او بردم تا بخورد ودومی را درون یکی از کاسه های چینی ریختم تا به خاطر برگرداندن کاسه هم شده مدت بیشتری را کنار در توقف داشته باشم و شاید هم بیشتر با او همکلام شوم. به خاطر همین بود که به اتاقم رفتم و آرایش کمی هم روی صورتم کردم و لباسهای شیک و خوبی هم پوشیدم تا در همان دیدار اول دل او را بربایم و چه آدم بی فکر و سبک مغزی بودم.

هنوز زنگ در خانه را نزده بودم و قلبم به شدت می تپید و دستانم می لرزید و کاسه آش نیز و می ترسیدم که قبل از آنکه این در باز شود از دستم بیافتد. آب دهانم را قورت دادم و زنگ را زدم و وقتی اولین بار کسی جواب نداد هم خوشحال شدم و هم ناراحت.چرا که هم از دیدنش می ترسیدم و هم دوست داشتم ببینمش . با این حال وسوسه شدم و بار دوم هم زنگ را به صدا در آوردم و اینبار صدای مردانه و گوش نوازی را شنیدم که تپش قلبم را بیشتر کرد و لرزش دستانم را بیشتر.

-بفرمایید

بعد از کمی مکث در حالی که می دانستم او مرا میبیند و حتما مرا شناخته است که همان همسایه ای هستم که به تقلید از او به طرز ناشیانه ای سیگار می کشم ، از این بابت شرمگین شدم و سرم را پایین انداختم و گفتم:

-آش نذری آوردم

-بیار بالا

این حرف را زد و دیگر صدایش نیامد و من احساس کردم که تحقیر شدم و اشک در چشمانم جمع شد چرا که اگر او مرا شناخته بود انتظار داشتم حالم را بپرسد یا حداقل مودب تر از من درخواست کند که کاسه را بالا ببرم یا اینکه خودش به پایین بیاید و برای من خم و راست شود و بگوید که چقدر مشتاق دیدنتان بودیم. اما هیچ کدام اینها اتفاق نیافتاد و او با من طوری حرف زد ک انگار با کلفت خانگی اش و یا زنی که برای تن فروشی آمده بود و چون دومی به واقعیت نزدیک تربود مرا بیتشر سوزاند و انقدر غرورم جریحه دار شد که دلم می خواست کاسه را همانجا بگذارم و بروم و یا اینکه اصلا از آن آش به او چیزی ندهم که لیاقتش را نداشت که اگر آدم درست حسابی بود می فهمید چطور با یک خانم متشخص باید برخورد کند و لحظه ای از نام خانمی که بر خود گذاشتم خنده ام گرفت. قصد داشتم برگردم که صدای او آمد:

-نیومدی هنوز...آش که از دهن افتاد

خیلی دلم می خواست حرف دلم را بگویم که به جهنم که از دهن افتاد اصلا امیدوارم نخودش در گلویت گیر کند و بمیری و حتما هیچ کسی از مردن مردی مثل تو ناراحت نمی شود و لباس سیاهی را هم نمی پوشد اما نگفتم و فقط اخم در هم کشیدم و دری را که باز شده بود بازتر کردم و وارد شدم.

بعد از اینکه از چند پله بالا رفتم به در بزرگ و چوبی برخوردم که همزمان با رسیدن من به آنجا باز شد ولی کسی در کنار در نبود و من با ترس و با تردید کفش هایم را در آوردم و در نیمه باز را بازتر کردم و از دیدن خانه ای به این باشکوهی و به این زیبایی لحظه ای فراموش کردم برای چه آمده بودم و غرق در تماشای لوسترهای بزرگی که از سقف آویزان بودند و مبل های شاهی که فقط یک پادشاه لیاقت نشستن در آن داشت شدم و با خود فکر کردم لابد من آن ملکه ای هستم کنار این پادشاه آرام می گیرد و لبخند روی لبانم نشست . هنوز مشغول تماشای شکوه و عظمت این خانه و چیدمانش بودم که مردی بلند قد در حالی که حوله ای روی گردنش بود و معلوم بود تازه از حمام در آمده است به استقبالم آمد و چه قدر با آن چیزیکه من دیده بودم فرق کرده بود. چراکه دیگر از آن لباس سیاه خبری نبود بلکه به جای آن تیشرت سفید با شلوار طوسی بر تن داشت که او را جذاب تر می کرد و با خود فکر کردم لابد چهلم آن عزیزی که به خاطرش رخت سیاه بر تن داشت تمام شده است . نمی توانستم از او چشم برگیرم و انگار به یک تندیس زیبایی زل زده بودم و می توانستم ساعتها تماشایش کنم که این کارم باعث شد آن مرد با پوزخند به من نزدیک شود و آنقدر به خود جسارت دهد که وقتی کاسه آش را از من می گیرد دستان مردانه اش که نرم بودند و از زبری "که در دستان پدرم بود و من هرگز یادم نرفته که موقع نوازش کردنم صورتم خراش بر می داشت" خبری نبود، بامن برخورد کند و من که انقدر او را می پرستیدم اما با این کارش که مطمئن بودم از عمد بود تنم لرزید و ترس بر جانم افتاد و لی به خود گفتم که حقم است و آدم فضول هر بلایی سرش بیاید حقش است. مخصوصا ادم فضولی که جرئت می کند و پایش را در خانه ای می گذارد که یک مرد تنها در آن زندگی می کند.وقتی که کاسه را از دستم گرفت با لحن مضحکی گفت:

-قبول باشه..

و من هم درون خود گفتم که قبولی این نذر به سرم بخورد که خود را آنقدر کوچک کردم. او به سمت آشپرخانه رفت و در همان حین گفت:

-اگه کاری نداری بمون با هم بخوریم...خیلی وقته که تنهایی غذا می خورم

با این که دوست داشتم مخالفت کنم و بگویم که به اندازه تمام عمرم کار دارم ولی چیزی نگفتم چرا که می ترسیدم اگر اصرار بر رفتن کنم او فکر کند ترسیده ام و مرا اذیت کند.میخواستم همه چیز را عادی جلوه دهم و حتی این کار نامتعارفی را که من کردم و پایم را درون این خانه گذاشتم که هیچ دختر نجیبی این کار را نمی کرد و معلوم بود من نانجیب بودم. با ترس و در سکوت به مبلی که از دیدنش عقلم پریده بود نزدیک شدم ولی باز هم ننشستم و به جای آن به دیوارهای خانه نگاه کردم و در دیوار سمت راستش عکس زنی را که بچه ای در بغل داشت دیدم و باز هم فضولی ام گل کرد که به آن عکس نزدیک شدم و به آن زن که با آن چشمان آبی انسان را مست می کرد زل زدم و با دیدن نواری سیاه رنگ در گوشه عکس حدس زدم که این مرد عزادار چه کسی است و حق هم داشت تا چهل روز آن لباس سیاه را از تن در نیاورد. نمی دانم چرا خودم را با آن زن که لب هایش چون شکوفه ای سرخ رنگ از هم باز شده بود و می خندید و موهای بلوندش در زیر اشعه آفتاب چون آبشاری طلایی جاری بود ، مقایسه کردم و در انتهای این قیاس لبخندی فاتحانه بر لبانم نشست چرا که فکر کردم من با موهای پرکلاغی ام و پوست سفیدم و همان چشمانی که آن زن داشت دلنشین تر بودم و اگر آن مرد این زن را خواسته بود و پس مرا هم خواهد خواست چرا که از او زیباتر بودم. "غروری که انسان را بزرگ کند در نهایت سقوطش را راحت تر می کند".صدای قدمهایش را که شنیدم با عجله به سمت مبل برگشتم و نمی دانم او مرا دید که به عکس آن زن زل زده بودم یا نه و یا حتی افکار مرا خواند زمانی که زیبایی خود را به رخ آن زنی که مرده بود می کشیدم یا نه. او با دو ظرف کوچکی که از آش پر کرده بود روی مبل نشست و گفت:

-نمی خوای بشینی...

من نشستم ولی نتوانستم لب به ان غذا بزنم. چرا که می ترسیدم چیزی در آن ریخته باشد و مرا مسموم کند و بعد از آن خدا می دانست که چه بلایی سرم بیاورد و اصلا چه لزومی داشت و چه دلیلی داشت تا به او اعتماد کنم.درست بود که از او خوشم می آمد اما از جانم هم سیر نشده بودم.او که تردید مرا در خوردن دید و حدس هم زد که چرا نمی خورم با پورخندی گفت:

-نترس چیزی توش نریختم...مگه اینکه اونی که نذری آورده باشه ریخته

او فکر میکرد که دارد شوخی می کند اما در واقع فقط تن مرا می لرزاند و دلهره به جانم می انداخت. نمی توانم توصیف کنم تا چه حد به غلط کردن افتاده بودم و فقط دلم می خواست زودتر غذایش را کوفت کند و من بروم البته اگر بگذارد و کاش که بگذارد و برای اینکه به او بفهمانم آنقدرها هم که او فکر می کند دختر نانجیبی نیستم صدایم را که از ته چاه در می آمد به سختی صاف کردم و گفتم:

-من روزه ام

یادم نمی رود که چه خنده ای سر داد و من هم چه بغضی کردم و چه قدر تحقیر شدم که با عصبانیت گفتم:

-کجای حرف من خنده داشت

و او در حالی که از خنده به سرفه افتاده بود و دستش را روی شکمش گذاشته بود گفت:

-دروغت

و من که دستم را رو شدده دیدم نتوانستم خودم را کنترل کنم و بیشتر از این عصبانی بودم که چرا باور نکرده بود روزه ام مگر من چه کاری کرده بودم که او در مورد منی که اولین بار بود از نزدیک می دید انقدر مطمئن حرف می زد و این مرا می رنجاند که درست فکر می کرد. با ناراحتی از روی مبل بلند شدم و برای اینکه خودم را از این معرکه بیرون بکشم به سمت در رفتم و در واقع به این بهانه می خواستم خود را از دست او نجات دهم و زمانی که پایم را از خانه اش بیرون گذاشتم نفس راحتی کشیدم و با عجله خود را به خانه رساندم و با خود عهد بستم که دیگر هرگز به او و آن خانه باشکوهی که وسوسه دیدار مجددش را به جانم انداخته بود، فکر نکنم.

برچسب: فصل سوم قسمت سوم قلب یخی,اواتار فصل سوم قسمت سوم,دانلود فصل سوم قسمت سوم arrow,arrow فصل سوم قسمت سوم,کارتون آواتار فصل سوم قسمت سوم, نویسنده: آبتین حسینیان تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 23:47

صفحه بندی