خرید بک لینک

زمان زیادی از آن روز که چشمانم را باز کردم و دوباره از شدت درد بیهوش شدم می گذرد و تنها چیزی هم که از همه گذشته ام به یادم مانده است همان درد است. هر چقدر فکر می کنم نمی توانم حتی به خاطر بیاورم آن همه درد برای چه بود. حتی به یاد نمی آورم که کجا بودم وچه بلایی سرم آمده بود. حتی زمانی که بهوش آمدم چیزی ندیدم فقط یک لحظه کوتاه هوا را حس کردم و بعد درد نفسم را برید دوباره مرا در خاموشی فرو برد و حالا که مدت هاست بهوش امده ام چیزی به یاد نیاورده ام. مدت ها زمان زیادی است و حدود دو ماه است که من در میان دستگاهها و سیم ها و پرستاران و پزشکان احاطه شده ام. همه هستند جز آنهایی که نمی شناسمشان. که منتظرشان هستم ولی نیستند. که اصلا شاید هرگز نبودند و من همیشه تنها بودم و بغض خفه ام می کند از ترس روزی که حافظه ام را به دست اورم و بدانم من هرگز کسی را نداشتم و همین باعث می شود که این بی خبری را دوست داشته باشم و آنقدر به ذهن خسته و خالی ام فشار نیاورم.

به پاهایم نگاه می کنم یکی در بند است یکی دیگر یک هفته ای است از گچ در آمده .به دستانم که آن هاهم یکی در بند و دیگری آزاد. سرم را نمی توانم نگاه کنم اما باند پیچی شده است و گردنم که انگار درون قلاده ای گیر افتاده و با هر حرکتش تیر می کشد. درد ندارم یعنی هر بار که درد می خواهد نفسم را بند آورد با ناله های من مسکنی را درون سرمم تزریق میکنند و بعد من در خلا و رخوت نفرت انگیزی شناور می شوم و باز هم زنده می مانم. هر چند این اواخر به این نتیجه رسیده اند که باید در هوشیاری بمانم و درد بکشم چرا که کم کم به این رخوت و سستی عادت کرده ام و می ترسند معتاد شوم. از وقتیکه دیگر به دردهایم اهمیتی نمی دهند و می گویند باید تحملش کنم مرا از آن اتاق که تحت مراقبت های ویژه بودم بیرونم کرده اند. ازمیان همه بیمارانی که مانند من بودند و نفسهایشان به سختی در می آمد و چهره اشان میان دستگاه تنفس و کبودی چشم هاشان قابل دیدن نبود ومن هم یکی از آنها بودم.

پاهایم همچنان آویزان است و دستانم در بند. دکتر میانسال و بلند قدی که صورت کشیده اش با سرخی گونه هایش بیشتر به چشم می آید پایم را د دستم را معاینه میکند و می گوید هنوز هم مدتی باید این وضع را تحمل کنم تا ترخیص شوم. بعد با چهره خندان و مهربانش پرونده ام را که می خواند می گوید :

-می دونی چه اتفاقی برات افتاد؟

و من فکر می کنم و برمی گردم به گذشته میبینم گذشته ام همان دردی است که جسم به هوش آمده ام را دوباره در تاریکی فرو برد و بعد می گویم:

-نه چیزی یادم نمیاد

و او انگار که می خواهد رازی را با من بگوید سرش را نزدیک می آورد ومیگوید:

-تنها کسی بودی که از اون تصادف جون سالم به در بردی. روز خیلی بدی بود.

سرش را با تاسف تکان می دهد برای خودش حرف می زند:

-همشون سوخته بودند. اتوبوس منفجر شده بود. از بین همه اون جسدهایی که هر کدوم تو اتاق احیای جدا داشتند با زندگی دست و پنجه نرم میکردند تو موندی. و باز تکرار می کند.

-روز خیلی بدی بود.

چهره اش دیگر نه مهربان است و نه خندان. غباری از غم زود گذر روی پشانی اش نشسته است. پرونده را ورق ورق می کند.

-من نسوخته بودم؟

توجهش به من جلب می شود. پرونده را می بندد.

-تو شانس اوردی. از اتوبوس پرت شده بودی بیرون. با این حال داغون تر از اون بودی که زنده بمونی...

می خندد و میگوید:

-تلاشتو تحسین می کنم.

وقتی که برمی گردد و از اتاق دلگیر و پر از بوی بیماری بیرون میرود راه رفتنش را تماشا می کنم. خستگی قدم هایش را کوتاه و آهسته کرده است. او هر بار که مرا می بیند سعی میکند یاد آوری کند که زنده ماندنم آنقدر ها هم بی دلیل نبوده و من باید بیاد بیاورم چه کسی در این دنیای بزرگ و گاهی کوچک منتظر من است.

به دو بیماری که به وضع جسمی شان به مراتب بهتر از من است نگاه می کنم. هر دویشان چشمان بیمارگونه اشان را به من دوخته اند و لبخند می زنند. لبخندشان را بی پاسخ نمی گذارم.

برچسب: قسمت سوم رمان ببار بارون,قسمت سوم آسپرین,قسمت سوم فعل,قسمت سوم سریال گوزل,قسمت سوم سریال شهرزاد,قسمت سوم سریال آسپرین,قسمت سوم سریال لطیفه,قسمت سوم ماه پیکر,قسمت سوم ماه عسل 95,قسمت سوم ماه عسل, نویسنده: آبتین حسینیان تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 13:05

صفحه بندی