سقوط آزاد سوم
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 23:19
نمی دانم این تن چه اصراری به زنده ماندن دارد. تکه تکه شده است وخون از همه جای آن جاری است اما باز هم جان دارد.دیگر از آن سگ ها خبری نیست. نمی دانم از کی..چون یادم نمی آید کی از هوش رفتم و کی دوباره به هوش آمدم. روی تخت فلزی که صدای قیژ قیژ میدهد درازم کرده اند و من هر لحظه منتظر مرگ هستم. چشمانم به ...
قسمت سوم
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 13:05
زمان زیادی از آن روز که چشمانم را باز کردم و دوباره از شدت درد بیهوش شدم می گذرد و تنها چیزی هم که از همه گذشته ام به یادم مانده است همان درد است. هر چقدر فکر می کنم نمی توانم حتی به خاطر بیاورم آن همه درد برای چه بود. حتی به یاد نمی آورم که کجا بودم وچه بلایی سرم آمده بود. حتی زمانی که بهوش آمدم چی...
سقوط آزاد قسمت سوم
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 13:05
اوضاع بهتر نمی شود که بدتر می شود. اوضاع روحی ام را می گویم. ساعت های ملاقات بدترین ساعات زندگی من شده اند. زمانی که همه هم اتاقی هایم همراهانشان می آیند واز احوال بیمارشان خبر می گیرند سربسرش می گذارند و او را می خنداند یا خاطره و جکی میگویند تا بعد از رفتنشان بیمار باز هم با یادآوریشان بخندد و بعد...
سقوط آزاد قسمت پنجم
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 13:05
از خوابیدن متنفرم. آن هم روی تخت و برای مدت زمانی طولانی. از عصاهایم متنفرم هر چند دکتر گفته بود برای مدتی با آن ها دوست باشم و از خودم جدایشان نکنم. از پروین متنفرم که هراز گاهی وارد اتاق می شود و از من می پرسد به چیزی نیاز ندارم یا اینکه به سرویس بهداشتی می خواهم بروم یا نه. از محمد متنفرم که معمو...
سقوط آزاد قسمت ششم
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 13:05
وقتی که پروین چشمانش به غذاهای دست نخورده من می افتد احساس می کنم در دلش می گوید به جهنم که نمی خوری..با این حال کنارم می آید ..با مهربانی دستهایم را نوازش می کند و میگوید: -می دونم که خیلی ناراحتی ...حقم داری...ولی با این کارا چیزی درست نمی شه آنقدر عصبی و کلافه هستم که می دانم با حرف های او هم هم ...
سقوط آزاد قسمت نهم
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 13:04
پروین به من اعتماد ندارد و من هم انتظاری از او ندارم. می خواستم همین امروز کاری را که می تصمیم گرفته بودم، انجام دهم که او صبح زود از خواب بیدار شد و برنامه مرا بهم ریخت. نمی دانم پیش خودش چه فکری می کند و چه بسا همه تصورات او جز افکار پوچ خودش نباشند و محمد هیچ نیتی در دل نداشته باشد اصلا من به درک...