پروین به من اعتماد ندارد و من هم انتظاری از او ندارم. می خواستم همین امروز کاری را که می تصمیم گرفته بودم، انجام دهم که او صبح زود از خواب بیدار شد و برنامه مرا بهم ریخت. نمی دانم پیش خودش چه فکری می کند و چه بسا همه تصورات او جز افکار پوچ خودش نباشند و محمد هیچ نیتی در دل نداشته باشد اصلا من به درک.
چرا باید همان روزها که کمی احساس آرامش واطمینان سراغم آمده بود همه چیز دوباره خراب می شد. چرا درست زمانی که دیگراحساس تنهایی نمی کردم حس های ششم و هفتم و هشتم و .. پروین گل کرد و شکوفا شد و آرزوهای مرا بر باد برد.درستب ود که تصمیمم را گرفته بودم اما سخت بود. چه بسا آنقدر سخت که از تصمیمم منصرف شوم و بگوویم گور پدر همه فرضیات.آری پروین به من اعتمادی نداشت و خودش دست به کار شد بود.
هنوز از خواب برناخسته بودم و در تخت جابجا می شدم و دوست داشتم در حین این جابجا شدنها دوباره خوابم ببرد که در اتاقم به صدا در آمد و بعد از چند دقیقه باز شد. عجب انسان محترمی بود که آنقدر صبر کرد. وارد که شد دختر جوان و زیبایی را روبروی خودم دیدم که لبخند دلنشینی هم روی ان بود و نگاهش برق می زد و وقتی لب به سخن گشود فهمیدم عجب گیرایی دارد صدایش.
-چرا انقدر می خوابی؟..دیگه فکر کردم بیدار شدین که اومدم
با بی حوصلگی روی تخت می نشینم . ساعت کوچکی را که روی میز به من زل زده بود نگاه می کنم هنوز ساعت ده صبح است. چشمانم را که خواب در آن موج می زند می مالم و دوباره روی تخت می افتم. این دختر هم هر کار میخواهد بکند. او می رود.
با شنیدن صدای محمد که می خندد چشمانم را باز می کنم. مثل اینکه با آن دختر زیبایی که ناامید از اتاقم رانده بودمش حرف می زند. کاش دیگر چشمم به محمد نمی افتاد. می ترسیدم در تصمیمی که گرفته بودم متزلزل شوم.عاشق محمد نبودم. هنوز آنقدر ابهامات در زندگی گذشته ام وجود داشت که راه عاشقی را برای من بسته بود اما...اما دلم دیگر تنها نبود. تا مدتی پیش فکر می کردم که تنهایی با بودن انسان ها کنار هم تمام میشود اما حالا فهمیدم که اگر دلی با تو نباشد به وسعت تمام بی نهایت هستی تنهایی و اما اگر باشد...هیچ چیز تغییر نکرده. هنوز هم دلم میخواهد بخوابم اینبار به خاطر روبرو نشدن با او.
نمی دانم محمد کجا می رود که صدای آن دختر را می شنوم که می گوید:
کجا می ری؟
صدای قدم ها به اتاق من نزدیک می شود و من چشانم را می بندم .
-می رم بیدارش کنم. نکنه مریض شده انقد می خوابه
کمی سکوت و بعد آن دختر با لحن سرزنش بارش می گوید:
-محمد...بذار راحت باشه... به تو چه....زشته بری اونجا..
نمی دانم این حرف ها را به خاطر من می زند یا آن حسادت دخترانه اش .محمد قانع نمی شود .می دانم . اگر برای او راحتی من مهم بود از اول هم به اتاقم نمی آمد اما مراعات او را می کند.
-خب پس باران خانم خودتون برید بیدارش کنید..دیگه هیچکی تا ساعت دو بعدازظهر نمی خوابه...دیگه هر چقدرم مقاومت کرد تو کوتاه نیا..
چقدر صدایشان واضح به اتاقم می آید انگار پشت در اتاق بحث می کنند.
-چرا اتفاقا خود تو رو که به زور و با بیل از تخت جدا میکنند...اونم ساعت سه و چهار
-می ری یا برم؟
در اتاق به صدا در می آید و باران می گوید:
-محمد تو نیایا..
پوزخند می زنم به سادگی این دختری که به نظر هجده سال هم ندارد. شاید هم من ساده بودم که فکر کردم آن هدیه برای من است و آن هدیه ای که در دستم قرار گرفته بود واقعا برای باران بود.این بار با حوصله بیشتری روی تخت مینشینم و به او که سرش را وارد اتاق کرده تا وضعیت مرا ببیند لبخند می زنم.
-خیلی مزاحمت شدم امروز؟
-نه خواهش می کنم...بیا تو...
با اجازه ای می گوید و وارد می شود. و بعد زیر لبش زمزمه می کند:
اینجا اتاق محمده..
و بعد بلند می گوید:
-الان پیش روزبه میمونه...اصلا از اون پسره خوشم نمیاد...
پس من باعث شده بودم که محمد از این خانه نقل مکان کند. نمی دانستم انقدر باعث دردسرشان شدم وگرنه با محبت تر با او برخورد می کردم.با شرمندگی ساختگی می گویم:
-پس اذیتشون کردم
او روی تخت کنارم می نشیند. پتو را که به طرز فجیعی از تخت اویزان شده است جمع می کند و می گوید:
-نه خیلی..اخه زیادم دوست ندارم پیش خالم بمونه...دوست دارم مستقل باشه..اما نه به هر قیمتی..این محمد خیلی چشم و گوش بسته بود اما روزبه اینجوریش کرد...به خدا تا قبل اشنایی با روزبه به من حتی نگام نکرده بود. اما الان چی ...
به حرفهایش گوش می دهم. نمی دام چقدر از روزبه دلگیر بود که اولین صحبت های اشناییمان در مورد او بود. کسی که من هم از او دل خوشی نداشتم.دوست دارم از او بپرسم مگر الان چه شده است. فقط امیدوارم من دغدغه دوم او نباشم. محض خالی نبودن عریضه می پرسم:
-تو که خودتو معرفی نکردی اما دیگه می دونم نامزدشی
او می خندد. هر چند صحبت من تا آن حد هم خنده دار نبود. نهایتا لبخند کمرنگی برای نشکاندن دل من.
نفس عمیقی میکشد و در حالی که عشق در چشمانش کمانه کرده است و برق می زند می گوید:
-اگه همه چی درست باشه عید امسال عقد می کنیم. الان یه ساله که نامزدیم...
من هم در دلم دعا می کنم همه چیز درست شود و آنها بتوانند با هم عروسی کنند. دستانش را می گیرم و می گویم:
-ان شاالله خوشبخت بشید
نمی دانم چرا ولی تشکر سردی می کند که با رفتارهای قبلیش و آن صمیمیتی که در ابتدای ورودش داشت در تضاد بود. شاید اخلاقش اینگونه است. پایان های سرد.
-من می رم پیش مامان و خاله..شما هم اماده شید بیاید...کمک نمی خواید؟
وقتی که اطمینان می دهم به کمکش احتیاجی ندارم از اتاق بیرون می رود. با خودم فکر می کنم که می رود پیش پروین و میگوید که این رقیبی که غولی که ازش ساخته بودی در برابر من حتی مانند موش هم نیست...زیبایی اگر فقط در ظاهر باشد غرور می آورد.
درد پایم را بهانه کردم و غذایم را در اتاق خوردم. حوصله روبرو شدن با چشمان پروین را که پیروزی در آن بدرخشد نداشتم . کلا حوصله هیچ چیزی را نداشتم. نمی دانستم با این رفتارهایم فقط محمد را ترغیبتر می کنم تا نزدیکیهای غروب به عادت همیشه و بی خبر از باران به اتاقم بیاید وحالم را بپرسد و دلیل قایم باشک بازیم را و بی آنکه نگران قلبهایمان باشد که بیجا نتپند، بگوید :
-دلم برات تنگ شده بود آقا پسر
تا مثلا حرصم را در بیاورد و بعد کلیپس کوچک و زیبایی را که طلایی رنگ بود و با شکوفه های یاس تزیین شده بود روی تختم بگذارد و بگوید:
-البته اگه به کسی با این موهای قشنگ و موج دار بگن آقا پسر
و من نمی دانم سادگی باران را قبول کنم یا سادگی خودم را . او می رود و من اینبار به سختی خودم را قانع می کنم که باید سر تصمیمی که گرفته ام باشم.
برچسب: سقوط آزاد قسمت آخر,سقوط آزاد قسمت پنجم,سریال سقوط آزاد قسمت 5,سریال سقوط آزاد قسمت 1,سریال سقوط آزاد قسمت آخر,سریال سقوط آزاد قسمت 2,سریال سقوط آزاد قسمت 4,سریال سقوط آزاد قسمت 7,سريال سقوط آزاد قسمت 7,رمان سقوط ازاد قسمت اخر,
نویسنده: آبتین حسینیان
تاريخ: پنجشنبه
8 مهر
1395 ساعت: 13:04