خرید بک لینک

خیلی وقت بود مهربانی را فراموش کرده بودم و از دیگران هم انتظاری نداشتم در حقم مهربانی کنند یعنی دوست داشتم ولی انتظاری نداشتم و اتفاقا آنان که روزی از نزدیکان من بودند چشمهایشان را روی دردهایم بستند و مرا جز گناهکار پر ادعایی که حیا را قورت داده بود و آبرو را قی کرده بود ندانستند و نه به طرفم امدند و نه اجازه دادند به طرفشان بروم و به جای همه آنها مردی روبرویم نشسته است که تمام تلاشش را می کند تا این همه سال رنج را از روی دوش خود بردارم و همه اتفاقات را طوری برای من بازتاب می کند که من فکر می کنم ان کس که در این میان حقش ناحق شده من بوده ام و نه کس دیگری . آن کسی که این همه سال به تنهایی رنج بی پایانی را تحمل کرده است من بوده ام و نه کس دیگری و نه کسان دیگری و کمی دلم آرام می گیرد و بعد از مدتها کمی می توانم نفس بکشم ، بدون اینکه چیزی راه گلویم را بسته باشد و فکر می کنم که پایم را از اینجا که بیرون بگذارم روی همان سنگ فرش های خیابان به جای تمام شب هایی که با هراس خوابیدم و به جای همه شب هایی که با اشک به خواب رفتم و به جای همه شب تا سحرگاهانی که نتوانسته بودم چشمهایم را روی هم بگذارم به خواب خواهم رفت بدون انکه ذهنم به سوی مردی پر کشد که در شهر آزادانه می گردد و آزادانه انسان می کشد و آزادانه خیالم را غبار آلود می کند و فکر می کنم اگر بعد از این چندسال چند روز در خواب بمانم حق دارم و انقدر احساس نیاز به خواب دارم که اگر جناب سروان از من سوال نپرسد فکر می کنم همانجا چشمانم را می بندم اما او که مرا زن بی پناهی می بیند که احتیاج به قدمی دارد که با او همگام شود لبخندی می زند و میگوید:

-دخترم ما با بیمارستان نامه نگاری می کنیم و همچنین پزشکی قانونی تا همکاریهای لازم را با تو بکنند .حالا برگرد بیمارستان

از او تشکر می کنم و در حالی که بعد از مدتها لبخندی که از جانم برخاسته باشد روی لب هایم می نشیند از جایم بلند می شوم و می خواهم از اتاق خارج شوم که او می گوید:

-دخترم تو شکایتی نداری؟

به سمت او برمی گردم و در حالی که به زمین زل زده ام به این فکر می کنم که چرا باید از او شکایتی داشته باشم . او که مرا مجبور نکرده بود عاشقش شوم و باز هم او که مرا مجبور نکرده بود تا فراریش دهم و مگر غیر از این بود که چون عاشقم بود می خواست مادر بچه اش باشم و به این بهانه مرا پیش خود نگه دارد و اصلا مگر جز این بود که روزی خود آرزوی ازدواج با او را در سر می پروراندم و به خاطر چه چیزی باید شاکی می شدم.هر چه اتفاق افتاده بود روزی آرزوی قلبی من بود که وقتی قلبم شکست در لابه لای شکسته هایش پنهان شد و حتی وقتی که قلبم التیام پیدا کرد باز هم با من ماند و هرگز مرا ترک نکرد و روزی که نمی دانستم آقا اوست باز هم عاشقش شدم و باز هم دلم خواست تا ابد در کنارش بمانم و این نهایت بدبختی انسان است که عاشق کسی باشد که حالا پشت میله های زندان است و با توجه به جرم هایی که مرتکب شده بود تنها چیزی که در انتظارش است طناب داری است که برای آویختن او و چنگ زدن به گردنش لحظه شماری می کند و من چقدر دوست دارم قبل از اینکه این اتفاق بیافتد برای یک بار هم که شده او را ببینم و او هم بچه ای را ، که مدت ها انتظار دیدنش را کشیده است و لابد فکرش را هم نمی کرد که این دیدار در چنین جایی اتفاق بیاقتد و زندگی انسان پر است از پیشامدهایی است که هرگز به ذهن خطور نمی کنند و من چطور می توانم او را از دیدن بچه ای که برای خودش است و همچنین زنده است محروم کنم در حالی که وقتی یک بار نیمچه لبخندی زده بود یکی از همان چال گونه ها که روی صورت من است روی صورت او نیز افتاده بود و یادم باشد اگر اجازه دادند که او را ملاقات کنم حتما کاری کنم که دخترمان بخندد و آن لحظه با وضوح در جلوی چشمانم نقش می بندد و برای اینکه صورت واقعیت به ان بدهم به چشمهای جناب سروان نگاه می کنم و می گویم:

-من فقط می خوام یک بار ببینمش..هم من و هم بچم ..هر دومون می خوایم یک بار بریم پیشش..ممکنه؟.

وقتی که می بینم از درخواستی که کرده ام متعجب شده است و لابد فکر می کرد من بیش از انکه عاشق باشم شاکی ام و بیش از آنکه او را دوست دشته باشم از او تنفر دارم، لب هایم را روی هم می فشارم و بعد از اینکه سر خود را با افسوس تکان می دهم می گویم:

-اون خیلی بچه دوست داره....اون پدرشه..پدرا دختر خیلی دوست دارن..اون خیلی دختر دوست داره..

او همچنان در سکوت به من زل زده است و فکر می کنم هنوز هیچ علمی پیدا نشده که بتواند احساسات زن ها را بشناسد و وقتی هم که شناخت بفهمد و وقتی که فهمید ، درکش کند و او هم در حالی که به من نگاه می کند نمی داند در ذهنم چه می گذرد و خیلی چیز غریبی نیست که من نیز نمی دانم و برایم نامشخص است که من ، به دنبال فرهاد امده ام یا قلبم و اگر قلبم امده است پس روی چه حسابی اینجا ایستاده بودم و همه کارهایی را که آقا در حق من کرده بود را از زاویه دیگری به ان می نگریستم و تمام اتهامات را از روی او برمی داشتم و تنها چیزی که برایم می ماند او بود با قلب عاشقش و با نگاه مشتاقش و مگر جز این است که عاشق جز خوبی نمی بیند و بدی اصلا به چشمش نمی آید ومگر اینطور نبود که فرهاد به هر دلیلی گناه مرا نابخشودنی می دانست و این کی خود از من گناهکار تر بود و همین ها مرا گیج می کرد و تنها چیزی که در مورد ان مطمئن هستم و به خاطر ان اینچنین پای خواسته غیر معقولم ایستاده ام این است که می خواهم دخترم نام پدر واقعی اش را به یدک بکشد ، همانطور که خون پدر واقعی اش در رگ هایش جریان دارد و همانطور که اخم هایش را از او به ارث برده است و من هم در جواب تمام سوالاتش که خواهد پرسید پدرم که بود و چگونه زندگی می کرد و چرا اصلا نماند تا مرا ببیند به او بگویم که او عاشق من بود و عاشق تو و اصلا مرا هم به خاطر تو می خواست و تو خیلی خوشبخت هستی که چنین پدری داشتی و هر بار که سوالی پرسید همین را به او جواب می دهم و اجازه نمی دهم بفهمد که پدرش واقعا که بود که برای او همین قدر شناخت کافی است و به خاطر همین سرم را پایین می اندازم و می گویم:

-من می خوام اسم ..

و هر چه فکر می کنم می بینم که جز اقا اسم دیگری از او سراغ ندارم و با شرمندگی می پرسم:

-اسمشون چیه جناب سروان

او از روی صندلی اش بلند میشود و به سمت من میاید و ارام می گوید:

کسرا ...کسرا جهانفر

از شنیدن نامش تمام تنم سرد می شود و با خود فکر می کنم که یک انسان غریبه ای است که هیچ شناختی از او ندارم و حتی یک بار ندیدمش و برای رهایی از این حس است که دیگر نامش را برزبان نمی اورم و در ذهنم او را همان آقا صدا می کنم و به او می گویم:

-من می خوام اسم اون تو شناسنامه دخترم باشه و

چند ثانیه مکث می کنم و فرهاد را که بعد از مدت ها حتی یک بار نیامد به من سر بزند و به من نشان دهد که مرا بخشیده است و حتی مرا امیدوار کند که روزی مرا خواهد بخشید، کناری میگذارم و با صدایی لرزان ادامه می دهم:

و شناسنامه خودم

او لبخندی به جوانی ام و نادانی ام و از روی احساس تصمیم گرفتنم می زند و میگوید:

-فعلا برو بیمارستان تا هماهنگی ها انجام بشه..اما تمام تلاش خودمو برای حل مشکلاتت می کنم

بعد از این حرف قدرشناسانه نگاهش می کنم و با خیال آسوده انجا را ترک می کنم و قبلا از انکه مستقیم به بیمارستان بروم مدتی را در شهرمی چرخم ونمی دانم چرا تمام مسیرهای شهر به ان کوچه ای ختم می شود که خانه ای در آن است و دختری در ان که از من تنها تصویری که در سه سالگی اش بر ذهنش نقش بسته دارد و همان تصویر را شب ها در خواب می بیند و لابد همیشه در خواب هایش مرا میبیند در حالی که او را به عمه اش می سپارم و دیگر برنمی گردم ودیگر دست هایش را نمی گیرم و چون هر بار پاهای من بی ارداده من به این کوچه می آیند روبروی در می ایستم و می گویم:

-جبران می کنم یکتا..وقتی که همه چی درست بشه و بتونم آبروی رفته رو بخرم برمی گردم پیشت و برات تعریف می کنم که ادم بزرگا گاهی وقتها از بچه ها هم بچه تر می شن و تو هم بچه ها رو زودمی بخشی ..حتی اگه اونها بچه های بدی باشن و منم بچه بدی بودم

و بعد از انکه به سختی از آن کوچه و بوی خاطره هایش دل می کنم راهی بیمارستان می شوم و زمانی که به انجا می رسم و خود را پشت در اتاقک شیشه ای می یابم پرستاری مرا صدا می زند ومیگوید:

-دلت نمی خواد دخترت رو بغل کنی

قبل از انکه من داخل شوم کسی دختر کوچکم را درآغوشم می گذارد و من همانجا روی زمین می نشینم و در حالی که آن نوزاد کم وزن و کوچک را به سینه ام چسبانده ام گریه می کنم و بعد از مدتها احساس می کنم که دیگر تنها نیستم و کسی که از گوشت و خون من است بدون هیچ محدودیتی خود را به من چسبانده و مرا بو می کند وآشنایم می یابد که لبخند می زند و گریه می کند که نازش را بخرم و دماغ و دهنش را کج می کند که چر زودتر از اینها در اغوشم نکشیده امش و برای اینکه از دلش دربیاورم آرام در گوشش می گویم:

-می خوام ببرمت پیش بابات..اما وقتی دیدیش یه دل سیر نگا کن..ممکنه دیگه هیچ وقت نبینیش دختر کوچولوی نازم

و بعد در حالی که او را در اغوشم فشرده ام به سمت پنجره می برم و روشنایی را به او نشان می دهم و میگویم که دیگر تاریکی بس است و باید به سمت روشنایی پر کشید که سهم توست و در انتظار تویی که در بطن کسی پرورش یافتی که خود را سال ها در تاریکی و سرگردانی حبس کرده بود.

بعد از سالها آن شب در حالی به خواب رفتم که نه چراغی روشن بود و نه کسی مرا دراغوشش جای داده بود و من خود دختر کوچکی را که در خواب لبخند بر لب داشت و درکنارم آرمیده بود به اغوش کشیده بودم.

تنها

غمگین
نشسته با ماه
در خلوت ساکت شبانگاه
اشکی به رخم دوید ناگاه
روی تو شکفت در سرشکم

دیدم که هنوز عاشقم آه

فریدون مشیری

برچسب: قسمت پایانی فصل چهارم عمرگل لاله, نویسنده: آبتین حسینیان تاريخ: دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت: 9:04

صفحه بندی