خرید بک لینک

http://s9.picofile.com/file/8277438950/%D8%A8%D8%B3%D9%85_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%AD%D9%85%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%AD%DB%8C%D9%85_docx2.docx.html

برچسب: نویسنده: آبتین حسینیان تاريخ: يکشنبه 2 بهمن 1401 ساعت: 10:08

بعد از آن روز که آب پاکی را روی دستش ریختم و گفتم آن کسی که او فکر می کند نیستم دیگر پاپیم نشد وهمین هم کار مرا راحت کرده بود و نیاز نبود که از او فرار کنم و همین کافی بود که از او متنفر باشم. البته حالا که فرهاد رهایم کرده بود بچه ها راحتم نمی گذاشتند. چرا که هر بار که مرا می دیدند از من در مورد او می پرسیدند و خیلی دوست داشتند بدانند که من با او چه نسبتی دارم که استاد از همان روز اول برخوردش با من فرق میکرد و حتی در سالن با من همصحبت شده و من به این کنجکاوی بچگانه شان لبخند سردی می زدم و می گفتم که اول از همه به هیچ کسی ربطی ندارد و بعد که قیافه اشان درهم می رفت می خندیدم و می گفتم که شوخی کردم و استاد با من هیچ نسبتی ندارد و بعد در دلم می گفتم هرچند می توانست داشته باشد و به خوبی هایش که فکر میکردم و اینکه چقدر آقا بود آرزو می کردم و می گفتم کاش می توانست داشته باشد. نمی دانم باور می کردند یا نه اما می دیدم که بعضی هاشان دوباره سراغم می آیند و می گویند پس چرا یک طوری نگاهت می کند و چرا هر وقت چشمش به تو می افتد لبخند روی لب هایش می آید و هر وقت که تو صحبت می کنی چشم از تو برنمی دارادامه مطلب

برچسب: فصل 3 قسمت 11 arrow,فصل سوم قسمت دهم arrow,فصل سوم قسمت اخر عمر گل لاله, نویسنده: آبتین حسینیان تاريخ: دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت: 9:04

سرسوزنی را که در دستانم فرو رفته است را درمی آورم و خود را با آن وزن سنگینی که دارم از تخت پایین می آورم. این هم از الطاف بی کران آقاست که مرا در اتاق اختصاصی نگه می دارند و دم به دقیقه می آیند و مرا معاینه میکنند تا ببینند حالم چطور است و نمی دانم چرا از خودم نمی پرسند تا رک و راست به آنها بگویم که حالم بد است. به خدا قسم حالم بد است و اصلا چطور می توانم خوب باشم در حالی که فرهاد را به ان خوبی و یکتا را به آن کوچکی رها کردم و افتادم دنبال زن افسرده ای که سابقه درخشانی در خرابکاری دارد و همین چند سال پیش بود که قاتل خطرناکی را فراری داد وحالا خرابکاری دیگرش اینست که بچه او را در شکم خود دارد و اگر آن بچه وقت شناس باشد دو ماه دیگر بدنیا می آید و اگر حال مرا بفهمد و بداند که چقدر در عذابم همین امروز بدنیا می اید و می میرد. آخر مگر چه لطفی دارد که آدم بچه مردی باشد که قبلا زن و بچه اش را خودش کشته بود و فکرمی کنم بالاترین نعمت برای همین دختری که پدرش آرزوی دیدن چال گونه اش را دارد قبل از آنکه بدنیا بیاید این است که از دنیا برود و لابد از من ممنون هم می شود که اگر خودم قاتل او باشم اما نمیادامه مطلب

برچسب: قسمت پایانی فصل چهارم عمرگل لاله, نویسنده: آبتین حسینیان تاريخ: دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت: 9:04

نفس کم اورده آم. دیگر نمی توانم راه بروم و دلم میخواهد روی زمین دراز بکشم و به خواب بروم نه از جهت اینکه فقط خستگی در کنم بلکه نیاز داشتم کمی از دنیای واقعی که چون آوار روی سرم خراب شده بود فاصله بگیرم و چه بسا زمانی که بیدار شدم خودم را روی تختی ببینم که فرهاد دستانش را دور شانه های من حلقه کرده و یکتای کوچکم که هنوز تازه یک سال دارد در خواب می خندد که یادم میآید کسی به من می گفت که وقتی کودکی میخندد خواب فرشته ها را می بیند و بعد ها که خواهرم هم همین جمله را گفت فهمیدم که سخنان مادرم را با وجود تمام بچگی هایم به یاد سپرده ام و فراموش نکرده ام. بیچاره مادرم که عمر زیادی نکرد و بیچاره تر من که او را ندیدم و بیچاره تر از من یکتا که با وجود زنده بودن مادرش ، او را کنار خود نداشت که البته مادری مانند من نباشد خیلی بهتر است و همین فکر ها را کردم که خانه ام را ترک کردم. اگر یک درصد هم احتمال می دادم همه چیز با خوابیدن من به عقب بر می گردد و من از این کابوس رها می شوم همانجا در حالی که نزدیک پیاده رو ایستاده بودم دراز می کشیدم و به خواب می رفتم اما می دانستم که رها شدن از این هراس به آسانی یادامه مطلب

برچسب: قسمت پایانی فصل چهارم عمرگل لاله, نویسنده: آبتین حسینیان تاريخ: دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت: 9:04

* چند روزی از ان روز که فرهاد مرا به بیمارستان رساند گذشته است و دختر کوچکم بدنیا امده اما من حتی یک بار هم نتوانسته ام او را در اغوش بگیرم و نمی دانم چرا کسی حرف مرا نمی فهمد و حالم را نیز. مگر رسم بر این نیست که کودکان تازه متولد شده را که از دنیای دیگر امده اند در دامان مادرانشان می نهند تا کودک بوی مادر را بشنود و احساس غریبی نکند و گریه نکند و اگر هم خواست گریه کند کسی باشد که ناز او را بکشد و بیچاره کودک من که صدای گریه ایش را می شنوم اما نمی گذارند او را در آغوش بگیرم و می گویند که فعلا نمی توانند از دستگاه بیرون آورند که او دوماه زودتر بدنیا امده و هنوزآمادگی این را ندارد که به دنیای ما ادم بزرگ ها وارد شود و نفس بکشد که هوای این شهر پر بود از آلودگی ها که البته نتوانستم به آنها بگویم اما کودک بیچاره من در بطن زنی که خودش همه آلودگی ها را داشت جان گرفته بود و دست و پا پیدا کرده بود و هیچ کدامتان نمی دانید که چه دست و پایی می زد تا خود را از آن لجن بیرون بکشد و نمی توانست و اگر میبینید که دوماه زودتر بدنیا آمده لابد طاقتش طاق شده و الودگی راه گلویش را بسته..راه نفسش را مسدود ادامه مطلب

برچسب: قسمت پایانی فصل چهارم عمرگل لاله, نویسنده: آبتین حسینیان تاريخ: دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت: 9:04

آسمان صبح کم کم دارد روشن می شود اما نه آنقدر روشن که مردم از خانه هایشان دل بکنند و به دنبال کسب و کارشان بیایند.هنوز خورشید از پس کوه برنیامده است اما روشنایی افق، طلوعش را مژده می دهد و من روی جدولی در کنار خیابان نشسته ام و به طلوعش نگاه می کنم. نه اینکه دلم بخواهد بنشینم و طلوع صبح را نگاه کنم بلکه دیگر توان راه رفتن ندارم و با خود فکر می کنم که چه بسا بخیه هایم کنده شده اند و خون از جای انها سرازیر شده است که چنین دردی را دارم تحمل می کنم و چون مرسوم نیست که زنی عربده بکشد، فقط اشک می ریزم.با دستهایم خودم را بغل کرده ام و به سمت پایین خم شده ام تا درد کم تر شود اما نمی شود. نه این درد و نه آن دردی که فرهاد با حرف هایش بر جسم نیمه جان من وارد کرد و خودش فکر کرد که من تحملش را دارم و ندانست تنها چیزی که مرا می تواند از پا دربیاورد این است که دیگر جایی در زندگی او نداشته باشم و افسوس که دیگر ندارم.اما این پایان راه برای من نبود و من هنوز به پایش نیافتاده بودم که مرا ببخشد و اگر لازم باشد حتما این کار را نیز می کنم که او ارزشش را دارد. کم کم صدای پاهای عابران می آید وکم کم اتومبیل هادامه مطلب

برچسب: قسمت پایانی فصل چهارم عمرگل لاله, نویسنده: آبتین حسینیان تاريخ: دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت: 9:04

می دانم که دکتر ها و پرستارها خیلی از دستم شاکی هستند اما من هم تقصیری ندارم . چرا که نمی توانم یکجا بنشینم و روی تخت دراز بکشم و پاهایم را روی پاهایم بیندازم و بگویم اگر فرهاد مرا نمیخواهد اشکالی ندارد و یا اگر یکتا هنوز هم برایم دلتنگی می کند مشکل خودش است و بگذار خودش با مشکلش کنار بیاید و یا حتی اینکه به جهنم که خواهرم به خاطر اشتباه من همیشه سرافکنده است و می خواست با آن مرد عقده ای ازدواج نکند. نمی توانستم دست روی دست بگذارم و همه چیز را نادیده بگیرم که اگر می خواستم این کار را کنم اصلا نمی امدم که فائزه هم یک سیلی مهمانم کند و بعد از این همه دوری اینگونه از من استقبال کند. امده بودم که اشتباهاتم را جبران کنم و به خاطر همین است که یک هفته بعد از اینکه فائزه آمد و در بیمارستان مادریم را زیر سوال برد با وجود حال نامساعدی که دارم ،اما پشت در اتاق کار فرهاد ایستاده ام و صدایش را می شنوم که با تلفن صحبت می کند و از همین فرصت استفاده می کنم و با انگشتانم که قرمز شده اند و دلیلش را نمی دانم به در چند ضربه ای وارد می کنم و بعد در باز می شود و فرهاد چون با تلفن صحبت می کند نمی تواند بگوادامه مطلب

برچسب: قسمت پایانی فصل چهارم عمرگل لاله, نویسنده: آبتین حسینیان تاريخ: دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت: 9:04

دست هایم را روی میله های در وردی کلانتری قفل کرده ام..می دانم که باید مدتها پیش می امدم و اعتراف می کردم اما خوب نیامده بودم اما حالا اینجا هستم در حالی که آفتاب بی وقت اتشین شده است و بی دریغ گرما می دهد و من در حالی که هم به خاطر استرس و هم به خاطر گرما بدنم خیس از عرق است انجا ایستاده ام و به تابلوی ورودی کلانتری زل زده ام.. کاش زودتر می آمدم..کاش زودتر این بار سنگین را از روی دوش خود برمی داشتم.افسوس که هیچ کاشی جامه عمل نمی پوشاند.هیچ کاشی که مربوط به گذشته باشد.از گذشته امده باشد و یا در گذشته جا مانده باشد..می خواهم راه بروم که شکمم تیر می کشد..این دیگر چه دردی است که به جانم افتاده..چرا با وجود گذشت یک ماه هنوز هم به اندازه روز های اول ضعیف هستم و البته که یکی از دلایلش این است که هم عمل سختی داشتم و هم زودتر از زمان مناسب از جای خود برخاستم و به دنبال گذشته ای رفتم که می توانست آینده من باشد.گرما آزارم می دهد..چاره ای نیست.باید از زیر آفتاب بیرون بروم و همین کار را کی کنم اما با گام هایی شمرده و آرام.. انقدر ارام که هر کسی از کنارم رد می شود نگاه تعجب برانگیزی بر من میکند.فادامه مطلب

برچسب: قسمت پایانی فصل چهارم عمرگل لاله, نویسنده: آبتین حسینیان تاريخ: دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت: 9:04

خیلی وقت بود مهربانی را فراموش کرده بودم و از دیگران هم انتظاری نداشتم در حقم مهربانی کنند یعنی دوست داشتم ولی انتظاری نداشتم و اتفاقا آنان که روزی از نزدیکان من بودند چشمهایشان را روی دردهایم بستند و مرا جز گناهکار پر ادعایی که حیا را قورت داده بود و آبرو را قی کرده بود ندانستند و نه به طرفم امدند و نه اجازه دادند به طرفشان بروم و به جای همه آنها مردی روبرویم نشسته است که تمام تلاشش را می کند تا این همه سال رنج را از روی دوش خود بردارم و همه اتفاقات را طوری برای من بازتاب می کند که من فکر می کنم ان کس که در این میان حقش ناحق شده من بوده ام و نه کس دیگری . آن کسی که این همه سال به تنهایی رنج بی پایانی را تحمل کرده است من بوده ام و نه کس دیگری و نه کسان دیگری و کمی دلم آرام می گیرد و بعد از مدتها کمی می توانم نفس بکشم ، بدون اینکه چیزی راه گلویم را بسته باشد و فکر می کنم که پایم را از اینجا که بیرون بگذارم روی همان سنگ فرش های خیابان به جای تمام شب هایی که با هراس خوابیدم و به جای همه شب هایی که با اشک به خواب رفتم و به جای همه شب تا سحرگاهانی که نتوانسته بودم چشمهایم را روی هم بگذارمادامه مطلب

برچسب: قسمت پایانی فصل چهارم عمرگل لاله, نویسنده: آبتین حسینیان تاريخ: دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت: 9:04

نمی دانم چرا هنوز هم منتظر هستم تا فرهاد بیاید در حالی که روی نیمکت های داخل حیاط بیمارستان نشسته ام و دخترم در آغوشم ارمیده است و در کنارم کیف کوچکی است که لباس های کوچک دخترم را در آن گذاشته ام. هنوز روی نیمکت نشسته ام و به انبوه آدم هایی که می آیند و میروند چشم دوخته ام و منتظرم در میانشان فرهاد را ببینم و به او بگویم که می دانستم برمی گردی و می دانستم دل بزرگی داری و چه خوب شد که فهمیدی همه تقصیرات به گردن من نبود و من خود قربانی اشتباه شیرینی در گذشته شدم که از تو پنهان نباشد اگر نمی آمدی می خواستم آن اشتباه شیرین را در آغوش بکشم و خوب شد که آمدی فرهاد جان..خوب شد چشم انتظارم نذاشتی..خوب شد مرا از این بلاتکلیفی درآوردی..داشتم بین انتخاب او و روزی برگشتن تو می لغزیدم و او را انتخاب می کردم و تو مانند همیشه فرشته نجاتم هستی که می آیی و مرا از غرق شدن در این مرداب نجات می دهی..اما چشمانم به در بیمارستان خشک می شود و او نمی آید و مبینم که دوست دارم در همین مرداب غرق شوم اما دیگر غرورم را بیش از این زیر پا له نکنم و خود را بیش از این تحقیر، که فرهاد می دانست امروز ترخیص خواهم شد که خوادامه مطلب

برچسب: قسمت پایانی فصل چهارم عمرگل لاله, نویسنده: آبتین حسینیان تاريخ: چهارشنبه 3 آذر 1395 ساعت: 4:31

با خود فکر می کنم که واقعا تنفر معنای خود را از دست داده است که فرهاد از زن ها متنفر است ولی برایشان در اتومبیل باز می کند و من که از آقا متنفر هستم دلم می خواهد تا ابد کنارش بمانم و دست هایش را بگیرم و بگویم که جزتو کس دیگری را ندارم و بعد از تو کس دیگری را نمی خواهم که دیگر چه کسی را پیدا کنم که بابت گناهانم مرا سرزنش نکند و بابت گناهانم در کنارش شرمگین نباشم و دیگر چه کسی را پیدا کنم که انقدر دلم بخواهد نگاهش کنم و چشم از او برندارم و با خود فکر می کنم یکی از دلایلی که بیشتر عاشقش شده ام این است که می دانم در این چند ماهی که اینجا بود دستش به خونی آلوده نشده است و همین چند ماه پاکی انگار برای دل من کافی بود تا به خود اجازه دهم که دوستش داشته باشم و حالا که من غرق تماشای اویم و او در حال تماشای فرشته کوچکی که در اغوش پدرش دلبری می کند و لبخند می زند و چال گونه هایش را نشان می دهد ، صیغه عقد بینمان جاری شده است و به همان مناسبت است که زیر چادر مشکی که روی سرم انداخته ام لباس سپیدی را بر تن کرده ام و روی صورت رنگ پریده و نگرانم مقداری آرایش کرده ام تا معلوم نباشد که چقدر دلهره دارم ادامه مطلب

برچسب: فصل چهارم قسمت آخر سریال عمر گل لاله,فصل چهارم قسمت اخر عمر گل لاله,بن تن فصل چهارم قسمت آخر, نویسنده: آبتین حسینیان تاريخ: چهارشنبه 3 آذر 1395 ساعت: 4:31

نه اینکه من آدمی باشم که هر روز دیر به کلاس بروم..اصلا اینطور نبود و من اتفاقا آدم منظمی هم بودم اما بعضی وقت ها انگار باید دیر رفت و باید دیر رسید و انگار کسی گام های انسان را با گام های دیگری یکی می کند تا در یک نقطه بهم برسند و همدیگر را ببینند و بعضی ها نام این هم قدمی را قسمت می گذارند و من هم یادم می آید شب قبل از آنروز بود که به خاطر فکر کردن به ای کاش های بیهوده ای که در زندگی حسرتشان را می خوردم دیرتر از همیشه به خواب رفتم و صبح هم دیرتر از همیشه بیدار شدم وبا عجله خود را آماده کردم وبه دانشگاه رفتم. آنروز صبح کلاسمان در طبقه دوم دانشگاه بود و من هم درحالی که سرم پایین بود تا زمین نخورم پله ها را دو تا یکی طی کردم و درست در آخرین پله بود که در یک لحظه یک نفر جلوی پای من سبز شد و من هم جیغ کوتاهی کشیدم و تعادل خود را از دست دادم و می خواستم تمامی پله هایی را که با پاهایم بالا آمده بودم را با سر سقوط کنم که که ناخودآگاه دستهایم به به کت او چنگ زدند و او نیز برای اینکه همراه با من سقوط نکند مجبور شد از نرده ها بگیرد و از دست من نیز...فقط خدا می داند که چقدر خجالت کشیدم که در هادامه مطلب

برچسب: فصل سوم قسمت دهم arrow,فصل سوم قسمت دهم سریال arrow,فصل سوم قسمت 10 arrow,فصل سوم قسمت 10 سریال arrow,فصل 3 قسمت 10 arrow,فصل 3 قسمت 10 ارو,فصل 3 قسمت 10 vikings,فصل 3 قسمت 10 game of thrones,آواتار فصل سوم قسمت دهم,کارتون آواتار فصل سوم قسمت دهم, نویسنده: آبتین حسینیان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 7:59

نمی دانم چه کسی به بیمارستان رفته بود تا کنار مادر زن عمویم بماند اما می دانم که من نتوانستم بروم که اصلا حال خوبی نداشتم و بیشتر از رفتن او به وجدان دردی که دچار شده بود فکر می کردم و انسان هایی که به خاطر اشتباه من ممکن بود قربانی شوند و من هم کاری از دستم بر نمی آمد تا برای نجات انها و آرام شدن خودم بدهم و بارها و بارها به سرم زد که به کلانتری بروم و بگویم یادتان می آید که چند روز پیش ها دنبال مردی آمده بودید که در همسایگی ما زندگی می کرد و اصلا مرا یادتان می آید که با دیدن آن جسد چه حال بدی پیدا کردم و به دروغ گفتم که خاطره بدی دارم و بعضی هاتان هم باور کردید و برایم غصه خوردید..من دروغ گفتم..حالا دروغ من که اصلا مهم نیست ...شما هم که بابت ان مرا باز داشت نمی کنید ...راستش را بخواهید من فکر کردم که این مردی که مرده همان است که من عاشقش هستم و شاید صدایم را شنیدید که پشت در نشسته بودم وگریه می کردم .اما می دانید چه شد او در خانه ما پنهان شده بود.همکارتان شاید آن درخت قطوری را که در حیاط ما هست دیده باشند آخر امدند و از من سوالاتی پرسیدند..می دانید آن درخت خیلی قدیمی است ..حالا حرف مادامه مطلب

برچسب: اواتار فصل سوم قسمت هفتم,دانلود فصل سوم قسمت هفتم arrow,اواتار کورا فصل سوم قسمت هفتم,کارتون آواتار فصل سوم قسمت هفتم,قلب یخی فصل سوم قسمت هفتم,كارتون اواتار فصل سوم قسمت هفتم,دانلود فصل 3 قسمت 7 سریال arrow,دانلود فصل 3 قسمت 7 arrow,arrow فصل 3 قسمت 7,دانلود فصل 3 قسمت 7 سریال the walking dead, نویسنده: آبتین حسینیان تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 22:50

نمیدانم آن پدری که بعد از مرگش و در حالی که 15 سال از مرگش می گذشت همچنان به فکر دخترش بود و برای او پدری می کرد اگر زنده بود چه اتفاقی می افتاد و چه قدر حسرت خوردم که زنده نبود تا در زمانی که دیگر کسی در زندگی ام نبود و همه ی لحظاتم پر شده بود از هراس یک گناه، کنارم بنشیند و بگوید که آن چیزی را که در دلت سنگینی می کند به من بگو و قول می دهم که همه اش را از دوش تو بردارم که تو دختری ناز من هستی و شانه های ظریفت تحمل این بار را ندارند و اصلا چه نیازی است که من باشم و تو غم داشته باشی و مگر من مرده ام که دخترم را ببینم اینگونه خود را حبس کرده است و اشک می ریزد و آه می کشد و چه قدر حیف شد که او نبود و من خود را حبس کرده بودم و اشک می ریختم و آه می کشیدم. اما خوب با این حال هوای مرا داشت که به خواب عمویم رفت و بعد از آن هم عمویم بیشتر حواسش را جمع کرد تا دوباره پدرم را نبیند آنهم در حالی که اشک می ریزد. عمویم هم به روش خودش از من حمایت می کرد و حواسش به من بود و وقتی که دید که نمی توانم آرام بگیرم و او هم فهمیده بود چیزی درونم سنگینی می کند و هیچ چیزی هم نمی تواند مرا از آن حال آشفته در بادامه مطلب

برچسب: فصل سوم قسمت هشتم سریال arrow,فصل سوم قسمت هشتم arrow,فصل سوم قسمت 8 arrow,فصل 3 قسمت 8 arrow,فصل 3 قسمت 8 سریال arrow,آواتار فصل سوم قسمت هشتم,دانلود فصل سوم قسمت هشتم سریال arrow,دانلود فصل سوم قسمت هشتم arrow,دانلود فصل سوم قسمت هشتم game of thrones,آواتار کورا فصل سوم قسمت هشتم, نویسنده: آبتین حسینیان تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 22:49

اگر عمویم نمی آمد و نمی گفت که انها رفته اند تا نیمه های شب نیز منتظر می ماندم تا فرهاد به اتاق بیاید و من طلبکارانه از او بپرسم که چرا دست روی من گذاشته است و برای او چه نفعی دارد و بیشتر چه فرقی دارد که با من ازدواج کند در حالی که مطمئن هستم مرا ندیده است و من هم دختری جوان و خامی هستم که از زندگی چیزی نمی داند، در حالی که او باید دنبال کسی باشد تا بتواند روی خرابه های زندگی قبلیش گام بردارد و دم بر نزند و به فکر ساختن دوباره باشد نه دنبال منی که روی زمین صاف و هموار زندگیم بارها لغزیدم و افتادم و با چنین کسی که نمی شود گذشته را فراموش کرد و مهمتر از آن فردا را ساخت. اما او رفته بود حتی بدون اینکه بیاید و مرا ببیند و نمی دانم باید اسمش را بی احترامی بگذارم یا اینکه او را ادم با درکی بدانم که فهمیده بود نمی خواهمش و رفته بود که در مضیقه نمانم و چقدر از این جور آدم ها بدم می آید که بجای آدم تصمیم می گیرند و دایه دلسوز تر از مادر می شوند. بیچاره عمویم هم چه خجالتی کشید وقتی این حرف را به من زد و حتی زن عمویم که فکر می کردم با توپ پر به سراغم می آید و می گوید چرا نیامدی و چرا مرا سکه یکادامه مطلب

برچسب: فصل سوم قسمت نهم game of thrones,فصل 3 قسمت 9 arrow,فصل 3 قسمت 9 game of thrones,اواتار فصل سوم قسمت نهم,کارتون آواتار فصل سوم قسمت نهم,قلب یخی فصل سوم قسمت نهم,آواتار کورا فصل سوم قسمت نهم,زیرنویس homeland فصل سوم قسمت نهم,آواتار فصل سوم قسمت 9,ارو فصل 3 قسمت 9, نویسنده: آبتین حسینیان تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 22:49

صفحه بندی