خرید بک لینک

نمی دانم این تن چه اصراری به زنده ماندن دارد. تکه تکه شده است وخون از همه جای آن جاری است اما باز هم جان دارد.دیگر از آن سگ ها خبری نیست. نمی دانم از کی..چون یادم نمی آید کی از هوش رفتم و کی دوباره به هوش آمدم. روی تخت فلزی که صدای قیژ قیژ میدهد درازم کرده اند و من هر لحظه منتظر مرگ هستم. چشمانم به درستی باز نمی شوند. یعنی نمیتوانند باز شوند و من چیزی را نمی بینم. اما گوش هایم کار میکنند و صداها را واضح می شنوم. صدای مردی را که بالای سرم و شاید دورتر ایستاده و به آن دیگری می گوید:

-اگه زنده می خوایش باید بره بیمارستان

وآنکس که دستور این پذیرایی مفرح را داده بود می گوید:

-معلومه که می خوامش ولی کار به اونجا نمی کشه..خودت یه غلطی بکن...

-اگه درست درمان نشه می میره

-خوب به درک..فقط انقدی بمونه که بفهمم از کدوم جهنمی اومده اینجا و به کی وابستس

-پس هر چی شد به من ربطی نداره..همین الانشم معلوم نیس بمونه یا نه

و نعره آن مرد به گوشم میرسد که می کوید:

-اگه اون بمیره به فکر یه قبری هم برا خودت باش

صدای پا می آید و بعد صدای در و صدای حرکت و نفس کشیدن کسی که آنجا بود و نمی دانست مرا که فاصله چندانی با آن دنیا نداشتم چگونه نجات دهد.از بین همه حس هایی که داشتم فقط شنیدن برایم مانده بود. حتی درد چندان زیادی هم نداشتم و بعید نبود که دندن سگ هارشته های عصبی بدنم را پاره کرده باشند که در این صورت از آن ها ممنونم که مرا از درد کشیدن معاف کردند. کسی نزدیکم می نشیند.بوی مهربانی را می شنوم.

*

حالم خوب نیست.در تب وآتش میسوزم .چشمان آسیب دیده ام باز شده اند ومن بدن خود را که پاره شده میبینم وخون هایی را که هنوز جاری هستند و من نمی دانم چه مدت از آن اتفاق میگذرد. درد امانم را بریده است و من روی تخت تکان میخورم و تخت فرسوده صدا میدهد و هر لحظه هم ممکن است بشکند و من زمین بیافتم . آن نمی شکند اما من که غلت می خورم و به خود می پیچم روی زمین خاکی اتاق می افتم و گرد وخاک بلند می شود.جیغ می زنم و ناله می کنم . نمی دانم کسی در اتاق هست یا نه اما کمک می خواهم و انگار کسی که شاهد جان دادن من بود نزدیکم می شود و می خواهد لحظات آخر زندگیم با من همدلی کند. دستان او را که روی صورتم می نشینند می گیرم و می گویم:

-اگه من مردم..

زبانم نمی چرخد که ادامه حرفم را بگویم . با چهره درهم و مچاله شده ام او را را نگاه می کنم و با التماس می گویم:

-نذار بمیرم

این حرف را که می زنم فشار سنگینی را روی معده ام احساس می کنم و بعد انگار قلب و همه اعضای بدنم از من کنده می شوند و به سمت دهانم هجوم می آورند.آن مردی که نظاره گر پیکار سخت من با مرگ بود سرم را به طرفی برمی گرداند تا دچار خفگی نشوم. مایع گرم و بد بویی از دهانم خارج می شود و من از دیدن خونی که روی زمین پخش شد، وحشت می کنم و دوباره با شدت بیشتر معده ام تحریک می شود و جریان خون از دهنم خارج می شود. با ناله می گویم:

-من دارم می میرم. من دارم می میرم

چند دقیقه ای طول نمی کشد که دوباره آن اتفاق می افتد و من احساس می کنم که چیزی در بدنم نمانده است.. هر چه بود از آن خارج شده بود ولی با این حال سنگین بودم. با زور خودم را از روی زمین بلند می کنم . اما دیگر توانی ندارم و در چشم به هم زدنی نقش زمین می شوم..

*

نمی دانم این که زیر بار این همه درد و سختی جان نمی سپردم خوب بود یا بد. این که بعد از هر بار احساس مرگ باز هم چشمانم باز می شد و باز هم هوا را وارد ریه هایم می کردم خوب بود یا بد. حالا هم دست بسته به صندلی و چشم بسته با دستمال ضخیم با تنی پاره پاره روبروی مردی یا مردانی نشسته ام و گردنم تاب ایستادن و برافراشته ماندن را ندارد. توان حرف زدن را هم ندارم و ترجیحا انرژی خود را گذاشه ام فقط برای جواب های کوتاهی که می توانم بدهم.

-پذیرایی خوب بود؟

لحن تمسخر آمیز او را احساس می کنم و پوزخندش را و کنایه ای که در کلامش بود.

-خوب بگو ببینم کی فکرکرده تو با این وضع داغونت می تونی جاسوسی ما رو بکنی

چیزی نمی گویم. اصلا معنی این سوال های او را نمی دانم.

او ، اول گردن افتاده ام را بلند می کند و بعد دستان سنگینش روی صورتم فرود می آید. و سرم انگار به سمت دیگر پرتاب می شود اما درد ندارد. فقط احساس می کنم از دهانم دماغم خون می آید. آنهم اشکالی ندارد. صدای کس دیگری می آید:

-چیکارش داری. نمی بینی مگه نمی تونه حرف بزنه.

و او با عصبانیت داد می زند:

-نه دیگه فک کنم می دونه اگه حرف نزنه چه بلایی سرش میاد

و بعد با صدای عصبانی اش که دورگه شده است می گوید:

-حرف بزن

با کلافگی سرم را به صندلی می کوبانم و می گویم:

-چی بگم. من جاسوس نیستم. من اصلا نمی دونم کیم. نمی دونمم شما کی هستین و چی کار می کنین.. فقط داشتم از دست مرد عوضی فرار می کردم ..نمی دونستم کجا برم...یه در باز تو کوچه بود.خواستم خودمو قایم کنم که الان اینجام..بخدا همین..آخه چطور بگم تا حرفمو باور کنین

این حرف ها را به سختی ادا میکردم وچند دقیقه ای طول کشید تا بتوانم حرفم را به آخر برسانم و فکر کنم حوصله اش را سر برده بودم که فریاد ش در اتاق می پیچد و میگوید:

-احمق بیشعور با بد کسی در افتادی...داستانت به درد نجات دادنت از این وضعیت نمی خوره

با کفش هایش روی پای زخمی ام ضربه می زند و من فریادم بلند کی شود بعد صندلی ام را به زمین می اندازد و من نیز سقوط می کنم . سرم به شدت باکفپوش اتاق برخورد می کند وصدای مهیبی در اتاق طنین انداز می شود و من گریه می کنم . نمی دانستم چه کار کنم، نمی دانستم در برابر حرفهای آنها چه بگویم تا دست از سرم بردارند. تا لحظه ای راحتم بگذارند و من آسوده بمیرم. هر چند مرگ از من دوری می کرد.

وقتی که فشاری را روی پای شکسته و زخمی ام احساس می کنم از ته دلم جیغ می کشم . اما او پایش را از روی زخم من برنمی دارد . تنها فشارش را بیشتر می کند و من جیغم ضعیفتر و ضعیف تر می شود. کم کم داشتم هوشیاری ام را از دست می دادم که صدای او می آید:

ببین آشغال..سعی کن خودتو به یه کوفتی ربط بدی وگرنه همین الان کارت تمومه

پاهایش راکه برمی دارد برای لحظه ای نفس بند امده ام را می توام بالا بیاورم اما در کسری از ثانیه او با ضربه های محکمش به جان شکمم می افتد و من فقط می می توانم جریان خونی را که از زخم هایم بیرون میزند احساس کنم. این بار برخلاف دفعات پیش که درد زیاد می شد و از هوش می رفتم، تا آخرین ضربه های او بی جان روی زمین مچاله می شوم و زمانی مرا رها می کند که دیگری مانع ادامه کار او شد و صدای پاهایشان می آید که می روند ومن تنها روی زمین می مانم و در میان خون بدنم غوطه می خورم و از درد بر خود می پیچم و ناله می کنم.و صدایش را که از دور می آید می شنوم که می گوید:

-یه مدت ببرینش زیرزمین تا ببینم باهاش چیکار کنم

و من نمی دانم زیرزمین تنبیه بهتری است یا بدتر وتنم همان طور که از درد دوست دارد متلاشی شود ،می لرزد و قلبم فرومی ریزد از نداستن بلایی که قراربود سرم بیاید.کاش انقدر در برابر مرگ مقاومت نمی کردم. در برابر چه چیزی چنین بهای سنگین و پر دردی را متحمل می شدم ، نمی دانم.

برچسب: سقوط آزاد گربه از طبقه سوم, نویسنده: آبتین حسینیان تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 23:19

صفحه بندی