نمیدانم آن پدری که بعد از مرگش و در حالی که 15 سال از مرگش می گذشت همچنان به فکر دخترش بود و برای او پدری می کرد اگر زنده بود چه اتفاقی می افتاد و چه قدر حسرت خوردم که زنده نبود تا در زمانی که دیگر کسی در زندگی ام نبود و همه ی لحظاتم پر شده بود از هراس یک گناه، کنارم بنشیند و بگوید که آن چیزی را که در دلت سنگینی می کند به من بگو و قول می دهم که همه اش را از دوش تو بردارم که تو دختری ناز من هستی و شانه های ظریفت تحمل این بار را ندارند و اصلا چه نیازی است که من باشم و تو غم داشته باشی و مگر من مرده ام که دخترم را ببینم اینگونه خود را حبس کرده است و اشک می ریزد و آه می کشد و چه قدر حیف شد که او نبود و من خود را حبس کرده بودم و اشک می ریختم و آه می کشیدم. اما خوب با این حال هوای مرا داشت که به خواب عمویم رفت و بعد از آن هم عمویم بیشتر حواسش را جمع کرد تا دوباره پدرم را نبیند آنهم در حالی که اشک می ریزد.
عمویم هم به روش خودش از من حمایت می کرد و حواسش به من بود و وقتی که دید که نمی توانم آرام بگیرم و او هم فهمیده بود چیزی درونم سنگینی می کند و هیچ چیزی هم نمی تواند مرا از آن حال آشفته در بیاورد به این فکر افتاده بود که اگر خواستگار خوبی داشتم مرا شوهر بدهد و البته همه اینها به خاطر حمایت از من نبود ،بلکه بخشی از آن هم مربوط می شد به زیرگوش خواندن های زن عمویم که بعضی هاشان با صدای بلند بود و یک بار شنیدم که او اینبار با زبان نرم و لطیفش به عمویم می گفت که این دختر را باید شوهر بدهیم که دختر ها بعد از ازدواج درگیر زندگی می شوند و از این حال و هوا می افتند و اصلا دخترها را باید زود شوهر داد و مگر همین دختر خواهرت نبود که از عشق پسری که در راه مدرسه دیده بود، زمین و زمان را به هم دوخت و دست آخر بچه بازی کرد و قرص خورد و بعد هم همان پسر به او پشت کرد. خواهرت یک کار خوب که در کل عمرش کرده باشد همین بود که دخترش را یک ماه بعدش شوهر داد و اللان با آن بچه ای که در بغل دارد دیگر بچه بازی که نمیکند هیچ ، خیلی هم خانم خانه شده است و دختر همسایه امان را چه می گویی..یادت می آید چه دختر ...استغفرالله...خدا مرا ببخشد که این حرف را بر زبان آوردم..اما عجب دختر هرزه ای بود..حالا بیا و او را ببین..ازدواج که کرده تازه چادر هم سرش می کند و همین محرم بود که در مسجد دیدمش..انگار نه انگار همان دختر قبلی است...با آن مثال هایی که زن عمویم می زد مطمئن شدم که مرا هم یا مانند آن دختر هرزه به حساب می آورد و یامانند آن دیگری دیوانه و کلا دختر عاقلی حسابم نمیکند .صدای عمویم را نشنیدم.همین که فریاد نکشید و پرخاش گری نکرد یعنی در مرد حرف های زن عمویم فکر می کرد و چه بسا در دلش می گفت که این زن هم بد نمی گوید و اگر شوهرش بدهم مسولیتش هم از سر من برداشته می شود و به پدرش هم می گویم اگر مشکلی پیش آمد به خواب خودش برود و من دیگر کاره ای نیستم. یادم نمی رود که با چه استرسی گوش هایم را چسبانده بودم به در تا ببینم عمویم در نهایت چه تصمیمی می گیرد که باز هم او چیزی نگفت وزن عمویم با لحن نرمتری ادامه داد:
-به دلت شک راه نده..این بچه های امروزی رو باید سرشون رو با یه کاری گرم کرد..
وقتی دوباره عمویم چیزی نگفت مطمئن شدم که زن عمویم دارد کار خودش را می کند و زمانی بیشتر مطمئن شدم که گفت:
-من که نمی خوام با هر آدمی عروسی کنه..اونم جای دختر نداشته منه..می خوام خوشبخت بشه..
در همین وقت بود که بالاخره عمویم به سخن آمد:
-من آخه به کی اعتماد کنم و امانت برادرم رو بهش بسپرم..تو هم فقط حرف می زنی..باید یه آدم درست حسابی باشه تا بشه روش حساب کرد یا نه..همینجور الکی الکی که نمی شه دخترمو دست مردم بدم
عمویم اگر ناراضی بود چنان نه محکمی میگفت که زن عمویم دیگر نتواند بحث را کش بدهد و هی جمله را در دهانش بجود و بجود و آخر هم که قابل هضم شد به خورد عمویم بدهد. اما او راضی بود و با خود فکر کردم که دیگر الکی تر از این نمی شد یک دختر را شوهر داد آنهم فقط به این دلیل که او افسرده است و علت عمده اش هم همان زنی است که داشت برایم به جای مادر نداشته ام مثلا مادری می کرد و لابد فراموش کرده بود که می گویند ندیدیم نون گندم دیدیم دست مردم و درست بود که از قضای روزگار مادر نداشتم اما مادر مردم را که دیده بودم ومادری کردنشان را نیز..به هر حال فهمیدم کارم در این خانه تمام شده است و لابد بعد از این حرف عمو ، زن عمویم هم یک خواستگاری را که اتفاقا همیشه در آستینش دارد و نمی دانم از کجا می اورد مطرح می کند و خیلی هم طول نکشید که آنچه فکر می کردم درست از آب در آمد و صدای زن عمویم را شنیدم که گفت:
-منم که نمی گم دست هر کسی بسپاریم..مثلا همین برادر فائزه..عروس خاله اش را می گم..همین چند روز پیش بود که منو دید و بهم گفت که دنبال یه دختر نجیب می گردن..
پورخندی زدم و با خود فکر کردم که آنهم چه دختر نجیبی.
-فرزادومی گی؟
زن عمویم اول خندید و بعد هم با زبان چرب و نرم تری گفت:
-نه بابا ..اون که هنوز کلش بوی قرمه سبزی می ده..منظورم فرهاده..
و وقتی که من نام او را شنیدم برگشتم به گذشته وبرگشتم و برگشتم تا اینکه رسیدم به روزی که عروسی فائزه بود و همه شاد بودند جز دو نفر که بعدها که از خواهرم پرسیدم کیستند گفت برادر فائزه وهمسرش هستند و از این جهت در مورد شان کنجکاو شده بودم که هم فضول بودم و هم وقتی که داشتم از حیاط می گذشتم و می خواستم به داخل مراسم بروم صدای مشاجره و بحث دو نفر مانع رفتنم شد و من هم که زیاد به اخلاق متعهد نبودم خودم را به سمت صدا رساندم و سعی کردم جثه ریزم را پشت درختی پنهان کنم و صدای آن دو را شنیدم که بحثششان در مورد همه چیز بود و هیچ چیز و انگارفقط می خواستند دعوا بکنند و حالا به هر دلیلی پوچی هم شده وآخرین چیزیکه باعث شد دعوایشان به اوج برسد و اتفاقا از همان نقطه هم فروکش کند این بود که صدای زن را شنیدم که گفت از دست او خسته شده است و اگر به پسرخاله اش جواب مثبت می داد حالا خوشبخت بود بعد هم صدای مرد را که نه، اما صدای سیلی محکمی را که به صورت زنش نواخت را شنیدم و از ترس اینکه مرا ببیند و یکی هم زیر گوش من بخوابانند از آنجا فرار کردم . بعد از آن، زن فرهاد را خیلی در حال رقصیدن و خندیدن دیدم اما چیزی که جلو چشمانم می آمد آن سیلی بود و آن حرف آخر زن که گفت از او متنفر است ..من که بچه بودم و چهارده سال بیشتر نداشتم و نمی دانستم مشکلشان بر سر چیست اما از ان مرد بدم امده بود و فکر می کردم که زنش هر کاری هم که کرده باشد، حقش این نبود و اگر جای او بودم همین فردا از او جدا می شدم ومن اصلا تحمل چنین مردهایی را ندارم و این حرف ها و این فکر ها که باعث می شد وقتی چشمم از دورهم به او بیافتد به او اخم کنم و هر وقت هم چشمم به ان زن بیافتد دلم برایش بسوزد و بگویم عجب زن بیچاره ای...
همه تصورات من از مردی که به عنوان خواستگار برایم مطرح می کردند همان دستانی بود که روزی آرزو کرده بودم کاش می شکست و روی صورت لطیف و زیبای زنش بلند نمی شد و چه روزگار عجیب و کوچکی است .
بعد از این حرف زن عمویم، عمویم دوباره داد و بیداد انداخت که سنش زیاد است و تازه یک بار هم زنش را طلاق داده و تو چه فکری کردی که اصلا مطرحش کردی و زن عمو هم که انگار خودش را برای همه چیز اماده کرده بود دوباره روی منبر رفت و مثالی از آدمهایی زد که با یک ادم مطلقه ازدواج کرده اند وبیا و ببین که چه زندگی خوبی دارند و چه دختر های مجردی که حسرت آنها را نمی خورند و این فرهاد هم جز آن دسته از کسانی است که این مشکلات نه به خاطر بدی خودشان که به خاطر بدبیاریشان است و سن بزرگش هم اهمیتی ندارد که یادت می آید فلان دختر با فلان مرد بزرگ ازدواج کرد و الان میبینی که یک فلان می گوید و هزار فلان از بغلش خارج می شود و انقدر این حرف ها را گفت که فریاد های عمویم آرام و آرام تر شد و در نهایت گفت که باید فکر کند و فکر کرد و از من نخواستند فکر کنم چرا که به خیال خوشان ادم افسرده ای مانند من نمی تواند خوب تصمیم بگیرد و بهتر است که به حرف بزرگتر هایش گوش دهد و همین شد که فردای ان روز و دقیقا نزدیکیهای غروب بود که عمویم امد و در اتاقم را به صدا در آورد و بعد از صغری و کبری چیدن های زیاد سر اصل مطلب رفت و گفت یک آدمی است که اگر با او ازدواج کنم خوشبخت می شوم و به هر حال هر دختری یک روزی ازدواج می کند و چه بهتر که با آدمی که خانواده دار است و آدم حسابی است ازدواج کند و ان وقت بود که آن سیلی را یادم امد و خواستم به عمویم بگویم که فلانی دست بزن دارد که دیدم اگر بگویم بیشتر از فرهاد ان زن بیچاره را تحقیر کرده ام و به همین خاطر سکوت کردم و بعد از فکر کردن با صدایی که می لرزید گفتم:
-عمو هنوز که خواهرم ازدواج نکرده ...اون از من بزرگتره..
و عمویم دست های مرا گفت و در حالی که به گرمی می فشردشان گفت:
-تو شرایطتت با اون فرق میکنه..خیلی شرمندتم دخترم ولی می دونم که هم تو چه عذابی از دست زن عموت می کشی وهم اون ...نمی گم که حق با کیه با کی نیست...فقط می خوام کاری کنم که هر دوتون راحت تر زندگی کنین و باور کن که صلاح تو اینه که ازدواج کنی..فرهاد مرد خوبیه...هر شرطی هم که داشته باشی اونا باید قبول کنن
حرف هایم عمویم را که شنیدم بغض کردم و فهمیدم که عموی بیچاره ام هم بین من و زن عمویم چه می کشد و خوب راست می گوید تا کی می خواهم اینجا بمانم و مزاحم زندگی زن عمویم بشوم که این زندگی برای اوست نه برای من و به همین خاطر بود که رضایت دادم تا به خواستگاریم بیایند و در یک شب سرد و مذخرفی بود که زنگ خانه امان را به صدا در آوردند و امدند و من هم با همان چشم هایی که تا قبل از آمدنشان بارانی بود در اتاقم نشستم و حتی چایی را هم که مرسوم است برایشان نبردم و کسی هم لب به اعتراض نگشود و با خود گفته بودم اگر فرهاد به اتاقم آمد اولین سوالی که از او می پرسم این است که چرا با این شرایط ایده آلش روی دختر جوان و مجردی و زیبایی که می تواند فرصتهای بهتری داشته باشد دست گذاشته است.
برچسب: فصل سوم قسمت هشتم سریال arrow,فصل سوم قسمت هشتم arrow,فصل سوم قسمت 8 arrow,فصل 3 قسمت 8 arrow,فصل 3 قسمت 8 سریال arrow,آواتار فصل سوم قسمت هشتم,دانلود فصل سوم قسمت هشتم سریال arrow,دانلود فصل سوم قسمت هشتم arrow,دانلود فصل سوم قسمت هشتم game of thrones,آواتار کورا فصل سوم قسمت هشتم,
نویسنده: آبتین حسینیان