اگر عمویم نمی آمد و نمی گفت که انها رفته اند تا نیمه های شب نیز منتظر می ماندم تا فرهاد به اتاق بیاید و من طلبکارانه از او بپرسم که چرا دست روی من گذاشته است و برای او چه نفعی دارد و بیشتر چه فرقی دارد که با من ازدواج کند در حالی که مطمئن هستم مرا ندیده است و من هم دختری جوان و خامی هستم که از زندگی چیزی نمی داند، در حالی که او باید دنبال کسی باشد تا بتواند روی خرابه های زندگی قبلیش گام بردارد و دم بر نزند و به فکر ساختن دوباره باشد نه دنبال منی که روی زمین صاف و هموار زندگیم بارها لغزیدم و افتادم و با چنین کسی که نمی شود گذشته را فراموش کرد و مهمتر از آن فردا را ساخت. اما او رفته بود حتی بدون اینکه بیاید و مرا ببیند و نمی دانم باید اسمش را بی احترامی بگذارم یا اینکه او را ادم با درکی بدانم که فهمیده بود نمی خواهمش و رفته بود که در مضیقه نمانم و چقدر از این جور آدم ها بدم می آید که بجای آدم تصمیم می گیرند و دایه دلسوز تر از مادر می شوند. بیچاره عمویم هم چه خجالتی کشید وقتی این حرف را به من زد و حتی زن عمویم که فکر می کردم با توپ پر به سراغم می آید و می گوید چرا نیامدی و چرا مرا سکه یک پول کردی و ببین کارت به کجا کشیده که یک مردی که قبلا زنش را طلاق داده هم حاضر نشد با تو ازدواج کند و برو فاتحه خود را بخوان و فاتحه مرا نیز که باید تا آخر عمرم دختر خیره سر و شومی چون تو را تحمل کنم،آن شب که اصلا سراغم نیامد و روز بعدش بود که وقتی مرا دید سرش را پایین انداخت و به روش خودش برای من دلسوزی کرد و گفت:
-این خالتم با چه ادمهایی وصلت کرده..انگار آسمون سوراخ شده و آقا فرهاد افتاده زمین
و بعدش هم ارام تر گفت:
-آقاییش بخوره تو اون سرش مرتیکه
راستش نمی دانستم چرا همه تقصیرها را به گردن او می اندازند در حالی که من بودم که به مراسم نیامدم و من بودم که چایی برایشان نبردم و مادر فرهاد را از این نعمت محروم کردم که با صدای بلند بگوید چایی عروس خوردن دارد و بعدش هم همه بخندند و من هم سرم را پایین بیاندازم و سرخ شوم. این رفتارها را که می دیدم بیشتر از فرهاد بدم می آمد و بیشتر احساس می کردم که دیشب تحقیر شدم و انگار فراموش کرده بودم که من هم از خدایم بود که این وصلت اتفاق نیافتد. بعد از ان شب زن عمویم با وجود اینکه هنوز هم به اندازه قبل از من بدش می امد اما هرگز حرفی از خواستگار جدید به میان نیاورد و دیگر همانند گذشته به پروپایم نپیچید و همین هم فرصتی را برایم فراهم کرده بود تا بتوانم تمرکز کنم و درسم را بخوانم و همه ناامیدی ها و غم ها و اشک ها و حسرت ها و هراس هایم را بگذارم برای وقتی که شب می شد و چراغ را خاموش می کردم و روی تخت می رفتم و چشمانم را می بستم. بعد ها که به این روال عادت کردم، چقدر دلم می خواست که قدرت این را داشته باشم تا بتوانم شب ها را هم بگذارم برای وقتی دیگر و هیچ شبی نیاید و هیچ هراسی نیز.. و نمی دانم تا به حال خود را نیازموده بودم یا اینکه تا پیش از این آنقدر با اراده نبودم و این اتفاقاتی که افتاده بود مرا از آدمی که فکر می کرد زندگی بستری از رویدادهاست که به انتخاب خودشان وارد زندگی آدم ها می شوند به آدمی تبدیل کرده بود که حالا دیگر می دانست هر رویدادی به انتخاب خود اوست و نه جبر روزگار..جز مرگ..که برای آن چاره ای نیست و حتی مانعی..انسان همین است دیگر..و من هم همان طور که اراده کرده بودم و همان طور که از مشکلاتم فرار می کردم به شدت خود را با درس مشغول کردم و اتفاقا از خوب روزگار همان سال هم در دانشگاه قبول شدم و با خود که فکر می کنم بیش از خودم، فرهاد در قبولی ام نقش داشته با ان لطفی که در حق من کرد ، البته قبلن ها نامش لطف نبود، تحقیر بود. و جز من که از خوشحالی بال در اورده بودم زن عمویم هم چقدر خوشحالی کرد برای قبول شدنم وفکر میکنم اولین بار بود بعد از مدتها که با وجود کینه های زیادی که از من داشت رویم را بوسید و دستهایم را گرم فشار داد و لابد با خود فکر می کرد که می روم و در خوابگاه میمانم و بعد هم لابد یک خری پیدا می شود که بیاید و با این دختره گنده دماغ که من باشم ازدواج کند و بعد هم شرَش از زندگی ما کم شود و خودم هم همین فکر را می کردم اما وقتی که وارد دانشگاه شدم و خودم را محک زدم فهمیدم دیگر به راحتی گذشته نمی توانم با انسان ها ارتباط برقرا کنم چرا که این تفاوت داشتن یا حتی خیال تفاوت داشتن مرا دیوانه کرده بود و وقتی که به چهره دیگران نگاه می کردم و می دیدم که می خندند حسرت می خوردم و با خود فکر می کردم که خوشا به حالش که در دلش چیزی سنگینی نمی کند و خوشا به حالش که هیچ قاتلی را فراری نداره و می تواند به این راحتی لب هایش را از هم وا کند و بخندد و اصلا نگاه کن چه آرامشی در چهره اش است .معلوم است که در گذشته اش خطای بزرگی ندارد که تا وقتی عمر دارد پاسوزش بشود و بعد از همان آدمی که می خواستم با او ارتباط برقرار کنم بدم می آمد و می رفتم سراغ دیگری و دیگری و به هیچ آدمی نمی رسیدم که احساس کنم مانند من باشد و حرفم را که نه اما حالم را حداقل بفهمد. واین کار مرا در دانشگاه خیلی سخت کرده بود که البته سخت تر از آن اتفاقی بود که در اغاز ترم دوم دانشگاهم افتاد و تا حدی برایم سنگین بود که دوست داشتم همه تلاش هایم را نادیده بگیرم و از خیر دانشگاه و هر چه آینده روشن بعد از آن است بگذرم.
برچسب: فصل سوم قسمت نهم game of thrones,فصل 3 قسمت 9 arrow,فصل 3 قسمت 9 game of thrones,اواتار فصل سوم قسمت نهم,کارتون آواتار فصل سوم قسمت نهم,قلب یخی فصل سوم قسمت نهم,آواتار کورا فصل سوم قسمت نهم,زیرنویس homeland فصل سوم قسمت نهم,آواتار فصل سوم قسمت 9,ارو فصل 3 قسمت 9,
نویسنده: آبتین حسینیان