خرید بک لینک

نفس کم اورده آم. دیگر نمی توانم راه بروم و دلم میخواهد روی زمین دراز بکشم و به خواب بروم نه از جهت اینکه فقط خستگی در کنم بلکه نیاز داشتم کمی از دنیای واقعی که چون آوار روی سرم خراب شده بود فاصله بگیرم و چه بسا زمانی که بیدار شدم خودم را روی تختی ببینم که فرهاد دستانش را دور شانه های من حلقه کرده و یکتای کوچکم که هنوز تازه یک سال دارد در خواب می خندد که یادم میآید کسی به من می گفت که وقتی کودکی میخندد خواب فرشته ها را می بیند و بعد ها که خواهرم هم همین جمله را گفت فهمیدم که سخنان مادرم را با وجود تمام بچگی هایم به یاد سپرده ام و فراموش نکرده ام. بیچاره مادرم که عمر زیادی نکرد و بیچاره تر من که او را ندیدم و بیچاره تر از من یکتا که با وجود زنده بودن مادرش ، او را کنار خود نداشت که البته مادری مانند من نباشد خیلی بهتر است و همین فکر ها را کردم که خانه ام را ترک کردم. اگر یک درصد هم احتمال می دادم همه چیز با خوابیدن من به عقب بر می گردد و من از این کابوس رها می شوم همانجا در حالی که نزدیک پیاده رو ایستاده بودم دراز می کشیدم و به خواب می رفتم اما می دانستم که رها شدن از این هراس به آسانی یک خوابیدن نیست و من باید این مسیر کوتاهی که تا در دانشگاه مانده را طی کنم و با همین شکم برامده ام به دیدار مردی بروم که شاید هرگز دیگر دلش نخواهد مرا ببیند و همین کار را میکنم و روبروی در ورودی می ایستم و می ایستم چون جرئت روبرو شدن با فرهاد را ندارم چراکه همه شهامتی که از خود سراغ داشتم با دیدن زن جوان و زیبایی که کنار فرهاد قدم برمی دارد و می خندد، و آدم وقتی با فرهاد است اگر نخندد جای تعجب دارد، از وجودم رخت بر می بنندد و من از آنجا دور می شوم و خود را به پشت درختی که در پیاده رو انگار برای چنین روزی روییده بود می رسانم و پنهان می شوم و ان دو را می بینم که سوار اتومبیل فرهاد می شوند و فرهاد را می بینم که در را برای او باز می کند و نمی دانم چرا هرگز این کار را برای من نکرد.مگر عاشق من نبود. مگر خودش نمی گفت دیوانه وار عاشق من بود. اتومبیل روشن می شود و در کسری از ثانیه دور شدن آنها را تماشا می کنم و به تکاپو افتادن جنینم را که ناامیدی مادرش را حس کرده بود می فهمم و فقط نمی دانم چرا به جای اینکه برایم همدردی کند ، برایم درد درست میکند و من از شدت درد به خود می پیچم و روی زمین زانو می زنم .. صدای کسانی را می شنوم که مرا دوره کرده اند و می گویند که به اورژانس زنگ بزنید و دیگر نمی دانم زنگ می زنند یا نه اما می دانم که زمان نمی گذرد و درد تمام نمی شود و لبخند فرهاد از روی لبانش نمی رود زمانی که زن جوان با عشوه سرش را کج می کند و مانند پرنسس ها در اتومبیل جای می گیرد. با صدای بلند گریه می کنم و کسی دست هایش را روی شانه هایم می گذارد و می گوید:

-خانم تحمل کنین..الان اورژانس می یاد

و من در میان هق هق گریه هایم می گویم:

-دیگه نمی تونم تحمل کنم

و منظورم تحمل این زندگی مذخرفی بود که هیچ تصویر خوشایندی برای من نداشت و هر چه می دیدم فقط مرا شکسته تر می کرد و دلم را رنجورتر..بدون توجه به ادمهایی که کنارم بودند روی زمین دراز می کشم و کم کم هوشیاریم را از دست می دهم ودیگر قادر نیستم چیزی را ببینم و سرم گیج می رود و دنیا دورسرم می چرخد و من برای اینکه از دست این سرگیجه خلاص شوم مجبور می شوم چشمانم را باز کنم و نمی دانم چه شکلی می شوم که صدای یک زنی را می شنوم که می گوید:

-ای وای..چشاش داره سفید می شه..ای وای..آقا امبولانس نمیاد..تو روخدا یکی با ماشینش ببره بیمارستان

می خواهم از روی زمین بلند بشوم و بگویم که من احتیاج به بیمارستان ندارم ، فقط یکی از شما ریش سفیدان بروید و به فرهاد بگویید که به خدا من گناهی ندارم ، یعنی گناهکارم اما نمی خواستم باشم..بروید دست ان زن را از میان دست مردانه فرهاد بیرون آورید که فرهاد برای من است و من ان کسی بودم که سه سال عذاب اور را تحمل کردم تا فرهاد آب در دلش تکان نخورد و اصلا حتی اگر صد ها سال بگذرد و من نباشم باز هم وقتی برگردم او برای من است..اصلا او به من بدهکار است شماها نمی دانید اما یک با مرا پس زده و من او را نخواهم بخشید مگر اینکه تا اخرین نفسی که در بدن دارم کنارم بماند.. دیگر درد ندارم اما بدنم بی حس شده و تنها چیزی که می فهمم صدای اطرافیانم است و می شنوم که کسی می گوید :

-اینجا چه خبره؟

و بعد کسی میگوید:

-بهار..بهار..خودتی؟..بهار حرف بزن.کمک کنید ببریم ماشین من

این ادمی که نمی دانم کیست چقدرنگرانم است و اصلا نامم را از کجا می داند و آدم های زیادی بودند که نام مرا می دانستند اما آن هایی که نگرانم می شدند زیاد نبودند. دوباره صدای او را می شنوم که می گوید:

-بهار.چرا اینجوری شدی؟.شک..بها..

مگر چه چیزغیر عادی دیده است که دیگر زبانش قدرت تکلم را ندارد. اصلا دیدن یک زن حامله که انقدر تعجب ندارد و در همین فکر ها هستم که او در جواب زنی که می پرسد:

-فرهاد می شناسیش؟

می گوید:

-یه زمانی آره.

و ارام طوری که فقط جسم از حال رفته من بشنود می گوید:

-الان نه

این اخرین جمله ای بود که می شنوم و همان زمان هم تنها به این فکر می کنم که فرهاد چرا برگشت در حالی که من خود با چشمانم که تشنه دیدار او بود دیدم که با ان زن رفت.کاش هرگز برنمی گشت و مرا با این وضع نمی دید. اینبار اگر از درد هم نمیرم از شرم حتما خواهم مرد.

برچسب: قسمت پایانی فصل چهارم عمرگل لاله, نویسنده: آبتین حسینیان تاريخ: دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت: 9:04

صفحه بندی