نه اینکه من آدمی باشم که هر روز دیر به کلاس بروم..اصلا اینطور نبود و من اتفاقا آدم منظمی هم بودم اما بعضی وقت ها انگار باید دیر رفت و باید دیر رسید و انگار کسی گام های انسان را با گام های دیگری یکی می کند تا در یک نقطه بهم برسند و همدیگر را ببینند و بعضی ها نام این هم قدمی را قسمت می گذارند و من هم یادم می آید شب قبل از آنروز بود که به خاطر فکر کردن به ای کاش های بیهوده ای که در زندگی حسرتشان را می خوردم دیرتر از همیشه به خواب رفتم و صبح هم دیرتر از همیشه بیدار شدم وبا عجله خود را آماده کردم وبه دانشگاه رفتم. آنروز صبح کلاسمان در طبقه دوم دانشگاه بود و من هم درحالی که سرم پایین بود تا زمین نخورم پله ها را دو تا یکی طی کردم و درست در آخرین پله بود که در یک لحظه یک نفر جلوی پای من سبز شد و من هم جیغ کوتاهی کشیدم و تعادل خود را از دست دادم و می خواستم تمامی پله هایی را که با پاهایم بالا آمده بودم را با سر سقوط کنم که که ناخودآگاه دستهایم به به کت او چنگ زدند و او نیز برای اینکه همراه با من سقوط نکند مجبور شد از نرده ها بگیرد و از دست من نیز...فقط خدا می داند که چقدر خجالت کشیدم که در همان لحظه بدنم خیس از عرق شرم شد و رنگ گونه هایم به سرخی گرایید و نتوانستم سرم را بالا کنم که صدای او را شنیدم که گفت:
-خانم حالتون خوبه؟
وقتی که سرم را بالا آوردم و به او نگاه کردم تا با لبخندی از او تشکر کرده باشم ، با دیدن مرد بلند قامت و جذابی که شباهت زیادی به فرهاد داشت و با تعجب مرا نگاه می کرد، کاملا خود را باختم و زبانم بند آمد و آن لبخندی را که از قبل آماده کرده بودم از چهره ام رخت بست و رنگ صورتم به سفیدی گرایید و نمی دانم چگونه نگاهش می کردم که او با خنده کوتاهی گفت:
-مگه جن دیدی ؟..اتفاقی افتاده؟
آب دهانم را قورت دادم به خود گفتم که ای کاش جن را دیده بودم و مطمئنم آنقدر حالم بد نمی شد که الان شده بود. نزدیک بود گریه ام بگیرد از این بخت بدی که داشتم و از دیدن آدمی که آرزو می کردم دیگر هرگز نبینمش..هر چه نباشد او زمانی به هر علتی که برای خود داشت مرا پس زده بود و از این جهت می گویم پس زده بود چرا که من تصمیم گرفته بودم با او ازدواج کنم. هر چند که او در جریان تصمیم من نبود. اصلا حواسم نبود که دست هایم هنوز در میان دست اوست و کت اونیز در میان دست من.نفهمیدم با چه حالی کتش را رها کردم و با چه شرمندگی از کنارش گذشتم و گفتم:
-وای ببخشید ..معذرت می خوام
هنوز از او دور نشده بودم که دوباره صدایش را شنیدم:
-ببخشید شما قیافتون خیلی آشناست..جایی ندیدمتون؟
در حالی که پشتم به او بود چهره ام را جمع کرده بودم و دستم را نیز روی چشمانم گذاشته بودم و زمزمه وار می گفتم:
-نه تو رو خدا ادامه نده.
و به اجبار با صدای بلند گفتم:
-من نمی دونم شما منو جایی دیدین یا نه..اما من ندیدمتون..
هر چقدر من تلاش می کردم زودتر از دست او رها شوم اما او گیر سه پیچ شده بود و می خواست سر در بیاورد که من کیستم و با خود گفتم اگر چند ماه پیش هم انقدر در مورد من کنجکاو بودی دیگر لازم نبود جلوی عمو و زن عمویم سکه یک پول شوم و آنقدرحقارت بکشم.با این حال جای شکرش باقی بود که مرا نشناخته بود و تنها چیزی که باعث می شد همان لحظه از خجالت اب نشوم هم همین بود که البته طولی نکشید و او در حالی که یک اسمی به یاد اورده بود گفت:
-ببخشید شما بهار خانم نیستید؟
صدای گام هایش را می شنیدم که به من سمت من نزدیک می شود و می خواهد دوباره چهره ام را ببیند و من که نام خود را از زبانش شنیده بود با خود گفتم که بهار خانم جور و پلاست را جمع کن تا این مرد تو را نشناخته و برای اینکه او را سر جایش بنشانم گفتم:
بهار دیگه کیه؟...ببخشید من دیرم شده باید برم
از کنار او دور شدم و خود را به کلاسی که دیر شده بود رساندم و انقدر در عوالم خود غرق بودم که نفهمیدم موضوع بحث آن روز چه بود و اصلا استاد چند بار مرا صدا زد و چه سوالی هم از من پرسید ، فقط یادم می آید که با خنده هم کلاسی هایم به خود امدم و بعد هم استاد را دیدم که با اخم به من نگاه می کند و برای اینکه حواس پرتی خود را توجیه کرده باشم گفتم حالم خوب نیست و سرم درد می کند و بیچاره استاد اخمش که باز شد هیچ ، به من اجازه داد تا از کلاس بیرون بروم و بعضی وقت ها چقدر خوب است انسان حتی به دروغ مظلوم نمایی کند و من از این کارها زیاد می کردم و فکر می کنم بیشتر به این خاطر بود که توجه مردم را جلب کنم و خوب اعتراف می کنم که آنقدر ها که به نظرمی رسید، دختر صاف و ساده ای نبودم.
به هر حال وقتی که از دانشگاه برگشتم خود را در اتاق حبس کردم و به این فکر کردم که اگر او واقعا خود فرهاد باشد من باید چه کنم و چطور بروم و چطور بیایم که حتی یک بار هم چشمانم به او نیافتد و بعد هم به خود دلداری می دادم که من فرهاد را چهار سال پیش دیده ام و اصلا یادم نیست که چه شکلی دارد و از کجا معلوم که فرهاد باشد و بعد دوباره دیوانه می شدم و می گفتم لابد یادم مانده که فکر کردم فرهاد است و بعد دوباره به خشم می امدم و می گفتم که فرهاد در همان دانشگاهی که من هستم چه می کند و او زمانی که من هنوز روی دوپایم نمی توانستم بایستم دانشگاهش را تمام کرده که البته فقط چون عصبانی بودم این حرف ها را می زدم و او سی و دو سال بیشتر نداشت.تا نیمه های شب چرخیدم و چرخیدم و به این فکر کردم که اصلا دانشگاه نمی روم و درس خواندن به چه درد من می خورد زمانی که فرهاد در آن دانشگاه باشد و هم از خودش متنفر هستم و هم از جاهایی که او می رود و بعد دلم برای خودم می سوخت و می گفتم که دانشگاه می روم و ارزشی ندارد به خاطر مردی مانند او به آینده خود پشت کنم و فقط کافی است بیشتر مراقب باشم تا چشمم به او نیافتد و اتفاقا فردای همان روز هم خیلی مراقب بودم تا او را نبینم اما دیدم انهم در کلاسی که من دانشجویش بودم و او استادش.
در کلاس نشسته بودم و لبخند روی لب هایم بود چرا که احساس می کردم خطر رفع شده و فرهادی وجود ندارد که به خاطرش نگران باشم و بخواهم از او فرار کنم و لابد دیروز چشمانم آلبالو گیلاس می چیده که فکر کردم ان مرد به آن زیبایی و آقایی فرهاد است که فرهاد آقا نبودنش را پیش تر ها ثابت کرده بود یعنی زمانی که دستش روی صورت دختر جوان و معصومی که حالا دیگر زنش نیست نشسته بود. در همان زمان که کمی خیالم راحت شده بود دیدم هم کلاسی هایم که هر کدام با دیگری مشغول صحبت بودند و بعضی هاشان هم بیرون از کلاس بودند آمدند و روی صندلی ها نشستند و بعد همان مرد زیبایی که دیروز به کتش چنگ زده بودم که ای کاش نمی زدم و می افتادم و می مردم و هرگز دوباره چشمانم به این مرد نمی افتاد وارد کلاس شد و با دیدنش قلبم از حرکت ایستادو حالم به خرابی همان لحظه ای شد که اولین بار دیدمش . او شروع کرد به صحبت کردن و معرفی کردن خود که وقتی نامش را شنیدم انگار کلاس روی سرم آوار شد و همه شکی که داشتم برطرف شد و دیگر نتوانستم به او نگاه کنم و سرم را پایین انداختم و خودم را مشغول نوشتن یا خواندن جزوه کردم اما مگر آدمی به آن فضولی که دیروز دیدمش دست از سرم بر می داشت.چرا که سنگینی نگاهش را که به طرف من بود حس کردم و باز هم از رو نرفتم و سرم را بالا نیاوردم اما شنیدم که گفت:
-خوب بهتره اول با همهتون آشنا بشم..
و شروع کرد به خواندن اسامی و چقدر در دلم دعا کردم تا نام من در لیست نباشد و اگر نامم هست خودم به نحوی در کلاس نباشم که متاسفانه هم خودم بودم و هم نامم. یک چیزی درونم می گفت که او از قصد این کار را می کند تا دروغ دیروز مرا دربیاورد و عجب آدم بد پیله ای است این استاد. هر لحظه که به نام من نزدیک تر می شد قلبم تپشش تند تر می شد و کله ام داغ تر و اصلا نمی دانستم وقتی که نام مرا بر زبان اورد باید چه کنم .مانند بقیه بگویم که از کدام شهر آمده ام و اصلا رشته ام را دوست دارم یا نه یا اصلا به روی خودم نیاورم و او فکر کند خانم بهار مهرجو غایب است و انشاالله تا جلسه بعدی هم می میرد و نمی آید. هنوز تصمیم نگرفته بودم چه کار کنم که او نام مرا خواند و من چشمانم را بستم و در حالی که هزاران فحش نثارش می کردم سرم را بالا آوردم و به او نگاه کردم و دیدم که روی لب هایش لبخندی که شبیه نیشخند بود نشسته است و انگار از قبل هم می دانسته که نام من بهار مهرجو است که از خیلی وقت پیش چشمانش را به من دوخته بود حتی در زمانی که اسامی بقیه دانش جوها را می خواند. دست های لرزانم را در در هم قفل کردم تا بدانند تنها نیستند و دست از این لرز بردارند اما برنداشتند.
-شما خانم مهرجو هستید؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-بله
صدای یکی از پسرهای کلاسمان را که اتفاقا خیلی هم احساس خوشمزگی می کرد را شنیدم که گفت:
-استاد ایشون رو به زحمت نندازین حرف بزنن..ما که تا حالا صداشونو نشنیدیم
برگشتم با اخم به او نگاه کردم و همان موقع شنیدم که استاد گفت:
-چطوره توام تو زحمت نیافتی
همه خندیدند و من نه.کسی هم از من انتظار نداشت که بخندم. خیلی وقت بود که خنده ای را که از ته دلم می کردم از یاد برده بودم و همه اش هم برمی گردد به آن نگرانی و هراسی که حتی یک لحظه هم مرا رها نمی کرد و انگار قصد هم نداشت رها کند.حوصله این مسخره بازی ها را نداشتم و به خاطر همین بود که در قبال متلک های همکلاسی هایم معمولا چیزی نمی گفتم و همه این را به حساب غرورم می گذاستند. آخر آنها چه می دانستند من چه بار سنگینی را هر روز به دوش می کشم و هر جا با خود می برم و هر لحظه کنار خود دارم. با نفرت رویم را هم از او و هم از کسی که فراموش کرده بود با من چه کرده است گرفتم و به جزوه ام دوختم و تا آخر کلاس به هیچ کس نگاهی نکردم و به هیچ سوالی هم جواب ندادم.و حتی دیگر نشنیدم که استاد بخواهد با من حرف بزند و احتمالا فهمیده بود که حوصله ندارم و البته تا وقتی که در کلاس بودیم مراعات کرد. چرا که بعد از کلاس زمانی که همه بیرون رفتند و من نیز، او با من همگام شد و سرش را به سمتم پایین آورد و گفت:
-فک کردم دیروز گفتی بهار خانم نیستی...
خودم را از او کمی دور کردم و گفتم:
-برای شما چه فرقی می کنه من کی باشم..بهار یا هر کس دیگه
او خودش را به من نزدیک کرد و اطمینان پیدا کردم که قصد آزار مرا دارد و گرنه همان روزی که در سالن از او فرار کردم دست از سرم بر می داشت.صدای ارام او را شنیدم که گفت:
-یعنی برای شما هم فرقی نمی کنه که من فرهاد باشم یا یه استاد دیگه؟
ایستادم و به او زل زدم. به چشمانی که می دیدم مهربانند اما با من بد کرده بودند و نمی توانستم ببخشمشان. نمی توانستم بی تفاوت باشم و بگویم انگار نه انگار که به خانه امان آمدی و به دختری که در اتاق منتظر نشسته بود تا بازخواستت کند بی احترامی کردی و نزدش نرفتی و نپرسیدی چرا حاضر شدی با کسی که چهارده سال از تو بزرگتر است پای میز مداکره بنشینی و با او از ازدواج صحبت کنی....نمی توانستم این ها را نادیده بگیرم و به رویش لبخند بزنم و بگویم اشکالی ندارد که مرا پس زدی و تو اولینش نیستی که پیش تر ها پسرعمویم هم همین کار را کرده بود و همچنین او...او..چقدر دلم برایش تنگ شده بود ، در عین حال که از او بیزار بودم...
گاهی میان مردم . . .
در ازدحام شهر ...
غیر از تو هرچه هست ...
فراموش می کنم ….
"فریدون مشیری"
سرم را پایین انداختم .دلم نمی خواست اشکی را که در گوشه چمشان جمع شده بود ببیند. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-من شما رو نمی شناسم..فکر می کنم با کسی اشتباه گرفتید..اگرم بهار باشم..اون بهاری نیستم که شما فکر می کنید..
او دیگر هیچ حرفی نزد و من نیز..راه خود را به سمت حیاط گرفتم و از او فاصله گرفتم.اما فکر می کنم که او هنوز هم همانجا ایستاده بود و چه بسا منتظر بود تا برگردم و بگویم که من همان بهاری هستم که دنبالش هستی و البته نمی دانم چرا.
حقیقت این بود که دیدن او باعث ازار من می شد. می دانستم قضه را خیلی بزرگ کرده بودم اما نمی توانستم احساسات خود را عوض کنم که همان زمان که زن عمویم هم از دست فرهاد شاکی شد فهمیدم اوضاع خیلی وخیم تر از آن است که فکر می کنم و تحقیر خیلی بیشتر از ان است که حس می کنم.اصلا فکر می کنم به بیماری خود آزاری مبتلا شده بودم که لحظه ای خودم را راحت نمی گذاشتم و همیشه در حال فکر کردن به گذشته بودم و ماندن در آن..و باور نمی کردم که باید در آینده باشم و ان را بسازم تا بتوانم از گذشته ام و اتفاقاتی که باعث می شد در ان بمانم ، رد شوم.
برچسب: فصل سوم قسمت دهم arrow,فصل سوم قسمت دهم سریال arrow,فصل سوم قسمت 10 arrow,فصل سوم قسمت 10 سریال arrow,فصل 3 قسمت 10 arrow,فصل 3 قسمت 10 ارو,فصل 3 قسمت 10 vikings,فصل 3 قسمت 10 game of thrones,آواتار فصل سوم قسمت دهم,کارتون آواتار فصل سوم قسمت دهم,
نویسنده: آبتین حسینیان