خرید بک لینک

این اولین باری بود که وقتی از خواب برمی خیزم هنوز او روی تخت من است در حالی که خورشید ساعتهاست طلوع کرده و به همین خاطر است که نگران می شوم و به قفسه سینه اش چشم می دوزم تا بالا و پایین رفتنش را ببینم و می بینم و زمانی که می خواهم چشمانم را از او بگیرم میبینم که به من زل زده است و رنگ عوض می کنم و سرم را پایین می اندازم. و دلم می خواهد از این در بازی که دیشب کسی آن را قفل نکرده است به جای دیگری بروم و فرقی نمیکند کجا باشد که فقط می خواهم از نگاه مشتاق او فرار کنم که او برمی خیزد و به موهای نامرتبش دستی می کشد و به حمام می رود ومن از نبودن او استفاده می کنم و در را باز می کنم و این اولین باری بود که به در های قفل نشده می خورم و چه ذوقی می کنم زمانیکه آن زن را هم نمیبینم ومی توانم با دقت به جای جای این خانه نفرین شده نگاه کنم و در ان گام بردارم و با پاهایم که دیگر خوب شده اند وبه اندازه تمام عمرشان استراحت کرده اند پله ها را آزادانه و خودم بالا و پایین می روم بی آنکه کسی مراکشان کشان ببرد و با به یاد اوردن آن روز و آن روزها دوباره پاهایم تیر می کشد و لحظه ای می ایستم و به پایم که انگار یادش آمده چه رنج هایی دیده است نگاه می کنم که البته آن موقع ها به این دردناکی نبودند و انگار خاطره اشان دردناک تر است و بعد به خود می گویم که همه چیز تمام شده است و اگر بچه خوبی باشم و تسلیم و مطیع، دیگر هرگز آن اتفاقات تکرار نمی شود. پله ها را که طی می کنم به سالنی می رسم که از ترس خانم هرگز چشمانم را نمی چرخاندم تا وسایل را نگاه کنم اما حالا که او نبود به همه آنها که چشم را خیره می کردند دست می زنم و هر جا که آینه ای میبینم مدتی روبرویش می ایستم و به خودم و البته شکمی که فقط کمی برامده است نگاه می کنم و دست می کشم و خودم را تصور می کنم زمانی که مانند یک خرس باد کرده باشم و دیگر نتوانم خودم را به این ور و آن ور بکشم . ازسالن که می گذرم درهای شیشه ای را باز می کنم وارد حیاط می شوم که همیشه از پنجره اتاقم نظاره گرش بودم و می فهمم که هر چیزی در اوج از شکوهش می افتد و این قابل قیاس با آنچه که من می دیدم نبود و در میان باغ کوچکش چشمم به تابی می افتد که روی تختش برگ های پاییزی نشسته بودند و باد آن را تاب می داد و من نیز هوس می کنم تا دو نفرمان را تاب دهم و روی آن می نشینم و آرام آرام خودم را هل می دهم و انگاردر میان جلو رفتن و عقب رفتن ها در سفرم. و هنوز دلم راه نمی دهد تا پیاده شوم که در این رفتن و برگشتن ها یک احساسی مرا دربرمی گیرد و با خود می گویم شاید نبض بود که با تکرار شدنش می فهمم کسی دارد خودش را به من نشان می دهد و می گوید که من هستم و شاید از تاب بازی خوشش آمده است و به همین خاطر است که باز هم خود را هل می دهم و هر بار که می ایستم او با ضربه های آرامش می گوید باز هم و من باز خود را هل می دهم و این همه احساسی که در من غلیان کرده است نمی توانست تنها به خاطر این جنین سر ذوق آمده باشد و انگار جنین دیگری از گذشته ای نه چندان دور آمده است تا او هم خود را نشان دهد و بگوید که من مادر او هم هستم. ولی من نمی شناسمش و حتی نمی دانم اگر قبلا بچه داشتم دختر بود یا پسر همانطور که این را نمیدانم. وانگار عصبانی اش می کنم که او به جان شکمم می افتد و درد در آن می پیچد و من بر خود می پیچم و نزدیک است که از تاب بر زمین بیافتم که یادم می آید که آن جنینی که امروز برای اولین بار از حالت افسرده بیرون آمده بود و به خود جنبش داده بود ممکن است در این افتادن من بیافتد و ناچار یک دستم را روی شکمم می گذارم و با دست دیگرم به زنجیر چنگ میزنم تا نیافتم و تاب هم از تب و تاب نمی افتد و ناله بلندی سر می دهم و آقا را صدا می کنم و این اولین باری بود که روزه سکوت خود را در برابر او شکستم.

احتیاح به دکتر نبود چون زمانی که آقا مرا از تاب پایین آورد و مدتی زیر آلاچیق نشستم دیگر از آن نبض های در آورد خبری نبود و فقط مرا که تازگی ها یعنی همان دیشب با خود عهد بستم که اگر خودم چیزی را به یاد نیاوردم دنبال گذشته ام و آن ادمی که در گذشته جا مانده است نروم ، آشفته کرده است و من که دیگر روزه سکوت را شکسته بودم از او می پرسم:

-درمورد خانوادم چیزی فهمیدی

خودم هم باورم نمی شود که آن همه ترس به یک باره از جانم رخت بسته باشد و حالا به این راحتی بتوانم او را مخاطب خود قرار دهم و او هم احتمالا باورش نمی شود که مدتی گنگ نگاهم می کند و بعد لیوان آبی را که برایم آورده بود روی میز می گذارد و اخم هایش تو هم میرود و شاید او هم با خود عهد بسته بود اگر من چیزی به یاد نیاوردم هرگز دنبال خانواده ام نرود وچه بسا همان دیشب بود که عهد بست.

-به وقتش می گم

و آنقدر محکم این حرف را می زند که می ترسم صدایم را روی سرم بیاندازم و سوالم را با لحن تندتری تکرار کنم . و دیگر چیزی نمی گویم و در واقع چیزی نمی پرسم. چراکه او پر بود از سوال هایی در مورد حال امروز من و خیلی سعی کردم از جواب دادن طفره روم و هنوز او نفهمد بابا شده است اما می فهمد و از آن بچه بازیها که انتظارش را ندارم می کند و مانند ندید بدیدها سرش را روی شکمم می گذارد و دنبال تکان های به قول خودش دخترش می گردد و چه ذوقی می کنم که آن بچه به او محل نمی دهد ، تا او باشد با من محکم حرف نزند و دلم را نلرزاند و او مایوس می شود و از من دور می شود و در کناری می ایستد و به نقطه نامعلومی هم زل می زند و این حال غریبش خبر از سری می دهد که البته برای من راز بود و ممکن بود اگر روزی جرئتش راپیدا کردم تا با آن خانم همصحبت شوم بتوانم بفهمم که چه چیزی او را درخود فرو برد و غرق کرد که باعث شد مرا تنها بگذارد و برود. و فکر کردم که شب های بی پایان می خواهند تکرار شوند که او می آید و گردنبندی را که به خاطر مادر شدنم برایم خریده بود در گردنم می اویزد و در حالی که پشت سرم آن را قفل می کند در گوشم نجوا کنان می گوید:

-رفتن رو فراموش کن..تو مال من می مونی

و فقط خدا می داند که چه حالی پیدا می کنم با شنیدن این کلام محبت آمیز از مردی که اگر چشمانم را باز نمی کرد معلوم نبود چگونه مرا می کشت و جسد بی نام و نشانم در کدام مدفنی آرام می گرفت. قلبم ضربان میگیرد از نفس هایی داغی که گوشم را نوازش میکند و دلم مالش می رود از احساس تملکش نسبت به خودم. و از خود متعجب می شوم که به این حال افتاده ام چرا که اگر این حرف را آن روزهای اول می زد به جان خودم می افتادم و روزگار خود را سیاه می کردم و آقا را نیز و کولی بازی در می آوردم که بمیرم بهتر از آن است که یک روز بیشتر در کنار مردی مثل تو باشم . اما حالا که روزهای اول نیست و من هم حتی ذره ای به آن ها فکر نمی کنم .

دیگر هیچ شبی تنها نمی مانم و هیچ شبی هم با چراغ روشن به خواب نمی روم و تلاش ارواح سرگردان را حس می کنم که می خواهند بیایند و منتظر تاریکی شب می شوند ولی با امدن او بساط مردم آزاری خود را برمی دارند و در خانه ی دیگری به سوی زن تنهای دیگری که مانند من طعم ترس را چشیده باشد می روند و چه شب هایی به خاطر این آرامشم، چهره آزرده و در عذاب او را نوازش نکردم وشاید همه آن زمان ها او بیدار بود و خود را به خواب می زد چرا که می دانست اگر بیدار شود آن نوازش ها تمام می شود. و اگر می دانستم بیداری من هم باعث تمام شدن آرامش تازه بدست آمده ام می شود هرگز و هرگز به آن کلمات واتفاقاتی در بیداری و خواب به سراغم می آمدند اعتنایی نمی کردم وخود را به خواب می زدم و انگار این بچه ای که در وجودم تکان می خورد و دست و پا می زد و از من می خواست که گاهی با او صحبت کنم و گاهی هم از سر ذوق برایش نامی انتخاب کنم امده بود تا مرا به گذشته ام ببرد و انگار قبل از آنکه شکل بگیرد مامور این کار شده بود، قبل از آنکه حتی من و آقا سر او معامله کرده باشیم و حتی قبل تر از آن یعنی زمانی که روی تخت بیمارستان بهوش آمدم و خود را غریبه ای دیدم که چیزی از او نمی دانستم.

بگذر زمن ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم

دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سر گذشتم

برچسب: سقوط آزاد قسمت آخر,سقوط آزاد قسمت پنجم,سریال سقوط آزاد قسمت 5,سریال سقوط آزاد قسمت 1,سریال سقوط آزاد قسمت آخر,سریال سقوط آزاد قسمت 2,سریال سقوط آزاد قسمت 4,سریال سقوط آزاد قسمت 7,سريال سقوط آزاد قسمت 7,رمان سقوط ازاد قسمت اخر, نویسنده: آبتین حسینیان تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 23:48

صفحه بندی