دست هایم را روی میله های در وردی کلانتری قفل کرده ام..می دانم که باید مدتها پیش می امدم و اعتراف می کردم اما خوب نیامده بودم اما حالا اینجا هستم در حالی که آفتاب بی وقت اتشین شده است و بی دریغ گرما می دهد و من در حالی که هم به خاطر استرس و هم به خاطر گرما بدنم خیس از عرق است انجا ایستاده ام و به تابلوی ورودی کلانتری زل زده ام.. کاش زودتر می آمدم..کاش زودتر این بار سنگین را از روی دوش خود برمی داشتم.افسوس که هیچ کاشی جامه عمل نمی پوشاند.هیچ کاشی که مربوط به گذشته باشد.از گذشته امده باشد و یا در گذشته جا مانده باشد..می خواهم راه بروم که شکمم تیر می کشد..این دیگر چه دردی است که به جانم افتاده..چرا با وجود گذشت یک ماه هنوز هم به اندازه روز های اول ضعیف هستم و البته که یکی از دلایلش این است که هم عمل سختی داشتم و هم زودتر از زمان مناسب از جای خود برخاستم و به دنبال گذشته ای رفتم که می توانست آینده من باشد.گرما آزارم می دهد..چاره ای نیست.باید از زیر آفتاب بیرون بروم و همین کار را کی کنم اما با گام هایی شمرده و آرام.. انقدر ارام که هر کسی از کنارم رد می شود نگاه تعجب برانگیزی بر من میکند.فکر می کنم شبیه آدم هایی هستم که تازه از زیر مشت و لگد شوهرهاشان بیرون امده اند و حالا اینجا هستند تا شکایت کنند و کمی ان شوهر از خدا بی خبر را سر جای خود بنشانند. نمی دانم چقدر طول می کشد تا اینکه از حیاط که پر بود از سروصدا و آدم هایی که دل پر خونی داشتند، می گذرم و وارد سالنی می شوم که سرمای کولر را از همان ابتدای ورودم می فهمم و نمی دانم چه مرگم شده است که از سرما می لرزم و دست هایم را مشت می کنم. سربازی که پشت میزی در همان ابتدای سالن نشسته است متوجه من می شود و لرزشم و رنگ پریده ام..اما چیزی نمیگوید..فکر می کنم از این مورد ها زیاد می بینند..از این زن ها که می آیند و اشک می ریزند و شکایت نامه ای تنظیم می کنند و بعد تکمیل نشده پشیمان می شوند و برمیگردند سر خانه و زندگی شان..به او نزدیک می شوم..می خواهم حرف بزنم که نمی توانم..یعنی نمی دانم چه بگویم..او متوجه تردید من می شود و می پرسد:
-بفرمایید خانم..مشکلی پیش اومده؟
لبخند زود گذر ومحوی می زنم و می گویم:
-من می خوام با کسی صحبت کنم..
-در مورد چی؟
فکر می کنم اعترافی که چند هفته پیش در برابر فرهاد کردم ، زبانم را بازکرده بود که بدون هیچ جمله اضافه ای می گویم:
-می خوام اعتراف کنم..لطفا منو راهنمایی کنید و بگید کجا برم..
او مدتی به من نگاه میکند و لابد فکر می کند که مسخره اش کرده ام اما آنقدر حالم بد است که این فکر برای او زیاد دوام نمی آورد و بعد با خود می گوید که لابد من دیوانه ام..از طرز نگاهش متوجه می شوم. او از جایش بلند می شود و مرا از بین آدمهایی که انجا بودند و درگیر بودند و یقه همدیگر را می گرفتند و عربده می کشیدند می برد و نمی داند که چه ترسی به جانم می افتد..اما خودش انقدر ریلکس است که انگار نه انگار صدای بلندی هست..دعوایی هست..نزدیک یک در نیمه باز می رسیم و بعد او وارد می شود من پشت سر او و او را میبینم که ادای احترام می کند و می گوید:
-سلا جناب سروان.
جناب سروان که مرد نسبتا بلند قدی است و لباس نظامی اش را بر تن دارد و چقدر هم برازنده اش است ، سلامش را جواب می دهد و می گوید:
-چی شده بهرامی؟
سربازی که حالا می دانم نامش بهرامی است صاف ایستاده و دست هایش را پشت کمرش قفل کرده است و به من نگاه می کند و بعد به او و می گوید:
-قربان..دقیقا نمی دونم چی شده..خودشون می گن برا اعتراف اومدن
این حرف که از دهان سرباز و یا همان بهرامی خارج می شود رنگ از صورتم می پرد و با خود می گویم که ایا می توانم در چشمهای این مردی که روبرویم ایستاده و به جای انکه اخم کند لبخند می زند نگاه کنم و بگویم که چه کار کرده ام و حالا برای چه اینجا امده ام..اصلا انقدر مهربانی در چهره اوست که بیشتر دلم می خواهد بنشینم و و از سختی هایی که در زندگی کشیده ام حرف بزنم تا گناهانی که مرتکب شده ام. او به بهرامی اشاره میکند و می گوید:
-برو..ولی دو تا چایی هم برامون بیار..
-چشم قربان
سرباز می رود و در نیمه باز توسط جناب سروانی که بی هیچ دلیلی به من حس آرامش می داد بسته میشود وانسان فهمیده ای است که از منی که به ظاهر مجرم هستم محترمانه می خواهد روی صندلی های چرمی که در اتاق بود بنشینم و تا مدتی چیزی نمیگوید و اجازه می دهد که من آشوبی را که به جانم افتاده بود فرو بنشانم و بعد حرف بزنم و مدتی می گذرد و مدتی من با خود کلنجار می روم که از کجا شروع کنم و به کجا برسم که صدای او را میشنوم که می گوید:
-دخترم.راحت باش..مطمئن باش قرار نیست تو این اتاق قضاوت بشی..من فقط قراره بشنوم
چه تن صدای ارامشبخشی دارد..چه دخترم های قشنگی می گوید..چقدر شبیه پدر نداشته و ندیده ام است.بغض می کنم و اشک در چشمانم جمع می شود.
او که حالا روبروی من نشسته است و دستهایش را هم زیر چانه اش گذاشته می گوید:
-نمی خوای چیزی بگی؟..اتفاقی افتاده..زیادم حالت خوب به نظر نمیاد..می خوای پزسک روصدا کنم بیاد اینجا
دلم می خواهد بگویم هیچ چیز نمی خوام جز اینکه تا آخر عمرم همینجا بنشینم و تو حرف بزنی و به من دخترم بگویی..اشک از چمشانم فرو می ریزد و در لحظه ای که او چشمانش لبریز از غم می شود ، بغضم می ترکد و با صدای بلند گریه می کنم . اصلا دست خودم نیست..این روزها که هرکس به نحوی مرا از خود می راند و به نحوی آزارم می داد او تمام محبتش را با همان چند کلامی که می گفت به من ابراز می کرد و با این حال که می دانست جرمی مرتکب شده ام و بی دلیل نیامده ام که روبرویش بنشینم و اعتراف کنم. چقدر تشنه محبت شده بودم و خودم نمی دانستم..او بسته دستمال کاغذی را به طرفم میگیرد و میگوید:
-آروم باش..
و دیگر چیزی نمی گوید و منتظر می ماند تا من گریه ام را تمام کنم و من هم بالاخره بعد از چند دقیقه ای با دستمال به جان چشمهایم می افتم و اشک هایی را که مانع دیدن آن چهره گرم و صمیمی هستند پاک می کنم و بعد از اینکه نفس عمیقی می کشم می گویم:
-ممنونم جناب سروان..قرار نبود گریه کنم..اما..شما منو یاد پدرم انداختین..شما دختر دارین؟
نمی دانم چرا این سوال را می پرسم..شاید به آن دختر خوش شانس حسودی ام شده است که چنین پدر مهربانی دارد . او لبخند می زند و در حالی که سرفه ای کوتاه می کند می گوید:
-بله دارم
قطره ای اشک ناخواسته خود را از میان چشمانم رها می کند و روی گونه هایم می لغزد و می گویم:
-خوش بحالش..
و بی مقدمه می گویم:
-جناب سروان نمی دونم شما هم در جریان اون پرونده هستین یا نه..اما چند سال پیش ها مامورهاتون دنبال یه مردی اومده بودند که یه جسدی جلوی در خونش بود و به نظرم قتلش به دست اون بوده..
او در فکر فرو می رود و می گوید:
-بیشتر توضیح بده؟
و من چشمانم رامی بندم و بعد که باز می کنم بیشتر توضیح می دهم یعنی همه انچه را که اتفاق افتاده بود می گویم و حتی عاشق شدنم را و فراری دادنش را و بچه دار شدنم را و شب های پر از کابوسم را و حتی خواستگاری را که فرهاد پس زده بود را نیز می گویم و فکر می کنم که بعد از مدتها یک گوش شنوا پیدا کرده ام که قضاوتم نمی کند و فقط نشسته است تا من حرف بزنم و اصلا ممکن است که بعد از تمام شدن حرف هایم به من بگوید دختر جان برو که تو هیچ تقصیری نداری و دیگر شب هایت را با خیال آسوده بخواب که تا حال هم بیهوده خود را عذاب می دادی و انقدر گوش شنوا دارد که من از افسرده شدنم هم می گویم و از نقش بازی کردنم نیز و از هر چیزی که این مدت مرا آزار داده است و وقتی که حرف هایم تمام می شود او چند سوالی می پرسد و بعد به سمت تلفنش می رود و با کسی صحبت می کند و از کسی می خواهد که به اتاق بیاید و بعد هر دوتاشان سوالاتی می پرسند و هر دوتاشان در میان پرونده ها جستجو میکنند و در نهایت به پرونده ای می رسند و عکسی را به طرف من می گیرند که حتی از دیدن عکسش هم رنگ از صورتم می پرد و نه از ترس ،بلکه از جنایت هایی که کرده است و با صدای لرزان می گویم:
-جناب سروان خودشه..همین مرده...من می خوام شما منو تحت نظر دشاته باشید ..چون این آدم دنبال من میاد..من مادر بچه اونم..من می خوام همه چی تموم بشه..کابوسام..دلهره هام..جناب سروان این آدم همونیه که اومد و دنیامو خراب کرد و رفت و من هم رو خرابه هاش راه رفتم و نتوسنتم درستش کنم
دیگر به حالت گریه افتادم ام و فکر می کنم دچار حمله هیستریک شده ام که هر دوتای شان دلشان برای من می سوزد و کنارم می ایند و آن مرد مهربان می گوید:
-دیگه لازم نیست نگران باشی دخترم ..این آدم دو ماهیه که دستگیر شده
برچسب: قسمت پایانی فصل چهارم عمرگل لاله,
نویسنده: آبتین حسینیان