خرید بک لینک

نمی دانم چه کسی به بیمارستان رفته بود تا کنار مادر زن عمویم بماند اما می دانم که من نتوانستم بروم که اصلا حال خوبی نداشتم و بیشتر از رفتن او به وجدان دردی که دچار شده بود فکر می کردم و انسان هایی که به خاطر اشتباه من ممکن بود قربانی شوند و من هم کاری از دستم بر نمی آمد تا برای نجات انها و آرام شدن خودم بدهم و بارها و بارها به سرم زد که به کلانتری بروم و بگویم یادتان می آید که چند روز پیش ها دنبال مردی آمده بودید که در همسایگی ما زندگی می کرد و اصلا مرا یادتان می آید که با دیدن آن جسد چه حال بدی پیدا کردم و به دروغ گفتم که خاطره بدی دارم و بعضی هاتان هم باور کردید و برایم غصه خوردید..من دروغ گفتم..حالا دروغ من که اصلا مهم نیست ...شما هم که بابت ان مرا باز داشت نمی کنید ...راستش را بخواهید من فکر کردم که این مردی که مرده همان است که من عاشقش هستم و شاید صدایم را شنیدید که پشت در نشسته بودم وگریه می کردم .اما می دانید چه شد او در خانه ما پنهان شده بود.همکارتان شاید آن درخت قطوری را که در حیاط ما هست دیده باشند آخر امدند و از من سوالاتی پرسیدند..می دانید آن درخت خیلی قدیمی است ..حالا حرف من آن درخت نیست..حرفم آن آدمی است که پشتش پنهان شده بود و من هم اتفاقا عاشقش بودم..آنقدر از اینکه زنده دیدمش خوشحال شدم که به این که در خانه ما چه می کرد فکر نکردم..شاید باورش برایتان سخت باشد اما من نامش را هم نمی دانم...راستی شما هم نمی دانید..اگر یک روز دانستید به من هم بگویید..به اندازه شما دنبالش هستم..داشتم می گفتم ..شرط می بندم هیچکدامتان مانند من عاشق نشده اید تا بدانید چه میگویم..هنوز اشک شادی که از چشمانم جاری بود خشک نشده بود که همکارتان آمد..بعد می دانید چه شد..او به روی من تفنگ کشید..مجبورم کرد دروغ بگویم..من هم گفتم...اما می توانم قسم بخورم که به خاطر ترس از آن اسلحه نبود...به خاطر دلم بود...من او را فراری دادم..اما باور کنید نمی دانستم جرمش چیست...بعد که به گناهانش اعتراف کرد خدا می داند چقدر شرمنده شدم وچقدر خودم را فحش دادم...در پرونده اش ثبت شده که زن و فرزندش را هم خودش کشته؟...این دیگر خیلی هولناک است . معلوم است چه آدم خطرناکی است..راستی شما هم به خاطر قاچاق دارو دنبالش هستید...حالا نیامده ام که بگویم من دروغ گفتم....آمده ام که مرا بازدداشت کنید و مدتی در زندان بیاندازید ..می دانم چیزی درست نمی شود اما باید تاوان اشتباهم را پس دهم..باز هم می دانم که تاوان اشتباه من این نیست..اصلا می خواهید به تلویزیون بروم و به همه بگویم که چه کار کرده ام..اصلا اجازه بدهید همه داروهایی که در بازار است را جمع کنیم و بعد از جای معتبری بخریم...از نظر مالی که نمی توانم کمک کنم..اخر نه خودم پول دارم نه پدرم ارث بدردبخوری برایم گذاشته..یک ویلچری هست که آنهم مانده برای وقتی که من یا خواهرم از دست و پا افتادیم و آن وقت قرعه می زنیم تا کداممان روی ان بنشینیم ...باور کنید اگر لازم است اعدامم هم بکنید...یک کاری برای من بکنید..من حالم خوب نیست..دارم دیوانه می شوم...شما هم مانند من اعتقاد دارید که زمان خیلی مذخرف است....که فقط به جلو می رود..که به عقب بر نمی گردد.که اگر درک داشت و کمی هم دل رحم تر بود برمی گشت...اصلا این چین و چروک هایی که روی صورت هر کدامتان است و آن موهای سفیدی که روی سرتان روز به روز بیشتر می شود برای همان غصه هایی است که به خاطر گذشته اتان می خورید...راستی ان همکارتان که آمده بود در خانه ما کدامتان است..کاش داخل می امدی و او را می بافتی..دیدی که من چه قدر ترسیده بودم و چقدر صدایم می لرزید..حالا نمی خواهم تقصیر او بیاندازم....

اما هرگز این کار را نکردم

نمی دانم از آن روز نحس چند روز و چند شب گذشت و چند بار خورشید از فراز آسمان مرا نظاره کرد که روی زمین چمباته زده بودم و سیگار پشت سیگار دود می کردم و هی با خود تصمیم می گرفتم که به کلانتری بروم و این حرف ها را که می توانند دل سنگ را آب کنند به ان ها بگویم و اصلا جوری جوسازی کنم که انگار مقصر نبودم ونمی دانم چند بار مهتاب در حالی که از پشت کوه های بلند قامت بیرون می امد مرا نظاره کرد در حالی که سیگار پشت سیگار دود میکردم و با خود می گفتم حالاکه شب است و نیمتوانم به کلانتری بروم اماهمین فردا صبح بلند میشوم و لباس هایم را می پوشم و آن چادر مشکی مادر زن عمویم را هم سرم می کنم و میروم و همه چیز را اعتراف می کنم و اصلا مگر من چه جرمی مرتکب شده بودم. عاشقی که جرم نیست وهمه می دانند که عاشق دیوانه است و جرمی که دیوانگان انجام دهند حسابش با مردم دیگر جداست.

نمی دانم چه مدت گذشت و چه مدت من خود را در ان اتاق محبوس کرده بودم و اصلا چند بسته سیگار خاکستر شده روی زمین بود که صبحی که تصمیمم از همه روزها جدی تر بود در اتاقم باز شد و من پشت دودی که تمام اتاقم را پر کرده بود قامت عمویم را دیدم و خوب یادم هست که آن سیگاری که در میان لب هایم بود روی زمین افتاد و قلبم از جا کنده شد و نتوانستم حرکتی بکنم و فقط به او زل زدم و اوهم حتی کلمه ای با من حرف نزد . بلکه امد دست مرا گرفت و با همان وضع ناجورم و موهای شلخته ام و صورت سیاه و دود گرفته ام از آن خانه ای که خودم هم از آن متنفر بودم بیرون برد و سوار اتومبیل کرد و در آنجا هم حتی یک کلام با من حرف نزد و من هم سوالی نپرسیدم که روی پرسیدن را نداشتم و بعد مرا به همان خانه ای که زن عمویم از آنجا بیرونم کرده بود برد و حتی جواب سوال زن عمویم را که پرسید : اینو برای چی اوردی؟ نداد و مرا به اتاقی که روبروی پنجره اش هیچ بالکنی نبود و هیچ مردی که عاشقش بشوم ، برد و در را قفل کرد و به سمت من که با ترس کنار دیوار ایستاده بودم آمد وسیلی جانداری به صورتم نواخت و بعد گفت:

-این سیلیه که اگه پدرتم بود بهت می زد...

آخر او هرگز به من سیلی نزده بود.چراکه همیشه می ترسید من دلم بشکند وآه بکشم و عمویم آدم معتقدی بود و از آه بچه یتیم خیلی می ترسید .

و بعد با صدای بلندتری که به قریاد بیشتر شباهت داشت گفت:

-تو با خودت چیکار می کنی؟..می خوای منو شرمنده برادرم کنی؟..نمیگی من جوابش رو چی باید بدم...

چند بار با کف دستش به پیشانی اش کوبید و خود را نفرین کرد که چرا مرا تنها گذاشته بود و همه این بی راهه رفتن ها هم به خاطر همین بود و او هنوز نمی دانست که همه اینها در برابر ان اشتباهی که من کرده بودم هیچ بود و شاید هرگز هم نمی دانست. بعد روی تخت نشست و در حالی که چمشانش اشکبار شده بود گفت:

-دیشب باباتو تو خواب دیدم..داشت گریه می کرد..هر چی ازش سوال می پرسیدم هیچی نمی گفت ...فقط گریه می کرد..وقتی که از خواب پا شدم فهمیدم برا تو اتفاقی افتاده...اره دخترم؟...اتفاقی افتاده..با من حرف بزن...نکنه تو هم با من قهری

چقدر دلم خواست که پدرم به جای اینکه به خواب عمویم برود بیاید و روبروی من بنشیند و به جای انکه گریه کند از من بپرسد که چه مشکلی برایت پیش امده است و من هر چه را که آزارم داده بود و آزارم می دهد بر زبان آورم و بعد او بگوید که اشکالی ندارد تو جوانی و اصلا مهم تر از آن تو انسانی و خدا خودش می داند که انسان جایز الخطاست و نمی خواهد انقدر بر خودت سخت بگیری و بهتر است کمی نسبت به خودت گذشت داشته باشی و این طور که تو با خودت رفتار می کنی خدا هم راضی نیست و بعد اومرا در آغوش بگیرد و بگوید اشکالی ندارد که زمین خوردی دخترم من کمکت می کنم که دوباره بایستی و یاد بگیری که چیز هایی که آزارت می دهند را فراموش کنی و حتی آن مرد را.اما او نبود و هیچ کسی هم نمی توانست مانند او مرهمی برای این زخمم باشد.

عمویم در حالی که بغض کرده بود به سمت منی که حرف زدنم نمی امد و حرفی هم نداشتم تا به او بگویم و او هم بتواند مرا بفهمد ، آمد و دستش را روی شانه های افتاده ام گذاشت و گفت:

-من امانتدار خوبی نبودم...خیلی شرمندم عموجان..جبران می کنم برات

و قبل از آنکه گریه کند از اتاق بیرون رفت و صدای زن عمویم را شنیدم که گفت:

-معلوم هست تو چت شده؟..واسه چی برش داشتی آوری؟

و فریاد عمویم را که حتی لرزه بر جان من هم انداخت:

-اگه مشکلی باهاش داری بهتره خودت از این خونه بری...ضمنا رفتی هم دیگه برنگرد

دیگر کسی حرف نزد . کسی فریاد نکشید، بلکه خانه در سکوتی غم انگیز و وحشت آور فرو رفت. از ان سکوت ها که پشتش طوفان سهمگینی در حال آماده شدن است. من هم روی تخت نشستم و با خود فکر کردم که داشتن چنین عموی خوبی هم لیاقت می خواهد و من هم باید لیاقتش را داشته باشم وهمان لحظه بود که تصمیم گرفتم مثل یک دختر سربه زیری که هر مادر وپدری و هر عمویی آرزوی داشتنش را دارد زندگی کنم و از همان وقت به بعد بود که ان سیگاری را که مرا به یاد او می انداخت و آتش درونم را شعله ور می کرد و وجدان زخم خورده ام را بیدار ، کناری گذاشتم و برای کم شدن این دعواها و اختلاف ها بود که تصمیم گرفتم درسم را بخوانم و بتوانم در دانشگاه قبول شوم .

و بعد از ان اتفاق بود که هرگز و هرگز اخبار نگاه نکردم ، چرا که هر اتفاقی که می افتاد و هر حادثه ای که رخ می داد و هر انسانی که می مرد ، خودم را در آن مقصر می دانستم و با خود فکر می کردم که نکند کار آن مرد است و بدنم می لرزید و سرد می شد و تا مدتها نمی توانستم از فکرش بیرون بیایم و تقریبا هیچ شبی نبود که با فکر کردن به آن به خواب نروم و هیچ صبحی هم نبود که وقتی بیدار شدم دوباره به یاد آن نیافتم. حتی بعد ها که ازدواج کردم همین وضعیت ادامه داشت ولی خیلی کمرنگتر.

برچسب: اواتار فصل سوم قسمت هفتم,دانلود فصل سوم قسمت هفتم arrow,اواتار کورا فصل سوم قسمت هفتم,کارتون آواتار فصل سوم قسمت هفتم,قلب یخی فصل سوم قسمت هفتم,كارتون اواتار فصل سوم قسمت هفتم,دانلود فصل 3 قسمت 7 سریال arrow,دانلود فصل 3 قسمت 7 arrow,arrow فصل 3 قسمت 7,دانلود فصل 3 قسمت 7 سریال the walking dead, نویسنده: آبتین حسینیان تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 22:50

صفحه بندی