خرید بک لینک

*

تا زمانی که زمستان تمام شود منتظر آمدن او بودم وهر روز کنار پنجره بخار گرفته می نشستم و نام او را بارها و بارها روی آن می نوشتم و گاهی هم عکس سه نفره مان را در حالی که آن دختر زیبا و سفید در آغوش من جای دارد و یکی از دستانم در دستان آقا است می کشیدم و بعد که شب می شد و نیمه شب می شد و بعد هم صبح و خبری از او نبود با عصبانیت نقاشی ها را پاک می کردم و در حالی که بدنم خشکیده بود و درد می کرد خود را به تخت می رساندم و با چشمانی منتظر و اشک آلود به خواب می رفتم. و بعد از ظهر ها که بیدار می شدم و خانم با سینی غذا کنارم می آمد از او می پرسیدم که آقا زنگ نزده است و او که عارش می آمد با من حرف بزند سرش را به نشانه منفی تکان می داد و من بغض می کردم و همان بغض نمی گذاشت تا حتی لقمه کوچکی از گلوی من پایین رود و با بی حالی دوباره خود را کنار پنجره می رساندم و آن انتظار را از سر می گرفتم و بعد از یک یا دو روز که از شدت خستگی و بیماری بدنم ضعف می کرد پزشکی بر بالینم می آمد و بعد از هر بار معاینه می گفت که باید بیشتر مراقب خود باشم و می رفت و دوباره بعد از چند روز می آمد و سرمی به من وصل می کرد و بعد از چندین بار سر آخر با تندی گفت که اگر مراقب خود نباشم این بچه می میرد و من که می دانستم آقا به امید این بچه است که قرار است برگردد به خود نهیب می زنم که باید دست از انتظار کشیدن بردارم و همانطور که آقا قبل از رفتن گفت فقط به خود فکر کنم و این می شود که به خاطر ان بچه که هر وقت دلتنگ پدرش می شد ،مانند من، لگد هایش را نثار جانم می کرد ، از پنجره و دلتنگی هایش و انتظارش دل بریدم و به خاطر وزنی که اضافه کرده بودم و دیگر نشستن برایم سخت شده بود خود را تخت نشین کردم در حالی که پاهایم همیشه حالت دراز کش داشتتند.

و امروز که بهار دمیده بود و زمستان با وجود تمام شدنش هنوز از زمین دل نکنده بود و آخرین جولان ایش را هم با بارش های پراکنده و بی دوام برف سر داده بود، بچه ام بزرگ تر شده بود و ورجه ورجه اش زیاد شده بود و نمی خوابید و نمی گذاشت من هم بخوابم تا استراحتی بکنم . من هم دستم روی شکمم میگذارم و در حالی که تصور می کردم سر کوچک او را نوازش می کنم برایش لالایی می خوانم و چه لالایی آشنایی بود که عطر دلتنگی را در فضای غمگین اتاق می پراکند و اشک را به چشمان من می کشاند و همزمان که لالایی می خوانم اشک هم برگونه هایم سرازیر می شود.

-لالایی شب شده نازم / بخواب یکتا تک گل باغم

لالایی خرس مهربون/بخواب پیش دختر بارون

لالایی خرگوش تیز پا/ بخواب پیش دختر زیبا

لالایی مادر دلتنگ/بخواب پیش دختر قشنگ

لالایی یکتای خندون/بخواب مهتاب اومده بیرون

لالایی را می خوانم و بعد از هر بیت مکثی می کنم تا یادم بیاید که ادامه اش چه بود و عجیب آن بود که یادم می آید.تمام که می شود می فهمم دارم هق هق می کنم و باز هم شروع می کنم به خواندن آن و باز هم و بازهم، آنقدر که او میخوابد و من هم.

روی تخت نشسته ام که یک کودک سه ساله از زیر تخت بیرون می آید و کنارم می نشیند و به موهای بلند و موج دارم دست می کشد و خودش را به سینه ام می چسباند و میگوید که چرا آنقدر دیر آمده ام و بعد در اتاق باز می شود و مردی که چهره اش در مه پنهان است و من نمی توانم ببینمش و پدر بچه است می آید و کودک را از آغوش من جدا می کند و می خواهد با خودش ببرد که دخترک سه ساله خودش را به او می کوبد و می کوبد فریاد می کشید و می گوید که می خواهد کنارمادرش باشد . و ان مرد سیلی محکمی را زیر گوشش می زند و می گوید که من مادرش نیستم و من هم می خواستم همین را بگویم ولی نه با سیلی. از دماغ دختر خون باز می شود و من هول می کنم و با لباس سفیدی که بر تن داشتم خون را می خواهم پاک کنم اما تنها خونریزی را بیشتر می کنم و بعد از مدتی تمام جسم آن دختر در خون غلت می زند و روی زمین می افتد و من با ترس جیغ می کشم و کمک می خواهم و آن مرد در حالی که بر سرش میکوبد آن کودک خونین و بیچاره را در دامان من می اندازد و می گوید که همه اش تقصیرمن است و من متوجه نمی شوم که منظور او چیست که او می آید و به من و شکممم که بالا آمده نگاه می کند و با خنده وحشتناکی می گوید که چه کسی شکمت را بالا آورده و بعد با لگد هایش به جان این بچه بی گناه می افتد و می گوید که اگر بچه من مرده بچه تو هم باید بمیرد و من جیغ می کشم و جیغ می کشم و چشمانم را که از درد بهم فشرده بودم باز می کنم و دیگر نه آن مرد را می بینم و نه آن دختری را که در خون غلت زده بود بلکه خانم را می بیینم که بالای سرم با نگرانی ایستاده و آن دست این دست می کند و دومرد هم مرا بلند می کنند و روی تخت می گذارند و بعد شکمم تیر می کشد وکمرم از درد نزدیک است که بشگند و من فریاد می کشم و فریاد می کشم و بعد صدای خودم را می شنوم در حالی در میان فریاد های دلخراشم نام فرهاد را به زبان می آورم.

برچسب: سقوط آزاد قسمت آخر,سقوط آزاد قسمت پنجم,سریال سقوط آزاد قسمت 5,سریال سقوط آزاد قسمت 1,سریال سقوط آزاد قسمت آخر,سریال سقوط آزاد قسمت 2,سریال سقوط آزاد قسمت 4,سریال سقوط آزاد قسمت 7,سريال سقوط آزاد قسمت 7,رمان سقوط ازاد قسمت اخر, نویسنده: آبتین حسینیان تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 23:47

صفحه بندی