خرید بک لینک

نمی دانم چرا هنوز هم منتظر هستم تا فرهاد بیاید در حالی که روی نیمکت های داخل حیاط بیمارستان نشسته ام و دخترم در آغوشم ارمیده است و در کنارم کیف کوچکی است که لباس های کوچک دخترم را در آن گذاشته ام. هنوز روی نیمکت نشسته ام و به انبوه آدم هایی که می آیند و میروند چشم دوخته ام و منتظرم در میانشان فرهاد را ببینم و به او بگویم که می دانستم برمی گردی و می دانستم دل بزرگی داری و چه خوب شد که فهمیدی همه تقصیرات به گردن من نبود و من خود قربانی اشتباه شیرینی در گذشته شدم که از تو پنهان نباشد اگر نمی آمدی می خواستم آن اشتباه شیرین را در آغوش بکشم و خوب شد که آمدی فرهاد جان..خوب شد چشم انتظارم نذاشتی..خوب شد مرا از این بلاتکلیفی درآوردی..داشتم بین انتخاب او و روزی برگشتن تو می لغزیدم و او را انتخاب می کردم و تو مانند همیشه فرشته نجاتم هستی که می آیی و مرا از غرق شدن در این مرداب نجات می دهی..اما چشمانم به در بیمارستان خشک می شود و او نمی آید و مبینم که دوست دارم در همین مرداب غرق شوم اما دیگر غرورم را بیش از این زیر پا له نکنم و خود را بیش از این تحقیر، که فرهاد می دانست امروز ترخیص خواهم شد که خودم به او خبر داده بودم و او در سکوت گوش داده بود و اصلا این مرد را نمی فهمم که چرا آنقدر دیر می بخشد و یا اصلا نمی بخشد و مگر من به اختیار خودم این بلاها سرم امده بود و اگر کمی و کمی به زندگی امان علاقه داشت، کمی زاویه دیدش را تغییرمی داد و آنقر این کار را می کرد و زاویه اش را می چرخانید تا به نقطه ای می رسید که از چشمان من به ماجرا نگاه کند ، شاید ان وقت می شد کمی گذشت کند و به زندگی من و مهم تر از آن دخترمان یکتا پشت نکند و او را قربانی غرور و تعصب بی جای مردانه اش نکند و چه سود که او نیامد و من همچنان در تاریکی روی نیمکت نشسته ام و انگار باورم نمی شود که فرهاد آنقدر سنگدل باشد و حتی اگر باور نکنم او بود. از روی نیمکت بلند می شوم و با پاهایی که نمی آیند و برای نرفتن مقاومت می کنند و می دانم حرفشان چیست و از من می خواهند بیشتر منتظر بمانم و اصلا تا خود صبح که هوا روشن می شود همانجا روی نیمکت بنشینم و اگر تحملش را داشتم تا بعد ازظهر فردا هم به خاطر آینده ام و به خاطر یکتا همان کار را بکنم ، به سوی در بیمارستان گام برمی دارم و برای اینکه آنها را از این امیدورای بیهوده خلاصشان کنم وخود را نیز ،می گویم:

-حتی اگه تا زمان مرگم هم روی اون نیمکت بنشینم و بعد هم بمیرم و جز اسکلتی ازم نمونه بازهم فرهاد نمیاد که فکر می کنم توان بخشیدن من رو نداره و زیاد هم نباید ازش گله کنم که اون قبلا هم زنی داشته که ترکش کرده و شاید بهتره من زاویه دید خودم رو عوض کنم و نه اون ...چه اعتمادی به زنی مثل من هست که چندسال دیگه دوباره دچار این مشکل نشه و دوباره هوای رفتن به سرش نزنه و حتی اگه اینطورم نباشه اعتماد کردن به زنی که یک بار اشتباه بزرگ وخودخواهانه ای کرده سخته..

چند قدمی برنداشته ام که دخترم ازخواب بلند می شود و با دهانش خمیازه بلندی می کشد و همین که چشمان آبی و درخشانش به من می افتد لبخند روی لب هایش می نشیند و کلام ناگفته اش را می شنوم که می گوید تا پشیمان نشده ای برو و به سمت پدرم برو و من می روم در حالی که هنوز هم قدم هایم سست هستند و هنوز هم یک نیروی دیگری مرا وامی دارد تا برگردم و روی نیمکت بنشینم و بنشینم تا آن زمان که معجزه ای رخ دهد ودلی که شکسته بود التیام پیدا کند و مهربان شود و نرم شود و بتواند از گذشته ام بگذرد، نه از من و چون به نظر محال می رسد دیگر مجال برگشتن به خود نمی دهم و از بیمارستان خارج می شوم و به سمت خانه ای می روم که سالها بود از صاحبش خبری نداشتم .

زمانی که به آنجا می رسم و به آن کوچه، خاطرات با تمام قدرتشان به سمتم هجوم می اورند و در تاریکی شب بهخانه ای زل می زنم و به بالکنی که روزی همان مردی که پدر بچه ام است روی آن می ایستاد وسیگار می کشید و گاهی وقت ها هم به منی که سعی می کردم ادایش را در بیاورم نگاهی می کرد و یادم باشد اگر توانستم ببنیمش از او بپرسم که آنوقت ها در مورد من چه فکر می کرد و اصلا به ذهنش هم خطور می کرد که با ان بچگی ام عاشق مردی مانند او بشوم. آنقدر عاشق، که دنیا را با تمام آدم هایش به خاطر او زیر پا بگذارم و چوب این کارم را هم خوردم و به جای تمامی آدم هایی که او در بدبختی اشان سهم داشت و در قتلشان نیز ، من جان دادم و یادم هست که چندین بار تا دم مرگ پیش رفتم و برگشتم و فکر می کنم سزایم بود که هزاران بار بمیرم و هزاران بار طعم مرگ را بچشم و هزاران بار ندانم که چوب کدامین گناه را می خورم که اگر می دانستم به مراتب قابل تحمل تر بود. به در خانه می رسم و بعد از اینکه نگاهی به نمای خانه می کنم لبخند روی لب هایم می نشیند و زنگ را می فشارم و در مدتی که آن پیرزن بتواند با ان کمردرد و پادررش بیاید و در را باز کند به اتاقی زل می زنم که پشت پرده اش، جوانی ام را جا گذاشته بودم و آن روزهای خوش و بی خیالی را و میبینم که چراغش روشن است و حدس می زنم کس دیگری اینجا زندگی می کند و آرزو می کنم که کاش هرگز به بالکن خانه روبرویی اش چشم نیاندازد و و به هر ادمی و مخصوصا ادمهای مرموزی که سیگار بر لب می گذارند نگاه نکند و اگر هم نگاه کرد ، عاشق نشود. در که باز می شود دختر جوانی را میبینم که تقریبا همسن سال من است منتها نه مانند من افتاده و رنج دیده. لبخند می زنم و می گویم:

-ببخشید قبلا اینجا منزل یه خانم میانسالی بود که

او حرفم را تمام نکرده در را برایم باز می کند و می گوید :

-هنوزم هست

و من داخل می شوم و دخترم راکه دوباره بعد از چرتی کوتاه چشمهایش را باز می کند بیشتر به خود می چسبانم و وارد ساختمان می شوم و با دیدن عصاهایی که به مبل تکیه داده شده بود و زنی که روی مبل نشسته بود به سمتش می روم و روبرویش می ایستم و او را می بینم که کمی گنگ نگاهم می کند و انگار هیچ چیزی از من در ذهن ندارد و فقط برای ادب است که می گوید:

-سلام دخترم بشین..

روی زمین و کنار او زانو می زنم و به چهره او که عداوت زمان غبار پیری را روی آن نشانده بود خیره می شوم و ناخواسته بغض غریبی بر گلویم چنگ می زند و می خواهم چیزی بگویم که صدایم در نمی آید و با اندوه دست هایش را می گیرم و لرزشش را حس می کنم و او را، که باز هم مرا نمی فهمد و انگار هرگز و هرگز مرا ندیده است .

-مادر جان..من برگشتم..

او کمی بیشتر به من دقت می کند و چشم هایش را که می دیدند اما کم می دیدند و انگار خسته از تماشای دنیای تکراری و روزهای تکراری شده بودند را به من می دوزد و می گوید:

-خوب کاری کردی مریم جان.به مهری هم بگو بیاد..بازم با هم باشیم

به دختری که دورتر از من ایستاده بود نگاه می کنم و می گویم:

-منو یادش نمیاد..

او به من و به ما نزدیک می شود و در حالی که دستش را روی شانه های پیرزن می گذارد می گوید:

-آلزایمر گرفتند

نمی دانم چرا آنقدر ناراحت می شوم و چرا انقدر قلبم سنگین می شود که دلم می خواهد بروم و سرم را روی تخت بگذارم و گریه کنم برای زنی که حتی زمانیکه دچار آلزایمر شده بود فراموش نکرده بود که باید منتظر فرزندانش باشد و چقدر بد که نتوانستم کنارش بمانم تا تنها نباشد و شاید به خاطر حجم عظیم تنهایی و در واقع تحمل این حجم از تنهایی بود که مغزش واکنش نشان داد و خاطرات را از ذهنش پاک کرد و مرا نیز و اما مادر است دیگر و حتی برای فراموش نکردن فرزندانش با بیماریش نیز مبارزه می کند..دخترم را روی دستان اومی گذارم و میگویم:

-مادر جان..اینم دخترمه..خیلی شما رو دوست داره

او نگاه کوتاهی به دختر کوچکم می کند و می گوید:

-به مهری هم گفتی

خنده پر دردی می کنم و می گویم:

-آره ..گفتم..اما امروز کار داشت نتوسنت بیاد..البته چه بهتر..اینطوری من و تو دوتایی خوش می گذرونیم..تازه براتون یه هدیه ای هم گرفتم..

و روسری را که در مسیر آمدنم از داخل پاساژی خریدم از کیف در می آورم و می گویم:

-ببین خوشت میاد..

او دخترم را روی دستان لرزانش بلند می کند و به لب هایش می چسباند و بعد از اینکه چند ثانیه ای روی صورتش مکث می کند میگوید:

-هوای بهار دم دمی مزاجه دخترم..سرما می خوره..بپوشونش

اشک در چشمانم حلقه می زند از شنیدن نامم و پیرزن را در آغوشم می گیرم و به اندازه تمام سالهایی که حسرت اغوش مادرم را داشتم در آغوشش می مانم و گریه می کنم و چندین بار زمزمه وار میگویم که بهار دیگر دم دمی مزاج نیست و دیگر طوفانی نیست و خیلی وقت است که آرام گرفته است.

و نیستی که ببینی ،

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن تبسم شیرین

به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

تمام گنجشکان

که در نبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند

ترا به نام صدا می کنند

فریدون مشیری

برچسب: قسمت پایانی فصل چهارم عمرگل لاله, نویسنده: آبتین حسینیان تاريخ: چهارشنبه 3 آذر 1395 ساعت: 4:31

صفحه بندی