خرید بک لینک

بعد از آن روز که آب پاکی را روی دستش ریختم و گفتم آن کسی که او فکر می کند نیستم دیگر پاپیم نشد وهمین هم کار مرا راحت کرده بود و نیاز نبود که از او فرار کنم و همین کافی بود که از او متنفر باشم. البته حالا که فرهاد رهایم کرده بود بچه ها راحتم نمی گذاشتند. چرا که هر بار که مرا می دیدند از من در مورد او می پرسیدند و خیلی دوست داشتند بدانند که من با او چه نسبتی دارم که استاد از همان روز اول برخوردش با من فرق میکرد و حتی در سالن با من همصحبت شده و من به این کنجکاوی بچگانه شان لبخند سردی می زدم و می گفتم که اول از همه به هیچ کسی ربطی ندارد و بعد که قیافه اشان درهم می رفت می خندیدم و می گفتم که شوخی کردم و استاد با من هیچ نسبتی ندارد و بعد در دلم می گفتم هرچند می توانست داشته باشد و به خوبی هایش که فکر میکردم و اینکه چقدر آقا بود آرزو می کردم و می گفتم کاش می توانست داشته باشد. نمی دانم باور می کردند یا نه اما می دیدم که بعضی هاشان دوباره سراغم می آیند و می گویند پس چرا یک طوری نگاهت می کند و چرا هر وقت چشمش به تو می افتد لبخند روی لب هایش می آید و هر وقت که تو صحبت می کنی چشم از تو برنمی دارد و هر وقت هم که ناراحتی او اخم می کند و هر وقت که خوشحالی او می خندد و پس این چه رابطه ای است که بین شماست و من که متوجه هیچ کدامشان تا به حال نشده بودم نمی توانم چیزی بگویم جز اینکه باور کنید من با آن آقا نه نسبتی دارم و محض اطلاع شما نه نسبتی خواهم داشت و بروید دلتان راخوش کنید که کی بیاید و حلقه ازدواج را در دستتان بکند و آن ها هم با اخم می گفتند که منظور ما این نیست و کلا کنجکاو شده ایم و بعد می رفتند. می رفتند و تا مدتی مرا راحت می گذاشتند اما اینبار خودم بودم که روی حرکات او دقت می کردم و می فهمیدم که آنها راست میگویند و او تمام حواسش به من است و من هرگز در عمرم کسی را نداشتم که انقدر روی من دقت داشته باشد و انقدر هم همه حواسش را به من بدهد و در عین حال بداند که چقدر از او بدم می آید.

یادم می آید رزوهای اول سال نو بود و من با زخمی کهنه به استقبالش می رفتم و چون خیلی حال درست حسابی نداشتم عمویم مرا پیش خواهرم برد و گفت چند روزی آنجا بمانم و به خواهرم سفارش کرد تا هوای مرا داشته باشد و شاید او چون من بود فهمید که هیچ چیزی حالم را کمی بهتر نمی کند جز دیدن کسی که بوی مادرمان را می داد وبه همین خاطر بود که همان روز اول سال نو اولین جایی که رفتیم خانه خاله مان بود. او را در آغوش گرفتیم و در حالی که اصلا فراموش کرده بودیم باید روزهای سال نو را تبریک بگوییم به خاطر نبودن پدر مادرمان با او اشک ریختیم و بعدهم با یاد آوری خاطراتمان که بیشتر در ذهن خواهرم بود تا من و انچه که خاله از مادرمان تعریف می کرد از خنده ریسه رفتیم و در نهایت باز هم همه شیرینی خاطره ها به تلخی گرایید و بی انکه خود بخواهیم گریستیم و در حال پاک کردن اشک هایمان بودیم که درخانه به صدا در امد و فائزه به همراه برادرش فرهاد داخل شدند. فکر می کنم تنها چیزی که کم داشتم همین بود که او مرا در حال گریه کردن ببیند. به خاطر همین بعد از سلام علیک کردن با آنها به دستشویی رفتم و صورتم را شستم وهمینکه پایم را بیرون گذاشتم او چند قدم آن ورتر ایستاده بود. خواستم بی تفاوت از کنارش بگذرم که سد راهم شد و گفت:

-مشکلی پیش اومده گریه می کردید؟

چند لحظه ای به او که با نگرانی به من زل زده بود نگاه کردم. درست بود که مانند گذشته از او بدم نمی آمد اما با این حال نمی توانستم در حالی که دلم پر از غصه بود و دلتنگی به رویش لبخند بزنم و بگویم که نه هیچ مشکلی پیش نیامده و به جای ان آهی کشیدم و گفتم:

-بعضی وقت ها مشکل پیش نمیاد..بلکه از گذشته می مونه..هیچ وقتم حل نمی شه

خواستم ازکنارش بگذرم که گفت:

-به خاطر همینه همیشه ناراحتید..

دست هایم را مشت کردم و گفتم:

-مگه کار دیکه ای از دستم برمیاد

متوجه شدم که نگاهی به دست های مشت کرده ام کرد و بعد با تاسف گفت:

-نمی دونم..ولی راستشو بخواید می خوام یه مشکلی هم به مشکلاتتون اضافه کنم

با تعجب نگاهش کردم و متوجه لبخندی شدم که روی لب هایش نشست.

-منظورتون رو نمی فهمم.

او به من نزدیک تر شد و در حالی که تن صدایش را پایین آورده بود گفت:

-می دونم موقعیت خوبی رو برای این پیشنهاد انتخاب نکردم..ولی خوب هیچ موقعیتی را هم پیدا نکردم که با دادن پیشنهادم اگه ناراحت شدید راحت بزنید زیر گوشم..

-ببینید استاد...من واقعا حوصله ندارم..اصلا برای چی باید من همچین کاری بکنم ؟

او سرش را پایین انداخت و بعد از مدتی که من کاملا کلافه شده بودم و دلم می خواست قبل از آنکه سرش را بالا بیاورد از آنجا بروم و حتی از خانه خاله ام تا چشمم به او نیافتد او نفس عمیقی کشید و به چشمهایم خیره شد و گفت:

-چون می خوام بهتون پیشنهاد ازدواج بدم.

چقدر دلم می خواست بعد از این پیشنهاد عصبانی و ناراحت بشوم و بعد که چشمانم از شدت عصبانیت سرخ شد به صورتش ضربه ای بزنم و با نفرت بگویم که نه حالا و نه هیچ زمان دیگری هرگز با او ازدواج نمی کنم اما هیچ کدام این کارها را نکردم و فقط به جبران گذشته و برای اینکه قلبم التیام پیدا کند و کمی آرام شود همانجا به او گفتم نه. ولی شاید او هم فهمید که این نه هرگز نه نمی ماند که بعد از یک ماه دوباره این پیشنهادش را مطرح کرد آنهم در حالی که با خانواده اش به خانه امان امده بودند و باز هم همان نه را شنید و یادم می آید روز بعدش در کافه دانشگاه نشسته بودم و می خواستم چایی بخورم که او هم آمد و روبرویم نشست و در حالی که یک شاخه گل رز سرخ را کنار فنجانم گذاشت گفت:

-فکر می کنم دیگه بی حساب شدی بهار خانم

گل رزی را که کنار فنجانم بود برداشتم ودوباره به او برگرداندم و گفتم:

-پس اجازه بدید فکرکنم

از روی صندلی بلند شدم و از کافه بیرون رفتم و از همان وقت که پایم را از کافه بیرون گذاشتم تا نزدیک یک ماه فکر کردم. به اینکه به چه دلیلی باید زن مردی بشوم که هم از من بزرگ بود و هم یک بار ازدواج کرده بود و هم یک بار هم مرا پس زده بود که البته ان را با او بی حساب شدم و بعد با خود فکر می کردم که چرا نباید با مردی ازدواج کنم که هم بزرگ بود و می توانست جای پدر برایم باشد و هم یک بار ازدواج کرده بود و شکست را چون من تجربه کرده بود و می فهمید که زندگی یک مسیر صاف و هموار نیست و او نیز چون من بارها که نه اما حداقل یک بار پستی و بلندی را طی کرده بود و غم را حس کرده بود و بی وفایی را نیز و چرا نباید با او زادواج کنم در حالی که مهربان بود و نسبت به منی که کوچک بودم اما غم های بزرگ را تجربه کرده بودم دلسوز و از میان تمام کسانی که در دانشگاه بودند و در زندگیم نیز، تنها کسی بود که فکر می کردم مرا می فهمد و می خواهد و دوست می دارد و به خاطر همین بود که بعد از یک ماه ، شب را بیدار ماندم و با خود عهد بستم که آن مردی را که روی ایوانش سیگار می کشید را فراموش کنم و دیگر هرگز دلم برای او تنگ نشود و هرگز حسرت این را نخورم که کاش او فرار نمی کرد و می ماند و بعد با هم ازدواج می کردیم و ان وقت من دیگر هیچ چیزی در زندگیم کم نداشتم . با خود عهد بستم او را فراموش کنم و بعد از این تصمیم بگیرم که فرهاد را دوست داشته باشم که مرد بهتری بود و خیلی مرد بهتری بود و حداقل اینکه هرگز کسی را نکشته بود و تنها گناهی که از او سراغ داشتم این بود که دستش را روی زن قبلی اش بلند کرده بود که البته نمی دانم چنین مرد مهربانی چطور توانسته بود این کار را بکند و به خاطر همین بود که تازگی ها شک کرده بودم که نکند اصلا ان زن بوده که فرهاد را عاصی کرده و گرنه فرهاد که چنین آدمی نیست و اتفاقا نسبت به خانم ها احترام خاصی قائل بود و این را از محبت هایی که به فائزه می کرد و کارهایی که برایش انجام می داد می فهمیدم. و فردای ان شب بود که ان مرد را در شب تاریک جا گذاشتم و البته عذاب وجدان فراری دادنش را نه که فکر می کنم هرگز نمی توانم فراموشش کنم نه تا وقتی که بدانم او مرده است و به دانشگاه رفتم و مسیرم را به سمت اتاق کار او کج کردم و دیدم که از اتاقش خارج شد و احتمالا وقت کلاسش بود. تازه داشت در را می بست که چشمانش به من افتاد و روی صورتش لبخند وسیعی نشست و گفت:

-امروز که کلاس نداری بهار خانم اینجا چی کار می کنی؟

خیلی دلم می خواست که به او بگویم از تو ممنونم که حواست به همه چیز هست حتی برنامه کلاسی من. چقدر چنین ادمی را در زندگی ام کم داشتم تا به او تکیه کنم و همه چیز را به او بسپارم و آسوده زندگی کنم و خم به ابرو نیاورم. کاش پیش از اینها با او آشنا می شدم و دلبسته اش می شدم. به چشمان منتظرش زل زدم و گفتم:

-اومدم حرف بزنم

ابروهایش را بالا انداخت و گفت:

-خوب کاری کردی..بیا تو

و بعد به سمت اتاق اشاره کرد و من با تردید وارد شدم انگار هنوز مطمئن نبودم که از گذشته ام با او حرف بزنم یا نه. می ترسیدم ازپیشنهادش پشیمان شود و من دوباره تنها بمانم و دیگر هرگز نتوانم این تنهایی ام را با کسی پر کنم و به خاطر همین بود که به سمت او که داشت در را می بست برگشتم و او با تعجب پرسید:

-اتفاقی افتاده؟

به چهره مهربان ونگرانش که نگاه کردم فهمیدم دلم نمی خواهد هرگز و هرگز او را از دست دهم، حتی به قیمت اینکه چیز هایی را از او پنهان کنم و به همین خاطر سعی کردم خود را آرام نشان دهم و بعد روی صندلی نشستم و او نیز روبرویم و گفتم:

-من در مورد شما خیلی فکر کردم ..می خوام باهاتون ازدواج کنم.اما یه درخواستی ازتون دارم..می خوام مراقب من باشید..می خوام بعضی وقت ها برام پدر باشین...من نمی دونم شما برای چی آنقد به ازدواجمون اصرار می کنید اما من می دونم چرا می خوام قبول کنم..من احتیاج به آدمی مثل شما دارم تا مجبور نباشم خودمو حتی برای خودم هم قوی نشون بدم..می خوام ضعیف باشم و دلم به این گرم باشه که یه ادم قوی کنار خودم دارم.من عادت کردم که همیشه مشکلاتم را به کسی نگم و تنهایی به دوشم بکشم..اما حالا می خوام اون عادتو از سرم بندازم..شاید براتون مسخره باشه که به این دلایل دارم باهاتون ازدواج می کنم اما خوب برای آدمی مثل من که همه زندگیش حسرت این چیزا رو داشته نمی تونه دلیل غیر منطقی باشه..اگه فکر می کنید می تونید همچین آدمی باشد و یا اصلا همچین ادمی هستید ...

نتوانتسم ادامه اش را بگویم. او امده بود و دست هایم را گرفته بود و برای اینکه حسن نیت خود را نشان دهد بوسه پدرانه روی پیشانیم زد و بعد هم به من اطمینان داد که همه کس من می شود اگر و اگر هرگز او را تنها نگذارم و من هم قبول کردم و قول دادم که همانگونه خواهم بود و چه می دانستم روزی می اید که زیر قولم می زنم و مردی به این خوبی را که معنای زندگی و اصلا رنگ زندگی را برایم تغییرداده بود تنها می گذارم.

تابستان همان سال بود که من و او بعد از یک جشن کوچک به عقد هم در آمدیم و زندگی مان را در خانه فرهاد یعنی همان خانه ای که با زن سابقش در ان زندگی می کرد، شروع کردیم و چه زندگی شیرینی داشتیم و چه روزهای خوبی که هرگز فکرش را هم نمی کردم بتوانم داشته باشم و فکر می کنم تنها زمانی که زندگی روی خوشش را به من نشان داد همان زمان بود. نمی توانم از خوبی فرهاد بگویم که بی پایان بود و نمی توانم از خوشبختی خودم بگویم که بی اندازه بود و طوری احساس شادی می کردم که انگار هرگز غمگین نبوده ام.

زندگی همان طور سپری می شد که من می خواستم. فرهاد تصمیم می گرفت و من به تصمیماتش با تمام وجودم تن می دادم ومانند کودکی بودم که فقط دلش می خواست بازی کند و من کسی بودم که نتوانسته بودم کودکی ام را تکمیل کنم و هرگز فرصتش را نداشتم اما حالا فرهاد این فرصت را به من داده بود که فقط دنبال شادی باشم و هرگز غم نخورم و هرگز کمبود چیزی را احساس نکنم. فرهاد دوست داشت من بچگی کنم و خوش بگذرانم و به خاطر من بود که با وجود علاقه زیادی که به بچه داشت همان اول زندگی قاطعانه گفت که تا چند سال دیگر بچه نمی خواهد و من هم به خاطر او بود که در پنجمین ماه زندگی مشترکمان باردار شدم و وقتی به او گفتم که من مادر می شوم و او پدر، با اینکه شادی را و ذوق بیش از اندازه را در چشمانش دیدم ،با این حال او اخم کرد و گفت که می توانیم بعدا هم بچه دار شویم و خیال می کرد که این بارداری ناخواسته است اما زمانی که دست هایم رادور گردنش حلقه کردم و خواهش کردم که از دستم عصبانی نباشد و بگذارد بچه را نگه دارم ،او تسلیم دلش شد و قبول کرد و البته که از خدایش بود.

همه چیز خوب بود و فرهاد از همه چیز خوبتر و بعد ها تنها چیزی که برای من خوب ماند همان فرهاد بود . چرا که بعد از زایمان دچارافسردگی شدید شدم . چیزی که انتظارش را نداشتم اما زمینه اش را چرا و همه ان چیز هایی که قبل از ازدواج با فرهاد آزارم می داد حالا با وضوح بیشتری جلوی چشمانم بودند و با بی رحمی کشنده تری ازارم می دادند و در عین حال نمی توانستم در موردشان با فرهاد صحبت کنم. دوباره احساس تنهایی می کردم و دوباره کابوس های شبانه ام شروع شده بود و من هیچ شبی در ارامش به خواب نمی رفتم مگر اینکه من زودتر از او به خواب بروم و به خاطر همین بود که همیشه فرهاد صبر می کرد تا من بخوابم و بعد که نفس های مرا می شنید که منظم شده اند و آرام ،او هم چشمهایش را می بست و می خوابید، حتی اگر به خواب رفتن من تا ساعاتی بعد از نیمه های شب نیز طول می کشید و حتی گاهی وقت تا نزدیکی خود صبح نمی خوابید چرا که من نمی توانستم بخوابم. او مرد خوبی بود.هرگز فراموش نمی کنم که برای بزرگ کردن یکتا او بیشتر از من زحمت کشید و بیشتر شبها زودتر از من بیدار می شد تا خوابم بهم نریزد و بیشتر روزها ساعت کارش را کم می کرد و زود به خانه می امد تا یکتا را بازی دهد و من به خود برسم و برای خود زندگی کنم و احساس خستگی نکنم. اما چیزی که مرا خسته کرده بود این بود که دچار وسواس فکری شده بودم و فکر میکردم که مادر خوبی برای یکتا و همسر خوبی برای فرهاد نیستم. مخصوصا اینکه یک روز که فرهاد به خانه امد و خیلی هم حوصله نداشت از لباس هایش بوی ادکلنی را شنیدم که نه من داشتم و نه او. چقدر ان شب گریه کردم و در تمام طول زندگیم تنها شبی بود که فرهاد قبل از من خوابید و من هم تمام شب بیدار ماندم و زمانی به خواب رفتم که خورشید از پس کوه دمیده بود. و برای اینکه دیگر ان شب تکرار نشود خودم را تغییر دادم.نه درونم را که ظاهرم را. می خندیدم در حالیکه دلم می خواست گریه کنم، کودکم را ناز می کردم درحالی که دلم می خواست دست از سرم بردارد و نزد پدرش برود.روی تخت فرهاد را با اغوش باز می پذیرفتم در حالی که دلم می خواست پشتم را به او کنم و بگویم که راحتم بگذارد و بعد به خواب روم. از خواب بلند می شدم و مانند آدمهای عاشق برای او صبحانه اماده میکردم در حالی که دلم می خواست تا خود شب در تخت بمانم و اقرار می کنم که خوب نقش بازی کردم و این نقش بازی کردنم سه سال طول کشید. سه سال هم به خود و هم به فرهاد و هم به یکتا دروغ گفتم. سه سال نقش کسی را بازی کردم که نبودم. چرا که کسی من واقعی ام را نمی خواست همانطور که فرهاد یک شب به من فهماند نمی خواهد.اما دیگر خسته شده بودم.از فرهاد بدم امده بود وفکر می کردم که زندانی اش هستم و یکتا هم بندی است که به پاهایم بسته شده و نمیگذارد خودم باشم.این نقش بازی کردن کار دستم داد و در نهایت باعث شد از کسانی که به خاطرشان وارد این بازی شده بودم نفرت پیدا کنم و دیوانه شوم که یک شب فرهاد را پس پس بزنم و صبح یکتا را به فائزه بسپارم و بعد چمدان کوچکی را بردارم و از آدمی که میخواست برای دیگران زندگی کند فرار کنم .

وقت رفتن است .

چهره ای شکسته ، خسته از برون جواب می دهد :

نوبت من است ؟

من در انتظار یک اشاره ام .

حرفهای خویش را ،

از تمام مردم جهان نهفته ام .

با درخت و چاه و چشمه هم نگفته ام .

مثل قصه شنیده آه !

نشنود کسی دوباره ام .

ای که بعد من درون گاهواره ات سالهای سال

می روی به سوی مهر ،

می روی به سوی ماه .

یک درنگ

یک نگاه

روی راهی از ازل کشیده تا ابد

در میان برگهای زرد

می تپد به یاد تو هنوز

قلب پاره پاره ام

فریدون مشیری

برچسب: فصل 3 قسمت 11 arrow,فصل سوم قسمت دهم arrow,فصل سوم قسمت اخر عمر گل لاله, نویسنده: آبتین حسینیان تاريخ: دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت: 9:04

صفحه بندی