خرید بک لینک

بعضی وقت ها ،بعضی اتفاقات بدی در شرف وقوع هستند اما نمی افتند ولی همین که ممکن بود بیافتند تا مدت ها انسان از تصورش هم بر خود می لرزد و ته دلش خالی می شود و هزاران بار خدا را شکر می کند که چه خوب شد نیافتاد.از این دست اتفاق ها فقط یک بار در زندگی من افتاد آنهم زمانی بود که مادر زن عمویم در بیمارستان بستری شده بود تا دیسک کمرش را عمل کند و من هم کنارش بودم و فقط ساعاتی از شبانه روز را می آمدم و در خانه استراحت می کردم و یک روزهم داشتم از بیمارستان بر می گشتم که وقتی وارد کوچه شدم مثل همیشه چشمم را به خانه او دوختم. اما کاش هرگز نمی آمدم چرا که با دیدن ماشین پلیس و همچنین آمبولانس در کنار خانه او قلبم به دهانم آمد مخصوصا زمانی که نزدیکتر شدم و تختی را دیدم و کسی را که در آن خوابیده بود و ملافه ای سفید بر رویش کشید بود و مامورانی که آنجا بودند به هیچ کس اجازه نمی داند نزدیک شود اما مگر من هیچ کس بودم.در حال خود نبودم.کیفی را که در دوشم بود بر زمین انداخته بودم و با گامهای آرام نزدیک آنها می شدم و اشک می ریختم. چطور می توانستم اشک نریزم در حالی که در این خانه فقط یک نفر زندگی می کرد و فقط همان یک نفر هم می تواننست کسی باشد که روی تخت خوابیده بود. نمی دانم آن همه آدم از کجا امده بودند که در کوچه جمع شده بودند و فقط راه مرا بسته بودند تا بتوانم خود را به او برسانم و من آنها را پس می زدم و راه خود را باز می کردم و آنقدر باز کردم تا اینکه به آن قسمتی که با نواری ورود ممنوع را اعلام کرده بودند رسیدم و خواستم رد شوم که نگذاشتند و من در حالی که رنگ به روی صورتم نداشتم و حتی زبانم نمی چرخید تا حرف بزنم به زور کلمات را پشت هم گذاشتم و با تته پته گفتم:

-این..مرده..درشو..یعنی..صورتش..باز..

نمی توانستم ادا کنم . مغزم از دیدن انچه که پیش رویم بود دچار شکه عجیبی شده بود و قلبم انگار آخرین تلاش هایش را می کرد تا بتواند مرا سر پا نگه دارد.صدای یکی از آن مامورین فوریت پزشکی امد که گفت:

-شما کی هستید؟

این حرف را که شنیدم نگاهم را از جسد به او دوختم و بعد ماندم چه بگویم . بگویم من چه نسبتی با او دارم. بگویم همسایه ای هستم که همیشه دزدکی نگاهش می کردم و این اواخر که برایم گل فرستاده بود دیگر نگاه هایم دزدکی نیود. اشک از چشمانم فرو ریخت و نمی دانستم رابطه من و این مرد را چگونه برایشان توضیح دهم که بالای سر کسی که مرده بود به من نخندند و مسخره ام نکنند. صدای دیگری که آمد نگاهم را به سمت او چرخاندم که یکی از مامورین پلیس بود. انگار به من مشکوک شده بود.

-اتفاقی افتاده خانم

با پشت دستم اشک هایم را از روی صورتم زدودم و با صدای خفه ای گفتم:

-نه...من خاطره بدی از این صحنه دارم...احساس کردم دوباره برگشتم به گذشته و همه چیز از اول شروع شده

و بعد از میان جمعیت گریختم و دیدم که همه مرا نگاه می کنند و بعضی ها که حرف هایم را باور کرده بودند احساس همدردی با من می کردند و صدایشان را می شنیدم که می گفتند بیچاره چه زجری کشیده و ندانستند که من هرگزدر زندگی ام به اندازه این چند دقیقه زجر نکشیده ام. می خواستم وارد خانه شوم که کسی گفت:

-خانم کیفتون

آنقدر اشک راه چشمانم را بسته بود که ندیدم حتی آنکسی که کیف را به من داد چه شکلی بود و انقدر صدایم ضعیف بود که نمی دانم فهمید از او تشکر کردم یا نه. وارد حیاط که شدم، در را که بستم همانجا روی زمین نشستم و زار زار گریه کردم و مطمئنا صدایم را شنیده بودند که می گفتند بیچاره چه گریه ای میکند و خدا به هیچ مسلمان و حتی کافری هم نشان دهد.وقتی که در میان گریه هایم حتی نام او را نمی دانستم تا بر زبان اورم و بعدش گریه ام شدیدتر شود، فهمیدم چه عشق بی نام و نشانی داشتم و دیگر هم فرصتی نبود تا بدانم نام ان مردی که هیچ کسم نبود ولی آنقدر بزرگ بود یا انقدر بزرگش کرده بودم که شده بود همه کسم، چیست. اصلا نمی توانستم باور کنم که همه چیز به این زودی و به این آسانی تمام شد و آن گلی که در لیوان نگه داشته بودم تا روزی به خانه او ببرم و در کنار پنجره اتاق خوابمان بگذارم و اولین هدیه ای را که گرفته بودم تا ابد نگهش دارم، قرار است بالای سر آرامگاهش بگذارم آنهم اگر بتوانم پیدایش کنم.که بعد از چند روزی خشک شود و پرپر شود و بعد در آغوش باد به ناکجا آباد برود.

گریه را که تمام کردم بلند شدم که صدای پایی را شنیدم و بعد همه مصیبتی را که فکر می کردم مراخواهد کشت فراموش کردم و با ترس به طرف صدا نگاه کردم و سایه ای را دیدم که به سمت درخت قطوری رفت و در پشت آن پنهان شد. نفسم بند امد و به سمت میله ای که به دیوار تکیه داده شده بود رفتم و ان را برداشتم. اما هر گز کار به انجا نکشید که از آن استفاده کنم چرا که وقتی به آن درخت نزدیک شدم کسی با دستانش راه نفسم را گرفت و من اول ترسیدم و خواستم جیغ بکشم که نتوانستم ، ولی بعد بوی آشنایی امد ، بویی که مرا از تکاپو کردن برای رهایی واداشت و به آن دستانی که دور دهانم بودند بوسه ای زدم که او هم حسش کرد و سرش را به گوشم نزدیک کرد و آرام گفت:

-جیکت در نمیاد وگرنه کارت تمومه

این حرف را که زد مرا از میان دستاشن رها کرد و بعد من چشم دوختم به مردی که فکر می کردم مرده است ولی او کنارم ایستاده بود در حالی که روی صورتش و پیشانی اش دانه های عرق جاری بود و کمی هم پریشان به نظر می رسید و فکر میکنم به خاطر بالا رفتن از دیوار خانه ما بود که لباس هایش خاکی شده بود وکثیف و من که کم زبان به شکر باز می کردم اشک ریختم و دهها بار گفتم خدایا شکرت که تو زنده ای و او هم بدون اینکه لبخدی بزند هی به من اشاره می کرد که آرام تر که دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و خودم را از گردنش آویزان کردم و چون قدم از شانه هایش بود مجبور بودم کمی خود را بالا بکشم تا بتوانم روی صورتش بوسه ای بنشانم و اشکهای شوق من با قطره های عرق او در هم آمیخت و انقدر مسرور از زنده بودنش بودم که حتی یک بار به ذهنم خطور نکرد که او برای چه اینجاست و برای چه از دیوار خانه ما بالارفته است و اصلا ان پلیس ها وآن جسدی که نمی دانستم از آن کیست آنجا چه می کردند.

بعد از مدتی که پی بردم او وقعا زنده است و اگر رهایش کنم محو نخواهد شد و نخواهد رفت دستانم را از دور گردنش باز کردم و کمی از او فاصله گرفتم و بعد دیدم که یک ابرویش را بالا انداخته و با لبخند کجی مرا نگاه می کند که باعث شد دست و پایم را گم کنم و سرم را به پایین بیاندازم .و بعد به خودم بیایم که چه کاری بود که کردم و چرا نتوانستم احساسات خود را کنترل کنم و این گونه و با این شدت خود را رسوا کردم و راز دلم را فاش. و از آن طرز نگاه کردنش هم معلوم بود که احساسات مرا به مسخره گرفته است و انگار که دارد یک نمایش مفرح می بیند نه دختری را که با تمام احساساتش کنارش ایستاده بود و گاه گاهی این فکر ها که او مرا جدی نمی گرفت و فقط وسیله ای بودم برای اسباب خنده و شوخی اش دلم را می شکست و روحم را زخمی می کرد اما پوست کلفت تراز آن بودم که به این فکر ها میدان دهم. واین همان اتفاقی بود که نیافتاد اما همیشه تنم می لرزید که اگر می افتاد چه می شد و من چه کار می کردم.

وقتی که آن لبخند کجش را جمع نکرد و ان ابروهایش را پایین نیاورد، سرم را پایین انداختم و گفتم:

-فکر کردم خدایی نکرده بلایی سرت اومده

او آرام گفت:

-دیدم گریه می کردی...

و بعد دستاشن را زیر چانه ام گذاشت و سرم را بالا آورد و گفت:

-ببینمت

و به چشمانم که بارانی شده بود از یادآوری آنچه که فکر می کردم اتفاق افتاده، خیره شد و من نتوانستم تاب بیاورم و دوباره سرم را پایین انداختم و صدای او را شنیدم که گفت:

داری گریه می کنی؟

این حرف را که زد صورتم را با دستانم پوشاندم و در میان هق هق گره هایم گفتم:

-نمی تونم فکرشو بکنم که دیگه قرار نبود ببینمت..

-از من خوشت میاد؟

و هرگز فراموش نمی کنم که با چه لحنی این حرف را زد. انگار که مسخره ترین کار دنیا این بود که من عاشق او شوم و یا شاید کسی عاشق او شود و یا شاید فکر می کرد که من لیاقت او را ندارم و در شان او نیست که دختری مانند من عاشقش بشود.نمی دانم چرا آنقدر زود رنج شده بودم که با هر حرفی می رنجیدم و دلم می شکست و به خاطر همین دستان را از روی صورتم برداشتم و دوباره به او زل زدم و با بغض جواب دادم :

-مگه چه اشکالی داره؟

او سر تا پایم ورانداز کرد و گفت:

-من که هیچ اشکالی توش نمی بینم اما تو هم نمیبینی؟

ار حرف هایش سردر نمی آوردم.می دانم که اگر هر کس دیگری بود و می فهمید که عاشقش شده ام سر از پا نمی شناخت ولی او ..

-منظورت رو نمی فهمم

می خواست جواب بدهد که در خانه به صدا در امد و هر دو مان به آن سمت نگاه کردیم و دیدم که چهره اش عوض شد و اخمو شد و جدی و بعد مرا به طرف در هل داد وگفت:

-برو دروباز کن..اگه پلیس بود نباید بگی منو می شناسی..

و بعد در میان بهت و ناباوری من اسلحه ای را به سویم نشانه گرفت و به من اطمینان داد که از فاصله دور هم می تواند حسابم را برسد و ندانست که سلاحی که مرا این گونه خلع کرده بود عشقی بود که نسبت به او داشتم نه اسلحه ای که شقیقه ام را نشانه گرفته بود همان وقت بود که فهمیدم اشکال عاشقی من کجاست. گیج شده بودم و نمی دانستم مگر چه کار کرده بود که از دست پلیسها فرار می کرد و اصلا امروز چرا اینگونه می گذشت و اتفاق های عجیب و غریب می افتاد و چرا آن کسی که دوستش داشتم انقدر راز آلود بود و چرا پلیس آنجا بود و چه شده بود که آن جسد کنار در خانه او خوابیده بود و چه شده بود که من باید به آن پلیس دروغ می گفتم و مگر چنین اتفاقهایی فقط در فیلمها نمی افتند و بعد که آن سکانش تمام شد کسی می گوید کات و دوباره همه چیز به حالت اولش برمی گردد و حتما برای من هم همینطور است و بعد از اینکه با آن دروغم پلیس را دست به سر کردم کسی می گوید کات وبعد پلیس ها می روند و ان جسد بلند می شود و می رود پی زندگیش و لابد می گوید مردن حتی در فیلم هم سخت است و بعد آن مرد که به خاطرش چنین منگ شده بودم می رود به خانه اش و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و فکر می کنم گاهی عشق هر چقدر دست نیافتنی تر باشد باشکوه تر می شود و چه خوب شد که برویم نیاورد ان بغل کردن را . ولی افسوس که فیلم نبود و بعد ها بیشتر افسوسش را خوردم که چرا فیلم نبود.

با تردید به سوی در گام برداشتم و آرزو کردم که هرگز این به انجا نرسم اما رسیدم و اتفاقا پلیس را که عکسی در دستانش بود دیدم که سلام کرد و بعد هم خودش را معرفی کرد و بعد عکس آن کسی را که اسلحه به دست از فاصله ای دور مرا هدف قرار داده بود نشان داد و پرسید :

-این عکسو می شناسید

من دیدم که دروغ بزرگی است که آدم همسایه ای را که همیشه در بالکنش می ایستد و سیگار می کشد و و اتفاقا همه همسایه ها هم او را دیده اند بگوید نه و گفتم:

-همسایه روبرویی مون هستند. اتفاقی افتاده؟

-چند وقت اینجا زندگی می کنند؟

آب دهانم را قورت دادم و با لرزشی که در صدایم محسوس بود گفتم:

-حدودا دو ماهی می شه..شایدم کمتر.اتفاقی افتاده؟

-شما تا حه می شناسیدش؟

مدتی مکث کردم و دستم را که روی در بود و از شدت لرزش و دلهره سرانگشتانش قرمز شده بود مشت کردم و پایین آوردم و گفتم:

-نمیشناسمش . فقط دیدمشون..چون زیاد رو بالکن وامیستن..چطور اتفاقی افتاده؟

پلیسی که روبرویم ایستاده بود عکس را پایین آورد و بعد چشمانش را تیز کرد و دیدم که خیلی دلش میخواهد بیاید و حیاط را بگردد و دلیلش این بود که من نتوانسته بودم ترس را کنترل کنم و خودش را نشان داده بود و همین امر باعث شده بود شک کند اما حتما با خود فکرکرده بود که این دختر بچه دبیرستانی را با آن مرد خطرناک چه کار و شاید هم فکر نکرده بود . هر چه بود دیگر تو نیامد فقط با دلسوزی منی را که چشمانم از شدت گریه قرمز شده بود نگاه کرد و گفت:

-چرا انقدر مضطربین؟.

شاید اگر ریگی در کفشم نبود می گفتم که مسئله شخصی است و لزومی ندارد جواب بدهم اما ریگی به کفشم بود و برای اینکه ترحم او را نسبت به خودم جلب کنم گفتم:

-مادرم عمل حساسی داره که ممکنه بعدش دیگه هیچ وقت بهوش نیاد

و بگریه کردم و او هم به نشانه همدردی گفت:

-خدا شفاشون بده..به هر حال اگه این آقا رو دیدید مارو مطلع کنید...برای امنیت خودتون هم که شده این کارو بکنید

این حرف را که زد خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بگویم ان مردی که در جستجویش هستید همینجاست و ببینید همانجا کنار درخت ایستاده و می خواهد با اسلحه اش مغز مرا سوراخ کند اما زبانم نچرخید و نگفتم و فقط خدا می داند که نگفتنم از روی ترس نبود بلکه به خاطر خودم بود.می ترسیدم از دستش بدهم و یا شاید بیشتر از آن می ترسیدم او از من متنفر شود و دیگر هرگز نگاهم نکند و دیگر سیگار نکشد و روی بالکن نیاید و جوان بودم و جز خودم را و دلم را چیزی را نمی دیدم و حتی عقلم را هم قاطی تصمیم هایی که با هوس ها و دلم می گرفتم نمی کردم و فکر می کردم زندگی همین الان است و نمی دانستم اشتباه الانم می شود کابوس فردا و فرداهایم وبعد ها چوب هوس هایم را زیاد خوردم یعنی زمانیکه هیچ شبی با آرامش به خواب نرفتم و در هیچ رویایی و خوابی هم آرامش نداشتم.و فقط خدا می داند که نگفتنم به خاطر ترس نبود و بعد ها که هر وقت به یادش می افتادم و بی قرار می شدم خیلی سعی کردم توجیه کنم که لابد ترسیدم که نگفتم و اگر می گفتم او مرا می کشت اما حتی همان زمان هم می دانستم که چرا نگفتم . با این حال شاید هر کس دیگری هم جای من بود نمی گفت فقط فرق من با آنها در دلیل نگفتنمان بود.

پلیس که رفت او هنوز انجا ایستاده بود و به بی پروایی گذشته نمی توانستم نزدیکش بشوم چراکه برایم مسلم شده بود که او مجرم است و لابد ان مرد را هم این کشته .من نرفتم اما او به طرفم امد و دستش را روی دهانم گذاشت و دیگر بر ان ها بوسه نزدم و او مرا درون انباری بردو با دستمالی هم دهانم را بست تا صدایم در نیاید و با طنابی دستم را بست تا تقلا نکنم و بعد مرا روی زمین نشاند و خودش هم روبرویم نشست و برایم حرف زد و از زنی گفت که عکسش را دیده بودم و بچه ای که در آغوشش بود و اینکه چطور در یک روز بارانی با اتومبیلی تصادف کردند که راننده اش خودش بود و مجبور بود اینکار را بکند و چرا که زنش تازگی ها پاپیش می شد و می خواست سر از کارهایش در بیاورد و بالاخره هم فهمید که این مردیکه پدر بچه اوست چه کارهایی می کند و و بالاخره این فضولی کاردستش داد و همچنین برایم قسم خورد که او بچه را ندید که قرار بود پیش پرستارش باشد اما نبود و همین شد که بچه هم به پای مادرش سوخت و هر دو به پای مردی که به کشورش و مردم کشورش خیانت می کرد با معامله های میلیاردی داروهای تقلبی .من هم فقط اشک می ریختم وبا خود می گفتم که مادر زن عمویم حتما تا حال خیلی تنها مانده و باز هم دلشوره گرفته ونمی توانستم در مورد موضوعی که امروز اتفاق افتاده بود فکر کنم و با خود گفتم که بگذار فردا در موردش فکر می کنم همانگونه که اسکارلت، شخصیت رمان بر باد رفته ، می کرد.

برچسب: فصل سوم قسمت پنجم game of thrones,دانلود فصل سوم قسمت پنجم سریال game of thrones,دانلود فصل سوم قسمت پنجم خاطرات خون آشام,اواتار فصل سوم قسمت پنجم,دانلود فصل سوم قسمت پنجم game of thrones,دانلود فصل سوم قسمت پنجم سریال arrow,دانلود فصل سوم قسمت پنجم arrow,دانلود فصل سوم قسمت پنجم the walking dead,دانلود فصل سوم قسمت پنجم اسپارتاکوس,کارتون آواتار فصل سوم قسمت پنجم, نویسنده: آبتین حسینیان تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 23:46

صفحه بندی