سرسوزنی را که در دستانم فرو رفته است را درمی آورم و خود را با آن وزن سنگینی که دارم از تخت پایین می آورم. این هم از الطاف بی کران آقاست که مرا در اتاق اختصاصی نگه می دارند و دم به دقیقه می آیند و مرا معاینه میکنند تا ببینند حالم چطور است و نمی دانم چرا از خودم نمی پرسند تا رک و راست به آنها بگویم که حالم بد است. به خدا قسم حالم بد است و اصلا چطور می توانم خوب باشم در حالی که فرهاد را به ان خوبی و یکتا را به آن کوچکی رها کردم و افتادم دنبال زن افسرده ای که سابقه درخشانی در خرابکاری دارد و همین چند سال پیش بود که قاتل خطرناکی را فراری داد وحالا خرابکاری دیگرش اینست که بچه او را در شکم خود دارد و اگر آن بچه وقت شناس باشد دو ماه دیگر بدنیا می آید و اگر حال مرا بفهمد و بداند که چقدر در عذابم همین امروز بدنیا می اید و می میرد. آخر مگر چه لطفی دارد که آدم بچه مردی باشد که قبلا زن و بچه اش را خودش کشته بود و فکرمی کنم بالاترین نعمت برای همین دختری که پدرش آرزوی دیدن چال گونه اش را دارد قبل از آنکه بدنیا بیاید این است که از دنیا برود و لابد از من ممنون هم می شود که اگر خودم قاتل او باشم اما نمی توانم. می خواهم زنجیره اشتباهات بی پایانم را که منجر به سقوط من در این منجلاب شده اند پاره کنم و اگر نمی توانم خود را نجات دهم حداقل قبل از آنکه غرق شوم برای آرامش روحم کاری کرده باشم. از اتاق به بیرون نگاه می کنم و ان زن منحوس رامی بینم که صدایش را روی سرش انداخته و با مردی می خندد و بعد زن دیگری را می بینم که چادر سیاهی بر سر دارد و از کنار اتاق من رد می شود. شاید آخرین راه نجات من باشد. او را صدا می زنم و او بدون توجه رد می شود و مجبور می شوم بلند تر صدایش کنم البته نه انقدر که ان زن صدایم را بشنود و با ان هیبت ترسناکش راه بیافتد و به اتاق من بیاید و هم دل مرا بلرزاند و هم زمین زیر پایش را. این بار زن چادری به من نگاه می کند و به نزدم می آید. دست هایم را روی در می گذارم تا بتوانم در برابر سرگیجه ای که در همین لحظه به سراغم امد تاب بیاورم و رنگم می پرد که زن خودش را به من نزدیک تر می کند و می گوید:
-ای وای خانم..شما حالتون خوب نیست..اجازه بدید همراهتون رو صدا کنم
دستم را روی شانه اش می گذارم و می گویم:
-نه نیازی نیست..من دارم امروز ترخیص می شم..فقط ممکنه چادرتون رو به من بدید؟
او تعجب می کند و انگار از او می خواهم کشف حجاب کند که آن را سفت تر می چسبد و با دلخوری میگوید:
-نه نمی شه..مگه چیکارش داری؟..خودم لازم دارم
باید طوری دل این زن را که اعتقاداتی هم دارد نرم کنم.
-من خجالت می کشم...میبینید که وضعیتم رو.راستش وقتی تو خیابون حالم بد شد کسی چادرم رو با خودش نیاورده..الانم .میبینید که وضعیتم رو..خواهش می کنم
او با تردید نگاهم میکند و نمی دانم باور می کند یا نه و حتی نمی دانم که دلش به حالم می سوزد یا نه اما میبینم که چادر را از سرش می کند و به من می دهد و آنقدر بی میل این کار را می کند که مجبور می شوم ادامه دهم:
-من که نمیتونم براتون جبران کنم.ولی امیدورام خدا براتون جبران کنه...
کار تمام است و چادر روی دستانم و او در حالی که مانتوی کوتاهی بر تن دارد در سالن به سمت اتاق دیگری می رود. فقط خدا کند شوهرش از انها نباشد که به خاطر چادر سرنکردن به جانش بیافتد و آزارش دهد. فقط خدا کند، وگرنه من مسبب یک خطای دیگری می شوم.دوباره نگاهی به بیرون می اندازم . هنوز دارد می خندد انهم با صدای بلند. معلوم نیست برای هم چه می گویند که نمی توانند از هم دل بکنند البته اگر دلی هم داشته باشد. من که فقط اخمش را دیده بودم و غرغرش را شنیده بودم و نمی دانستم زبان بذله گویی هم دارد که حالا دانستم. باید تا قبل از امدن کسی بروم اما با این سرگیجه ام چه کنم. با این ضعفی که مرا وا می دارد تا روی زمین زانو بزنم و بالا بیاورم چه کنم. آهسته اهسته خود را به آینه می رسانم و خود را می بینم. لعنت بر من..لعنت بر روزی که وارد خانه مادر زن عمویم شدم و لعنت بر روزی که عاشق ان مرد شدم و روزی که او را فراری دادم و روزی که دوباره خود در دامش افتادم.لعنت بر ان اتومبیلی که قامت خمیده مادرم و پدرم را که روی ویلچر نشسته بود ندید..با تنفر رویم را از آینه برمی گردانم ..می دانم برای درست کردن هر چیزی خیلی دیر است اما با این حال چادر را روی سرم می اندازم. چیزی برای برداشتن ندارم ..همین بچه ای هم که در شکمم جاخوش کرده است زیادی است و گواه بی آبرویی و رسوایی و گناهکار بودن من..مگر این همه گناهی که با خود بر دوش می کشیدم تا بروم و ثابت کنم که بی گناهم کافی نبود..از اتاق خارج می شوم...در تمام زندگیم این تنها باری بود که انقدر محجبه بوده ام وصورتم را پوشانده بودم. شاید اگر فرصتش را داشتم بعد ها در مورد حجابم بیشتر فکر می کردم.فکر می کنم که به من می آمد.قلبم می تپد..تند تند می تپد و با صدای بلند..اگر کمی آرام گیرد می توانم با رنج کمتری این مسافت را طی کنم و خود را به آسانسور برسانم..تمام تلاشم را می کنم تا کسی صدای پایم را نشنود..و ان پرستاری که در ایستگاه ایستاده بود سرش را بلند نکند و ان یکی که داروها را کنترل می کرد نگاهم نکند و ان دیگری که پرونده ها را مرتب می کرد چشمش به من نیافتد و ان یکی هم که به دلایلی در فکر فرو رفته است متوجه من نشود و ان زنی که طی و سطل آبی را در دست دارد و از کنارم هم اتفاقا می گذرد مهربانیش گل نکند که بخواهد مرا که در بیمارستان غریب بودم راهنمایی کند..قدم هایم را شمرده شمرده برمی دارم..سرم گیج می رود نزدیک است که بر زمین بخورم..کنار ایستگاه که می رسم پرستاری که ایستاده بود متوجه من می شود و می گوید:
-خانم جان چی شد؟ با بیمارتون صحبت کردی..زبون ما که مو درآورد انقد براش گفتیم ..این جوری وضع پیش بره خودش بیشتر آسیب می بینه
رویم را بیشتر می پوشانم و می گویم:
-بله صحبت کردم..الان برمیگردم
خیلی دلم می خواهد در ادامه جمله ام بگویم اتفاقا زبان من هم مو در آورد تا ان چادر را از زنی که مرا با او اشتباه گرفته اید ، بگیرم. اما نمی گویم بلکه از کنار انها می گذرم و سنگینی نگاه ان زن منحوس را حس می کنم و اینکه بلند می شود و به سمت اتاقی که من بستری بودم گام برمی دارد و خدا می داند که این چند گام مانده به اسانسور را با چه حالی طی می کنم و بالاخره سوار آن می شوم و با اینکه همین چند ساعت پیشش دکتر به من گفته بود باید بیشتر مراقب باشم اما حرف هایش را نشنیده می گیرم و زمانی که آسانسور می ایستد شروع می کنم به تند گام برداشتن و وارد حیاط می شوم..هنوز چادرم را حفظ کرده ام و صورتم را پوشانده ام..کمرم تیر می کشد اما نمی توانم به ان توجهی کنم ..پاهایم درد میکند اما نمی توانم به انها اهمیتی دهم..کودکم خود به دیواره شکمم می کوبد و می کوید ومی گوید مگر نشنیدی که دکتر چه گفت و تو باید مراقب من باشی و من او را هم نادیده می گیرم و تنها چیزی را که می دانم این است که حتی اگر در حال مرگ هم باشم باید خود را کشان کشان روی زمین حرکت دهم و انقدر بروم تا به اتاق کار فرهاد برسم و وقتی که او را دیدم خود را به پاهایش بیاندازم و با گریه زاری بگویم که غلط کردم که تنهایت گذاشتم..که مانند زن اولت برایت همسری نکردم..که اول از هم سه سال به تو دروغ گفتم و بعد از ان به جای اینکه اشتباهم را جبران کنم اشتباه دیگری مرتکب شدم و رفتم.. و بگویم که فرهاد هیچ دلیلی برای بخشیدن من نداری مگر خوبی خودت
از بیمارستان خارج می شوم.می دانم که در پی من است. و می دانم که اگر این بار مرا پیدا کند دیگر هرگز نه روی فرهاد را خواهم دید نه یکتا را.تلو تلو خوران راه می روم..حال خوبی ندارم که اگر داشتم به این فکر می کردم که دیگر آزاد شده ام..نه از بند اشتباهاتم که از بند آن مردی که باعث همه اشتباهام بود..اگر حال خوبی داشتم از شنیدن صدای بوق اتومبیل ها که ممتد به صدا در می امدند سر از پا نمی شناختم و به کسانی که معترض می شدند می گفتم که آرام بگیرید..شما که نمی دانید چقدر دلم برای اینها تنگ شده بود.آخر اصلا نمی دانید من این دو سال را کجا بودم و چه بلایی سرم امد..سرم گیج می رود..دستم را برای اتومبیلی بلند می کنم سوارش می شوم و در جواب راننده که از من پرسید کجا، می گویم دانشگاه فلان.
برچسب: قسمت پایانی فصل چهارم عمرگل لاله,
نویسنده: آبتین حسینیان