وقتی که پروین چشمانش به غذاهای دست نخورده من می افتد احساس می کنم در دلش می گوید به جهنم که نمی خوری..با این حال کنارم می آید ..با مهربانی دستهایم را نوازش می کند و میگوید:
-می دونم که خیلی ناراحتی ...حقم داری...ولی با این کارا چیزی درست نمی شه
آنقدر عصبی و کلافه هستم که می دانم با حرف های او هم هم حال من خوب نمی شود ...نگاه خشمگینم را به پروین می اندازم و می گویم:
-احتیاجی به شما یا هیچ کس دیگه ای ندارم..اگه لازم شد با همین پای چلاقم میام غذا می خورم..اگه نتونستم هم به درک نمی خورم...ولی خودم هر کاری رو انجام می دم..اصلا کی به شماها گفته که از من مراقبت کنید
می دانم که رفتارهای مرا نمی فهمد و مخصوصا رفتار امروزم را که هیچ توجیهی هم برای آن ندارم. فقط می دانم که خسته شده ام او که دلش از تندخویی من می شکند چشمان پر از اشکش را میچرخاند به سمتی تا من نبینمشان.
-من نمی خوام شرایط رو برای تو سخت کنم ...اگه ناراحتی می تونی بری ...ولی کجا میخوای بری ..تو احتیاج به کمک داری تا وقتی که کاملا خوب بشی...بعدش حتی اگه حافظت برنگشت می تونی بری و برای خودت هر جا که دلت خواست زندگی کنی..ولی الانو تحمل کن..این شرایطو بپذیر . اوضاع رو برای خودت و من سخت نکن
چه بخواهم چه نخواهم اوضاع به اندازه کافی سخت هست حداقل برای من. بغض می کنم و می گویم:
-پروین خانم اگه کسی منو دوست داشت حتما تا حالا دنبالم گشته بود تا پیدام کنه ...من کسی رو ندارم و فکر اینکه کسی روهم نخواهم داشت اذیتم می کنه...بعدش که خوب شدم چیکار کنم..اگه همچنان چیزی یادم نیاد...دنبال چه راهی رو بگیرم ..دنبال کدوم فکر رو بگیرم و جلو برم
می خواهم ادامه دهم که او بازوهای مرا میگیرد و می گوید:
-ناامید نباش
اما من ناامیدم از پیدا کردن کسانی که به من بگویند که هستم.
صدای مردانه محمد به گوش می رسد که مادرش را صدا می کند و احتمالا دنبال من می گردد. پروین مرا که قصد داشت نصیحت کند و به پای حرف هایم بنشیند رها می کند و با لبخند می گوید :
برمی گردم
او می رود و در را نیز می بندد و مرا در تنهایی ام تنها می گذارد.
حالا که پروین می دانست من غذا نمی خورم و ناز مرا میکشید احساس می کنم دیگر اشکالی ندارد برای زنده ماندن و رها شدن از این احساس گرسنگی چند لقمه ای غذایی را که پروین آورده بود بخورم..شاید به خاطرحال روحی ام است که هیچ طعمی را در آن احساس نمی کنم و بعد از چند قاشق سیر می شوم.
از هیچ کدامشان خبری نمی شود. دلم می گیرد. تنها آدم های زندگیم هم مرا فراموش کرده اند. حتی محمدی که ادعا می کند مرا مانند خواهرش دوست دارد. و با خود فکر می کنم چه برادر بی وفایی دارم. چشمه جوشان چشمانم غلیان می کند و اشک می لغزد و روی گونه هایم جاری میشود و من درون خودم فریاد می زنم که محکم باش. و بعد به کمد خیره می شوم.
صدای بسته شدن در اتاقم که می آید هر دویشان به سمتم برمیگردند. با ددین محمد لحظه ای می ایستم. با آن تیپ مشکی و یکدست و البته شیکی که زده بود انگار شخصیت دیگری گرفته بود. چون بر خلاف همیشه که نیشش باز بود یا نیش اطرافیانش را باز می کرد موقر و سنگین کنار پروین ایستاده بود.پروین با نگرانی سمتم می آید تا از دستانم بگیرد و کمکم کند، که آن خوی وحشیگری روحم را تسخیر می کند.
-خودم می تونم برم.
و او مستاصل سر جایش می ایستد و میگوید
کجا می ری؟
-زود برمی گردم ..می خوام برم بیرون.همین اطراف بچرخم
-تنهایی که نمی تونین
به محمد که این حرف را زده بود نگاه می کنم.
-اگه نمی تونستم که الان اینجا نیودم.
آن دو با هم نگاهی رد و بدل می کنند و بعد دوباره محمد میگوید:
-اگه بخواین منم با شما میام
آرام آرام راه می افتم و میگویم :
-نه نمی خوام
چند قدم بیشتر نرفته ام که خسته میشوم ..می ایستم و بعد از چند دقیقه دیگر مجددا راه می افتم..هنوز تا نزدیکی های در هم نرسیده ام که دستهایم از درد نزدیک است از قسمت شانه ام کنده شود..نه یک دست بلکه دو دستم به من عجز و لابه می کنند تا رهایشان کنم..و از طرف دیگر آن پای نیمه سالمم هم دردش می گیرد و ناگهان من کنترل خود را از دست می دهم و روی موزاییک های براق و سفید سالن می افتم . صدای ترق ترق عصاهایم را میشنوم ...دستهایم را به صورتم میگیرم و گریه میکنم ..اینکه داشتم با صدای بلند گریه می کردم خارج از کنترل من بود..
صدای قدمهایشان را که می شنوم داد میزنم و می گویم :
-به من دست نزنید راحتم بذارید
حالا که به زمین افتاده ام دردهایم بیشتر شده است ...دکتر گفته بود نباید تا مدتی به آنها فشار بیاورم ..ولی نمی شد ...دکتر نمی دانست دربند بودن یعنی چه..دربند بیماری بودن ...دربند کمک دیگران بودن
دستهای گرم پروین را روی شانه ام احساس میکنم و با نفرت آن ها را پس می زنم و میگویم :
-ولم کن
و بعد صدای مستاصل او می آید که می گوید:
-پس با تو چیکار کنم من آخه..چرا اینجوری می کنی
و بعد صدای قدمهای محکمی را که به من نزدیک می شود و بعد بی هیچ سخنی مرا روی دستهایش بلند می کند..او حرف نمی زند من هم...نمی دانستم او هم از من دیوانه تر است..حال کسی را داشتم که شوکه شده باشد...خودم را در آغوشش مچاله می کنم تا کمترین تماسی با او داشته باشم و فقط روی دستانش باشم..به اتاق که می رسیم، به روی تخت که می رسیم او آرام مرا روی آن می گذارد . تازه نگاهم به صورتش می افتد و آن اخم غلیظ را میبینم ...شاید به خاطر مادرش بود ..یعنی حتما به خاطر آن بود که مادرش را رنجانده بودم ..او قبل از رفتن می گوید:
-کف سالن جای گریه کردن نیست...ضمنا منم حوصله ونگ ونگ بچه رو ندارم
دوست دارم بپرسم چرا ولی حالا که حوصله ندارد پرسیدن من تنها اخاق سگی او را سگی تر می کند.
می خواهد در را ببند که می گویم:
-دیگه این کارو نکنید
و می فهمد که کدام کار را می گویم و لبخندی میان آن همه بی حوصلگی اش می زند و می گوید:
-تو هم دیگه اینکارو نکنی
و می رود ...حالا که روی تخت دراز کشیده ام گریه کردنم نمی آید...انگارهمان آغوش سرد تا حدی درد مرا التیام داده است.
اروجی- تابستان 95
برچسب: سقوط آزاد قسمت آخر,سقوط آزاد قسمت پنجم,سریال سقوط آزاد قسمت 5,سریال سقوط آزاد قسمت 1,سریال سقوط آزاد قسمت آخر,سریال سقوط آزاد قسمت 2,سریال سقوط آزاد قسمت 4,سریال سقوط آزاد قسمت 7,سريال سقوط آزاد قسمت 7,رمان سقوط ازاد قسمت اخر,
نویسنده: آبتین حسینیان