با خود فکر می کنم که واقعا تنفر معنای خود را از دست داده است که فرهاد از زن ها متنفر است ولی برایشان در اتومبیل باز می کند و من که از آقا متنفر هستم دلم می خواهد تا ابد کنارش بمانم و دست هایش را بگیرم و بگویم که جزتو کس دیگری را ندارم و بعد از تو کس دیگری را نمی خواهم که دیگر چه کسی را پیدا کنم که بابت گناهانم مرا سرزنش نکند و بابت گناهانم در کنارش شرمگین نباشم و دیگر چه کسی را پیدا کنم که انقدر دلم بخواهد نگاهش کنم و چشم از او برندارم و با خود فکر می کنم یکی از دلایلی که بیشتر عاشقش شده ام این است که می دانم در این چند ماهی که اینجا بود دستش به خونی آلوده نشده است و همین چند ماه پاکی انگار برای دل من کافی بود تا به خود اجازه دهم که دوستش داشته باشم و حالا که من غرق تماشای اویم و او در حال تماشای فرشته کوچکی که در اغوش پدرش دلبری می کند و لبخند می زند و چال گونه هایش را نشان می دهد ، صیغه عقد بینمان جاری شده است و به همان مناسبت است که زیر چادر مشکی که روی سرم انداخته ام لباس سپیدی را بر تن کرده ام و روی صورت رنگ پریده و نگرانم مقداری آرایش کرده ام تا معلوم نباشد که چقدر دلهره دارم و چقدر حالم بد است از عقد دائمی که بین مان بسته شد و تا فردا بیشتر طول نمی کشد و فردا صبح که خورشید بدمد او دیگر نیست و من نمی دانم چطور می تواند آنقدر آرام اینجا بشنیند و درتمام زندگی ام دنبال چنین مردانی بودم که در برابر مصائب بزرگ خم به ابرو نیاورند و او هم نمی اورد و افسوس که فردا جز نامی از او در شناسنامه و زندگی ام نخواهند ماند و دیگر او را هرگز نخواهم دید و چه عقد شومی است که فردایش باید لباس سپید را از تن برکنم و لباس سیاه سوگواری را بپوشم و چندین صبح و چندین شب در عزایش بگریم تا دل سوخته ام ارام شود و اصلا قرار است ارام شود.سرم را پایین می اندازم و اشک هایم را پاک می کنم و وقتی که دوباره به او نگاه می کنم میبینم به من زل زده است و دیگر طاقت نمی آورم و گریه می کنم و از گریه من نیز دخترمان به صدا در می اید و گریه می کند و او همچنان محکم ایستاده و انگار نه انگار که فردا خورشید برای او طلوع نخواهد کرد و پوزخندی به این همه احساسات من می زند ومیگوید:
-چه دختر نازیه بهار..چشماش همرنگ چشمهای تو..فکر میکردم که خشگل باشه ولی نه انقد..
و بعد در حالی که نگاهش به دخترمان است و چهره اش محکم و جدی است می گوید:
-بهار تا قبل اینکه دخترم رو ببینم...
به من چشم می دوزد و می گوید:
-دخترا دل پدر رو می لرزونند..پای رفتنشون رو سست می کنند..دخترا همه چیز پدرشونن..
و بعد مشتش را محکم روی میز می کوید و با عصبانیت می گوید:
-من هیچی تو زندگی دخترم نیستم..حتی انقد خوب نیستم که ازت بخوام بهش بگی..اصلا واسه چی تو اومدی..واسه چی این بچه رو آوردی به من نشون بدی..می خواستی مرگ رو برام زجر اورتر کنی..آره..تو چه قد بی رحمی بهار..البته حق داری..بایدم تلافی کنی..تا قبل اینکه بیای فراموشت نکرده بودم اما با همه چی کنار اومده بودم...اما حالا..دلم می خواد همه دنیا روخراب کنم و از این جهنم بیام بیرون اما نمی تونم..نگام کن..با تمام قصاوت قلبی که از خودم سراغ داشتم چشمام دارن گریه می کنن..بهار دنیا جای بدیه..اینو خودتم خوب فهمیدی..اما نذار برای دخترمون بد باشه..بهار می تونی مراقبش باشی..می تونی نذاری اب تو دلش تکون بخوره..اما نه...فقط محکم بارش بیار..هیچ وقت تنهاش نذار بهار.
او حرف می زند و من گریه می کنم و دخترمان نیز..از آرزوهایش می گوید و از اینکه دخترمان را چطور تربیت کنم تا در برابر مشکلات سر خم نکند ، قد علم کند .کاری که نه من کردم و نه او و نمی دانم چطور دخترم را مانند خودم تربیت نکنم در حالی که فقط بلد بودم مانند خودم تربیت کنم. او همچنان حرف می زند و من با حسرت نگاهش می کنم و فکر می کنم که چقدر آرزو در دلش دارذ و همه انها فردا به زیر خاک خواهند رفت و فراموش خواهند شد و سرد خواهند شد و مطمئن هستم که بهار هرگز چنین روزی را به خاطر نخواهد اورد که پدرش چه سخنرانی برای آینده اش می کند و چه غمی را تحمل می کند زمانی که کسی می آید و می گوید وقت ملاقات تمام است و هرگز فراموش نمی کنم که چه نگاه حسرت باری به دخترش می اندازد و چه بوسه طولانی مدتی روی گونه های نرم و سفیدش می نشاند و همچنان که دخترمان در آغوشش است از او می پرسم نامش را چه بگذارم و او در حالی که یک قطره اشک از چشمانش فرو می غلتد می گوید:
-آرام
و بعد از این حرف دخترم را در آغوش من گذارد و از من دور می شود و بدون خداحافظی هم از من دور می شود و من که مانند او مرد نیستم و دل مردانه او را ندارم و طاقت مردانه اش را نیز به سوی او می دوم و در سالن در حالی که دستبند در دستش است و سربازی هم کنارش روی گونه هایش بوسه ای می نشانم و می گویم:
-خداحافظ ...
او دست آزادش را روی صورتم می گذارد و می گوید:
-برای همیشه خداحفظ
و چه ادم سنگدلی است که همیشه را بر زبان می اورد و تمام مصیبت فردا را به جانم می اندازد و من در همان سالن می ایستم و به او که می رود و محو می شود زل می زنم و داد می زنم و می گویم:
همیشه دوستت داشتم کسرا..همیشه دوستت خواهم داشت..
و آرام می گویم:
برات دعا می کنم... می تونستی پدر خوبی باشی
و زمانی که از سالن برمی گردم تمام گذشته ای که با او داشتم و شب هایی که در کنارش سپری کردم وصبح هایی که به خاطر شب قبلش گریستم به یاد می اورم و اشک می ریزم و به روزی فکر می کنم که دلم می خواست بمیرد و نمی دانستم زمانی به این آرزویم دست پیدا می کنم که دیگر برایم آرزو نیست و تمام کابوس من است. از سالن می گذرم و پایم را درون حیاط بدون درخت زندان می گذارم و آنن شبی یادم می آید که پنجره ها را باز گذاشته بودم و منتظر او بودم که بیاید و ترس هایم را تمام کند و نمی دانستم که او مدت هاست در خانه ای می خوابد که من می خوابم و از همان شب بود که فهمیدم چقدر به بودنش احتیاج دارم و یادم می آید روزهای دیگری که فقط عاشق بودم و روزی که قبل از رفتنش بوسیدمش و از او خواستم مرا منتظر نگه ندارد.از زندان خارج می شوم و کودکم را در برابر بادی که مانع رفتن من می شود، می پوشانم و به سربازی که کنار در ایستاده است نگاه می کنم و می گویم:
-من و دخترم فردا تنها می شیم
او نگاه تاسف باری به من می اندازد من به سمت خیابان حرکت می کنم و در حالی که سعی می کنم در برابر آن طوفانی که می آید دخترم را حفظ کنم چادرم راه خود را باز می کند و از من جدا می شود در آسمان به پرواز در می آید و انگارمرگ پرچم سیاهش را افراشته است و من از دیدن این صحنه دلم می لرزد و سرم را پایین می اندازم تا نگاهش نکنم و زمزمه وار می گویم:
-آرام جان..یه قولی به من بده ..بیا تمام فردا را بخوابیم..انقدربخوابیم که همه چی تموم شده باشه و غصه مون تموم شده باشه و دلتنگی و حسرتمون هم..
*
دخترم خواب است و من روی تخت نشسته ام و به بالکنی زل زده ام که دیگر کسی روی آن نمی ایستد و من اشک از چشمان می لغزد و می خواهم گریه کنم که صدای در می آید و بعد صداهای پاهای کوچک و دخترانه ای که مرا صدا می زند و صدای پاهای مردانه ای که اجازه ورود می خواهد و چقدر صدایش شبیه فرهاد است و من شوکه می شوم و از روی تخت پایین می آیم و در برابر آینه ای که مرا انقدر غمگین نشان می دهد می ایستم و از دیدن خودم وحشت می کنم که چه چهره سرد و بی روحی دارم و چه چشمهای بی فروغی و وقتی که دوباره صدای دخترانه و قشنگ یکتا را می شنوم از اتاق بیرون می آیم و به او که دامن کوتاه صورتی پوشیده است و پاهای تپلش را بیرون انداخته و موهای بورش را خرگوشی بسته است و مانند همان خرگوش هم دوان دوان به سویم می آید نگاه می کنم و روی زمین زانو می زنم و می بینم دخترم خودش را در آغوش من می اندازد و می گوید:
-مامانی ..مامان جون..کی برگشتی..
چانه ام می لرزد و لب هایم نیز و با دستهایم پشت دخترم را نوازش می کنم و می گویم:
-چقد بزرگ شدی یکتا..چه قد خوب حرف می زنی..چقد خوب می دویی..یکتا.خیلی دوست دارم
او خود را از من جدامی کند و دستش را به روی صورتم می کشد و می گوید:
-مامانی چرا انقد عوض شدی..تو خوابام یه شکل دیگه بودی..خوشحال تر بودی..
او را می بوسم و صورتش و با انگشتانم را ناز می کنم ومی گویم:
من هیچ وقت به اندازه الان خوشحال نبودم دخترم...
او می خندد و دندان ههای سفید و کودکانه اش را نشان می دهد و می گوید:
-به خاطر من خوشحالی مامان بهار
در میان گریه هایم می خندم و به این کودک شیرینی که پر از احساس بود و حتما به فرهاد کشیده بود نگاه می کنم و می گویم:
-فقط به خاطر تو
و انگار دوباره لپهایم چال می افتد که او انگشتانش را درون آن فرو می کند ومی گوید:
-اا.. مامانی هنوزم لپات سوراخه که
و من انگشتانش را در میان دستانم نگه می دارم و برآنها بوسه می زنم و بوسه می زنم ودر همین هنگام است که صدای گریه کسی می آبد و یکتا با تعجب می پرسد:
-مامان ..نی نی داره گریه می کنه؟..خاله هم از این نی نی ها داره
از روی لپ هایش نیشگون کوچکی می گیرم و می گویم:
-خوب این نی نی رو برای تو آوردم. باهاش بازی کنی..ازش مراقبت کنی..اصلا می خوای تو مامانش بشی
او انگار از حرفم خوشش می آید که می خندد و به سمت اتاق می رود تا آرام را از نزدیک ببیند و قبل از آنکه وارد اتاق شود برمی گردد و با نگرانی می گوید:
-مامان جایی نری ها..منو تنها نذاری..
چقدر اینحرف یکتا برایم درد داشت و چقدر جدایی من برای او درد دشت که از این فاصله کوتاه هم ترسید و من برای اینکه به او اطمینان دهم می گویم:
-من دیگهقرار نیست جایی برم دختر گلم
این حرف را می زنم و می خواهم دنبالش بروم که فرهاد که کنار در ایستاده بود تک سرفه ای می کند و بعد که متوجه می شود نگاهش می کنم می گوید:
-فردا میام دنبال یکتا
تا فردا خیلی زود است و اصلا از فردا خوشم نمی آید و از وقتی که فردای عقدم سیاهپوش شدم هرگز و هرگز هیچکاری را برای فردا نگذاشته ام و شده است که چند روز عقب بیاندازم اما برای فردا نه و به خاطر همین به او نزدیک می شوم می گویم:
-پس فردا..چند روز دیگه..خواهش می کنم
او بی آنکه چیزی بگوید از خانه خارج می شود به رفتنش نگاه می کنم و به اینکه چه جراحت عمیقی به او وارد کردم که حتی دوست ندارد با من همکلام شود و همین که یکتا را برایم آورده است یعنی مرا بخشیده و فقط دوست ندارد که دیگر در زندگی اش باشم.صدای گریه آرام بالاتر می رود و من دوان دوان خود را به او می رسانم و بعد شیشه شیرش را در دهانش می گذارم و بعد از مدتی آرام را در اغوش یکتا می گذارم و هر سه نفرمان به سوی مبلی می رویم که آن پیرزن مهربان روی ان نشسته است و چشم هایش از دیدن این بچه هایی که با خود دنیایشان را نیز اورده بودند برق می زند و بعد از مدتها روی لب هایش لبخند می نشیند و می گوید:
-مریم جان مواظب باش مهری از دستات نیافته
و یکتا برای آرام لالایی می خواند و خانه را دور می زند و زمانیکه نزدیک من می رسد در میان لالایی خواندنش می گوید:
-مامان چه خوب شد برگشتی
اشک در چشمانم حلقه می زند و با خود فکر می کنم که چقدر آرزوی شنیدن این حرف روی دلم مانده بود.
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است -03/09/1395
برچسب: فصل چهارم قسمت آخر سریال عمر گل لاله,فصل چهارم قسمت اخر عمر گل لاله,بن تن فصل چهارم قسمت آخر,
نویسنده: آبتین حسینیان